دوشنبه, 20 بهمن,1404

روایت ها

  • قالیچهٔ سوگ

    درست نوزدهم بود. مهدی غیبش زد. من از سه‌شنبه دم در ورودی خونه افتاده بودم. قالیچه تو بغلم. صبح سه‌شنبه که مهدی رفت، نزدیکای ظهر اومد. از راه که رسید رفت تو حموم. صداش می‌اومد که داره برمی‌گردونه… چی دیده بود پسرم مهدی؟ کجا رفته بود؟ اسفند دود کردم. نشستم پشت در حموم. محکم میزدم رو دستاش: «مهدی، بگو داداشت کجاست؟» حوله‌تن‌پوش به دورش و گفت: «مامان، پیرهن سیاه منو بده.»

  • پدری مهربان، مردی شریف

    سه دختر و همسر شهید به استقبال آمدند. حس کردیم آمده‌ایم مهمانی پدربزرگ و قرار است از این سر تا آن سر ایوان سفره‌ای پهن شود برای مهمان‌ها! از قضا حسمان درست بود. همسر شهید می‌گفت: «شهید آذری سفره‌دار بود. آشنا و ناآشنا را به خانه دعوت می‌کرد. شاید دستش تنگ بود، اما هیچ‌کس را دست‌خالی راهی نمی‌کرد! مهمان دوست داشت و دلش می‌خواست همیشه خانه رفت‌وآمد باشد.»

  • مهمان

    نگاهی انداختم به چهره خندان شهید که با شاخه‌های گل نرگس قاب گرفته شده بود. زیرلب فاتحه می‌خواندم که خانم کناری‌ام گفت: «هر شب جمعه حسرت می‌خوردی چرا مرخصی نداری و نمی‌تونی کربلا باشی. حالا که کربلایی و مهمان امام حسین، فقط بهت می‌گم نوش جونت.»

  • اعتراضی که شنیده نشد

    ظرف میوه را آورد و نشست کنارم. _دیشب رفتم خیابون وحدت. بازاری‌ها جمع شده بودن شعار می‌دادن. مردم گناه دارن به خدا فاطمه. خب چه کار داریم به آمریکا؟! تو به هرکی مرگ بفرستی معلومه ناراحت می‌شه. من طرفدار صلحم. همه با هم صلح بشیم، ارزونی هم میاد.

  • عبور خطرناک

    شب قبلش درگیری سختی توی خیابان رازی اتفاق افتاده بود. در تقسیم‌بندی اول اعلام کردند امشب بسیج و مردم یک سمت شهر باشند و نیروی انتظامی سمت دیگر…

  • آخرین درس آقا معلم

    فیلم تلویزیونی عوض شده است. با دیدن فرش مغز‌پسته‌ای باز می‌روم به دیروز و قرآن‌هایی که دست مرد و زن و کودک بود و فکری می‌شوم. درد وقتی در جان و تن ریشه دواند، بزرگت می‌کند. شاخ و برکت می‌دهد و ثمره‌اش می‌شود همین‌که الان مقابل تلویزیون دارم می‌بینم: آخرین درس آقا معلم. هر چه این درد عمیق باشد، بزرگی‌ات هم عمیق می‌شود و همین عمق درد است که آقا معلم که به عشق امامش نامش را به حسین تغییر داده حالا در فضای مجازی و تلویزیون در حال تکثیر شدن است. اصلاً به تعبیر من، خدا اول درد را آفرید، بعد آدمی را که بتواند با درد خو بگیرد و بزرگ و بزرگ‌تر شود. و بعد در قرآن کریم فرمود: «ما انسان را در سختی و شدت آفریدیم.»

  • بغض بنر

    انگار تا خودش راهی‌ام نمی‌کرد دلش آرام نمی‌گرفت. به نرده حیاط اشاره کرد: _او شبی که شلوغ شد از بالوی همی نرده‌ها می‌خواستن کوکتل‌مولوتوف بندازن تو حیاط. خانما بالو بودن. به خانم نوروزی گفته بودم درو از پشت قفل کنه.

  • در آرزوی شهادت

    دوباره نگاهی به من کرد و گفت: «سه ماه پیش شوهرم از دنیا رفت و مرا تنها گذاشت. بچه‌هام سر می‌زنند. آن‌ها هم زندگی خودشان را دارند. همش که نمی‌شود به پای من باشند. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. از مستاجرم مجتبی هم خبری نبود. چند بار رفتم پشت در اتاقش ببینم کفش‌هاش هست ولی هنوز نیامده بود. ساعت دو نصف‌شب صدای در را شنیدم. رفتم جلو پاش. مثل پسرم دوستش دارم. شلوار سپاهی‌اش پاره شده بود. بهش گفتم: مجتبی جان، بده برات بدوزمش. مجتبی گفت: مادر، پولش چقدر میشه؟ بهش گفتم: پولش همینه که شب‌ها میری توی خیابان‌ها پاسداری می‌دی و به جای من می‌جنگی.»

  • فریادی که معجزه شهدا بود2

    سارا خانم گفت: «اینم از معجزه‌ی شهداست.» حرف حساب بود. گفتم: «پس بیاین وسط جمعیت و جواب بدین.» شروع کردم: «الله‌اکبر.» صدای جمعیت مصمم‌ترم کرد: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر ضد ولایت فقیه.» هیچ برنامه‌ای برای لیدر شدن نداشتم و نمی‌دانستم این شعارها از کجا به روی زبانم می‌آمد.

  • ریحانه

    به اواسط خیابان سعدی که می‌رسیم، ساختمانی شش طبقه خودنمایی می‌کند: *مجتمع درمانی ریحانه*. کرکره‌ی ورودی تا نیمه بالا رفته و وقتی داخل می‌شویم، آثار تخریب نمایان می‌شود؛ عموی دختران گل‌بانو برایمان از روز حادثه می‌گوید، از شامگاه پنجشنبه ۱۸ دی ماه. اغتشاشگرانی که به زور مواد منفجره خود را به داخل لابی مجموعه می‌رسانند، با نگهبانان درگیر می‌شوند و به وسیله داربست مورد ضرب و شتم قرارشان می‌دهند. تقریبا به چیزی رحم نمی‌کنند؛ تلویزیون‌ها، کامپیوترها، دوربین‌ها، میز و صندلی اداری را غارت می‌کنند و برخی را در کوچه به آتش می‌کشند.

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط