
نه تنها امام جماعت که گرهگشای دیگران بود؛ بین خانوادهها آشتی میداد. برای رفع مشکلات دیگران تا راه دور میرفت. تازه بعد از حل و فصل، پیگیری هم میکرد.
هر روز و شب از شهران تا مسجد غرب میرفت. نیم ساعت قبل از اذان آنجا بود و بعد از نماز هم میماند. گاهی زنگ میزدم: «حاجآقا کجا موندی پس؟» بچهها میگفتند: «مامان گله نکن. بابا داره به درد دل مردم رسیدگی میکنه.» اما او برای این که ریا نشود، خرید را بهانه میکرد.
در این سی و پنج سال زندگی مشترک، یادم نمیآید کسی برای کمک رجوع کرده باشد و بگوید نمیشود یا نمیتوانم. با همه اینها برای من و بچهها کم نمیگذاشت. اگر خانه بود و برای مشورت کسی زنگ میزد، میگفت: «الان در خدمت خانواده هستم، فردا فلان ساعت تماس بگیرین.»
تمام عمری که با او بودم، آخر تمام مراسمها دستهایش را بالا آورده و میگفت: «من دعا میکنم شما آمین بگین: خدایا به شیخ این مجلس شهادت عنایت فرما.»
در تمام فتنهها برای دفاع از نظام و وطن، خودم آقا عبدالله و بچهها را راهی میکردم. آن روز با هم رفتند.
روز سیزدهم جنگ، اغتشاشگرها سه طرف میدان را محاصره میکنند و سنگ و مواد منفجره پرت میکنند. حاجآقا وقتی میبیند دارند اموال مردم را آتش میزنند، رو میکند به سمت نیروهای بسیجی و نظامی و شروع میکند به روحیه دادن: «اینجا کربلاست... اینجا عاشوراست... اینجا مرز بین حق و باطله...»
بین سنگهایی که به طرف او و سه پسرمان پرتاب میشود، دو تا گاز سمی جلوی پای آقا عبدالله میاندازند. ریه شیمیاییاش به خسخس میافتد و شروع میکند به دست و پا زدن. دعایی که هنگام ملبس شدن به رهبر گفته بود، مستجاب میشود. دقیقاً چهل سال بعد از همان تاریخی که از سردخانه بیرون آوردندش و جای شهادت، جانبازی روزیاش شده بود! هجده دی هزار و چهارصد و چهار.
روایت همسر شهید به قلم معصومه حسینزاده مالکی
پنجشنبه | ۱۶ بهمن ۱۴۰۴ | تهران