با خودم حرف میزدم و از خدا میخواستم برایمان حفظشان کند. جان برگشته بود به تنم. با هر چند متری که به جلو میرفتیم، حالم بهتر میشد. راه باز شد. کمی جلوتر از جایی که ما گیر افتاده بودیم، محل درگیری اصلی بود. خیابان پر از تکههای سنگ و خردههای شیشه بود. دلم میخواست فکر کنم هیچکدامش سر و بدن کسی را نشانه نگرفته است. فکری که بیش از اندازه سادهلوحانه بود.
ساعت تقریباً هشت و پانزده دقیقه بود. میخواستیم از شهرک قدس وارد بلوار شهید کریمی شویم. چند ماشین با سرعت و با چراغ نوربالای روشن از جهت خلاف ما آمدند. دلم آشوب شد. اعتنا نکردم. هنوز روی سرازیری شهرک قدس بودیم که سمت راست خیابان پر شد از سیاهپوشان. دستهایم یخ کرد. به خیال خودم از بینشان عبور میکردیم و کاری به کارمان نداشتند، اما آن شب قرار نبود هیچ چیز به سادگی تمام شود.
هاج و واج سوار ماشین شدم و رفتم بیمارستان. دیدم آرام خوابیده. فکر کردم مثل پانزده سالگیاش که خیال کرده بودند شهید شده و برده بودندش سردخانه اما برگشته بود، یا سال نود و هفت که بیست دقیقه از دنیا رفته و برگشته بود، این بار هم برمیگردد. هر چه صدایش زدم «عزیز... عزیز...» جوابم را نداد. گفتم رویش را نکشید. نشستم نگاهش کردم. آمدم خانه، مهمانها آمده بودند برای تسلیت. دلم طاقت نیاورد، دوباره رفتم بیمارستان. دستش را گرفتم، گفتم: «ببینید بدنش گرمه.» گفتند: «ببین نبض نداره.» دیگر باور کردم رفته، برای همیشه رفته.
زیر یک سقف که رفتیم، «زهراخانم» و «عزیز» از زبانش نمیافتاد. چپ میرفت، راست میرفت، میگفت عزیز. آن قدر که من هم یاد گرفتم او را عزیز یا آقا عبدالله صدا میزدم.
اولین بار ایام انتخابات در تریبون آزاد چهارراه ولیعصر دیدمش. آستینهایش را بالا زده بود و تخته وایتبردی گذاشته بود وسط. میکروفون را داده بود دست جوانترها و خودش حرفهایشان را پای تخته مینوشت. مردم از دانشجو و کاسب تا دکتر و مهندس، از پای ثابت تا رهگذر، روی صندلی مقابلش مینشستند و درد دلشان را میگفتند. بیشتر منتقدان دورهاش میکردند و او با سعهی صدر حرفها را خلاصهوار مینوشت. صحبتهای تند یا بیاساس دیگران را با صبوری گوش میداد و حرف حقشان را تأیید و حرف بیسندشان را با گفتگو با دیگر حاضرین بررسی میکرد. نهایتاً جواب شبهات مطرحشده را از دل نظرات خود مردم میداد. هم سبک میشدیم هم به علممان افزوده میشد. آن قدر اطلاعات داشت که چشم ریز کردم توی موها و چهرهاش تا ببینم چند سال دارد. نه موی سفیدی توجهم را جلب کرد و نه خط و خطوط میانسالی داشت. فوقش دههشصتی بود.
بغض به گلویش چنگ میاندازد، وقتی از او سوال میکنم؛ بهترین درسی که از آقای فدایی یاد گرفتی، چه درسی بود؟ دستش را روی چشمانش میگیرد و مثل مردهای بزرگ گریه میکند و همزمان شانههایش هم تکان میخورد. شاید دو سه دقیقهای طول میکشد تا با گفتن یک ببخشید دوباره به گفتوگو برمیگردد و میگوید: «درس از خودگذشتگی، درس زندگی، درس فداکاری…. ما خیلی درسها از آقای فدایی یاد گرفتیم. همه این درسها هم با شهادتشان کامل شد.»
هادی براتی یک قول اما به آقای معلمش هم داده است؛ قولی که حالا و بعد از شهادتش تصمیم گرفته زیر آن بزند. «یکبار خیلی اتفاقی متوجه شدم آقای فدایی بعد از نماز توی سجده، دعای طلب شهادت میخواند، وقتی از سجده بلند شد و من را کنار خودش دید، جا خورد. گفت، قول بده چیزهایی که شنیدی را به کسی نگی. من هم به خنده گفتم: همینطور الکی که نمیشود!»
تقریباً همه بچههای مدرسه با آقای فدایی دو ساعتی در هفته کلاس داشتهاند، برای همین هم خوب میشناسندش و هم با افتخار از او میگویند. از معلمی که فقط معلم ریاضی نبود و سر کلاس او، حساب و کتاب خیلی چیزها دستشان آمد؛ مثل حساب و کتاب زندگی، حساب و کتاب مَرد بودن… حتی حساب و کتاب مردانه رفتن..!
همیشه عدالتخواهیهایش زهر هلاهل بود برای زالوصفتان منفعتطلب. گاهی همسر و رفقایش میگفتند: «اسم شخص نیار.» شانه بالا میانداخت: «من عمار حضرت آقام، باید بگم؛ بعضیا متوجه نمیشن به کدوم شخصیت سیاسی اشاره میکنم.» میگفتند: «لااقل این قدر صریحاللهجه نباش. ببین چقدر نامهربونی میبینی...» قاطع سرش را بالا میداد: «همه چیز من فدای حضرت آقا... شهید سلیمانی گفته جمهوری اسلامی حرمه، حرم رو باید حفظ کنیم.»
دوباره صدایش قطع شد. اینبار «اَلو» نگفتم. صدای بالا کشیدن آب بینیاش را شنیدم. داشت گریه میکرد. چند دقیقه صبر کردم تا آرام شود: «آخی نمیخواستم ناراحتت کنم. ایکاش زنگ نزده بودم که یادآوری بشه برات.»
دیروز هربار که رعدوبرق میزد، میگفتم دیگر الآن مردم به خانه برمیگردند. باران جایش را به تگرگ داد و صدای رقص و آواز ترکی ادامه داشت...
مشاهده
اما من وقتی به صفهای جلو رسیدم با دیدن منظره روبرویم ناخوادگاه متوقف شدم. فراموشم شد عجله دارم. دلم میخواست ساعتها بایستم و فقط نگاه کنم.بچههای قد و نیمقد فراوانی در جایگاهی به نام مائده نور در حال بازی بودند.
مشاهده
عبدالعزیز رنتیسی ژوئن سال ۲۰۰۳ در غزه هدف حمله موشکی بالگردهای رژیم صهیونیستی قرار گرفت. پس از این حمله تلآویو به طور رسمی اعلام کرد که...
مشاهده
نقطهای که میخواست از گذشتهاش برگردد اما این بازگشت چیزی جز پشیمانی برای او نداشت.
مشاهده
اولین بار ایام انتخابات در تریبون آزاد چهارراه ولیعصر دیدمش. آستینهایش را بالا زده بود و تخته وایتبردی گذاشته بود وسط. میکروفون را داده بود دست جوانترها و خودش حرفهایشان را پای تخته مینوشت. مردم از دانشجو و کاسب تا دکتر و مهندس، از پای ثابت تا رهگذر، روی صندلی مقابلش مینشستند و درد دلشان را میگفتند. بیشتر منتقدان دورهاش میکردند و او با سعهی صدر حرفها را خلاصهوار مینوشت. صحبتهای تند یا بیاساس دیگران را با صبوری گوش میداد و حرف حقشان را تأیید و حرف بیسندشان را با گفتگو با دیگر حاضرین بررسی میکرد. نهایتاً جواب شبهات مطرحشده را از دل نظرات خود مردم میداد. هم سبک میشدیم هم به علممان افزوده میشد. آن قدر اطلاعات داشت که چشم ریز کردم توی موها و چهرهاش تا ببینم چند سال دارد. نه موی سفیدی توجهم را جلب کرد و نه خط و خطوط میانسالی داشت. فوقش دههشصتی بود.
مشاهده روایت »
تقریباً همه بچههای مدرسه با آقای فدایی دو ساعتی در هفته کلاس داشتهاند، برای همین هم خوب میشناسندش و هم با افتخار از او میگویند. از معلمی که فقط معلم ریاضی نبود و سر کلاس او، حساب و کتاب خیلی چیزها دستشان آمد؛ مثل حساب و کتاب زندگی، حساب و کتاب مَرد بودن… حتی حساب و کتاب مردانه رفتن..!
مشاهده روایت »
به آشپزخانه رفتم. چند سیبزمینی را زیر شیر آب شستم، داخل قابلمه انداختم و شعله گاز را روشن کردم. وقتی آبیِ شعله گاز جان گرفت، دوباره پا تند کردم سمت اتاق. همان لحظه محمدعلی با «سلام، صبح بخیر» از کنارم گذشت و به سمت سرویس رفت. متنی را که برایش آماده کرده بودم دوباره دستش دادم تا تمرین کند.
مشاهده روایت »
دو دقیقه مانده بود. عهد کرده بودم، سر ساعت نه شب اللهاکبر را فریاد بزنم، وسط همان محوطهای که شبهای اغتشاشات رژه میرفتند و شعار میدادند. سیدطاها را محکم بغل گرفتم و با دست دیگر زیر چادرم را چسبیدم. ریحانهسادات هم از پشت سر چادرم را گرفت. همه جا ساکت بود، جز نورافشانیهایی که چند کیلومتر آنطرفتر توی هوا منفجر میشدند و میدرخشیدند. صدایم را صاف کردم و فریاد زدم: اللهاکبر، اللهاکبر، اللهاکبر...
مشاهده روایت »
شب قبلش درگیری سختی توی خیابان رازی اتفاق افتاده بود. در تقسیمبندی اول اعلام کردند امشب بسیج و مردم یک سمت شهر باشند و نیروی انتظامی سمت دیگر…
مشاهده روایت »
چرخش گردنم به سمت صدا آنقدر شدید بود که درد گرفت، ولی با دیدن چهرهی خندان داداش، دردش آرام شد. توی دستش چند عکس زیبای امام خامنهای بود؛ پرسشده و شیک. گفتم: «تکخوری نداشتیم داداش گلم!» عکسها را به دستم داد و گفت: «برای دخترا و همراههاشون آوردم.» گفتم: «منم قصد دارم برم پیششون.»
مشاهده روایت »
یکی فریاد زد: «لانس! یکی بره لانس بیاره!» تا لانس (که برای سمپاشی مزارع استفاده میشود) برسد، سعی میکردیم به هر شکلی شده از گسترش آتش جلوگیری کنیم. سرانجام لانسهای پر از آب رسیدند و شعلههای آتش مسجد را فرو نشاندند. هنگامی که مأموران آتشنشانی رسیدند، آتش کاملاً خاموش شده بود.
مشاهده روایت »
با پراید خستهاش آمد سراغم. یکی از بچهها هم عقب نشسته بود تا احترام به بزرگتر را رعایت کرده باشد...
مشاهده روایت »
سیدمحمدطاهر با همان سربند و پرچم روی شانه، کنار مزار، زانوهایش را بغل کرد و به پرچم و شاخههای گل روی مزار، چشم دوخته بود. پرچمی که رنگ سرخ آن، نماد خون پدرش است و رنگ سبز آن، نماد رشد و بالندگی خودش؛ آرمان پدرش و آرمان نسل امام زمانی! توی سکوت و چشمدوختنِ یادگار شهید، دنیای حرف بود! حرفهای پدر و پسری!
مشاهده روایت »
دخترم عین همه اتفاقات مهم کشور، پابهپایم اخبار را دنبال میکرد. هرچه گفتم برود توی اتاقش نقاشی را کامل کند و این چیزهایی که میشنود برای سنش خوب نیست، قبول نمیکرد. جلوی تلویزیون داشت نقاشی یک پسربچه میکشید که توپ را شوت میکند توی آبی که یکجا جمع شده و رنگآمیزی میکرد. تکلیف شبش این بود که روایتی برای تصویر بنویسد.
مشاهده روایت »