سه شنبه, 28 بهمن,1404

روایت ها

  • بِیرنَوَن

    متن یکی دیگر که تیپش هم به‌ظاهر لاتی بود، بیشتر از همه به چشمم آمد. به زبان لکی نوشته بود: «مَر بِیرنَوَن بِمِرَه ترامپ ایران بِگِرَه». دست‌مریزاد! چه شعاری! چه معنی عمیقی. چه خوب غیرت لرها را معنی کرده بود.

  • پنج ستاره

    خسته از کار، سرم را به شیشه تکیه می‌دهم. چشم‌هایم فاصلهٔ زیادی تا بسته شدن ندارند. خانم راننده با صدای بلند با خواننده همراهی می‌کند؛ گاهی هم فرمان را رها می‌کند و دست می‌زند.

  • غریبه‌ی آشنا

    همسرم می‌گفتند: «چند بار چشمام رو باز و بسته کردم تا مطمئن بشم خودشه! از اون پسرهایی بود که هیچ وقت نتونستم قید تفاوت‌هایی که داشتیم رو بزنم و سر کلاس‌ها بشینم کنارش.

  • حقیقتِ یک شعار

    در میان راهپیمایی، خانواده‌ای پنج‌نفره توجه را جلب می‌کرد. مادری با چادر، دختری کوچک که او هم چادر بر سر داشت، پدری کنار پسرش و نوزادی در کالسکه. همه کفن‌پوش بودند.

  • الحمدلله

    شوهرش از پشت مراقبش بود. گفت: «خانم، دیگه نوبت جوون‌هاست.» لبخند زدم به خانم و گفتم: «سنی ندارن.» خانم نفس‌نفس می‌زد. شوهرش گفت: «خانمم مشکل تنفسی داره، توی جمعیت سختشه.»

  • وظیفه

    با لبخندی بر لب گفت: «خیلی کار خوبی کردید! ما هم وظیفه داشتیم بیاییم. وضع بازار خوب نیست اما وظیفه داشتیم بیاییم! اسرائیل هم هیچ غلطی نمی‌تواند بکند!»

  • شعار

    ضربان قلبم ناخودآگاه تندتر شد. دستانم یخ زده بود. انگار گوش‌هایم هیچ چیز دیگری، جز شعارهای آن‌ها را نمی‌شنید: «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده»

  • عروسک نیم‌وجبی

    چهره در هم کردم که حرفم همان است؛ من زورم نمی‌رسد. شروع کردم به شمردن: «اولاً اگر قرار به بردن بچه است، مثل سال‌های پیش نباید باشد که شما بروی قاطی مردها و من بین خانم‌ها باشم. با هم می‌رویم. دوماً من این خرس‌گنده (کریر) را دستم نمی‌گیرم. سوماً اینکه اصلاً برای بچه خطر دارد! کریر از دست شما آویزان است و جمعیت فشرده؛ کسی هم که زیر پایش را نگاه نمی‌کند. یک‌هو ضربه‌ای می‌خورد به آن و زبانم لال طوری می‌شود بچه‌ام!»

  • قرار

    در بقیه قرارها، اما سر ساعت حاضر بودم. تا جمعیت بیاید، توی میدان شهدا این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کردیم و من هر بار چشمم می‌افتاد به پیرمردی با کاپشن قهوه‌ای و کلاه بافتنی، ایستاده در ضلع جنوبی میدان، با دوچرخهٔ گُل‌کاری‌شده‌اش. بعد تک‌تیراندازهای روی ساختمان‌ها را نشان هم می‌دادیم؛ سراغی از کشوری و احمد می‌گرفتیم و جمعیت که حرکت می‌کرد، ما هم می‌افتادیم پشت سرشان. خیلی اهل شعار دادن نبودیم. و من بیشتر چشم می‌انداختم توی جمعیت، دنبال پیدا کردن چهره‌های آشنا. انگار که فرصتی باشد برای تازه کردن دیدار. تعداد دوربین‌ها کمتر از حالا بود و خبری هم از هلی‌شات نبود. گاهی وزنِ نداشته شعارها و گاهی مضمونشان، روی مخ بود و گاهی هم صدای گرفته و جیغ‌شدهٔ وزیر شعار، اسباب خنده. آخرش بی‌توجه به شعارها و موکب‌های بین راه و تنوع آدم‌ها، می‌رسیدیم به میدان کیو. میدان ۲۲ بهمن در اصل. بعد بی‌توجه به سخنران مراسم، با هم حرف می‌زدیم، سلفی می‌گرفتیم، خداحافظی می‌کردیم و می‌رفتیم خانه.

  • امسال باید فرق می‌کرد

    من زنی نیستم که راحت دست به کار شوم و کیک و دسر درست کنم. اما امسال برای اولین‌بار کیک پختم، بردم وسط جشن پیروزی انقلاب، به بچه‌ها دادم و ذوق را توی چشم‌هایشان دیدم.

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط