اذان بود که پدرجون زنگ زد. _دِتر، میای بریم میدون ساعت؟ _با بچهها میخوام برم سینما. _باشه دِتر، هر وقت تموم شد بیا، من دور میدون میایستم.
یادم افتاد به پیامی که دوستی گذاشته بود. توی گروه سرچ کردم نواب صفوی و پیدایش کردم. بلند برایش خواندم: «نواب صفوی یه جمله داره شاید اصلاً به مذاق فرهیختگی جمع خوش نیاد ولیکن احساس میکنم باب این روزاست. "اسلام فیلسوف زیاد دارد. فقیه زیاد دارد. مهندس زیاد دارد. الان هم میبینید که بزرگانی هستند که دانش زیادی دارند. اما اسلام سگپاچهگیر ندارد. ما در اینجا ماندهایم که پاچۀ دشمنان اسلام را بگیریم. اجازه بدهید ما اینجا بمانیم."»
هنوز درست روی صندلی ماشین اسنپ ننشسته بودم که راننده با لهجهای غریب، نیمرخ چرخاند به عقب و گفت: «میشه تا مقصد خودتون راهنمایی کنین. من خیلی وقت نیست اومدم بندر.» چشمهای گردشدهام را ریز کردم و با نیمچه ترسی دو بار سر تکان دادم. نصف حواسم به مکانیاب بود و نیمهی دیگر به آدرس دادن. «بپیچید راست... از این فرعی نه... بریدگی دوم...»
دو دقیقه مانده بود. عهد کرده بودم، سر ساعت نه شب اللهاکبر را فریاد بزنم، وسط همان محوطهای که شبهای اغتشاشات رژه میرفتند و شعار میدادند. سیدطاها را محکم بغل گرفتم و با دست دیگر زیر چادرم را چسبیدم. ریحانهسادات هم از پشت سر چادرم را گرفت. همه جا ساکت بود، جز نورافشانیهایی که چند کیلومتر آنطرفتر توی هوا منفجر میشدند و میدرخشیدند. صدایم را صاف کردم و فریاد زدم: اللهاکبر، اللهاکبر، اللهاکبر...
به همسرم اشاره کردم که نگه دارد. سریع موضوع را فهمید. از ماشین پیاده شد و کمی با خانم صحبت کرد و بعد رفت سمت مسجد. از ماشین پیاده شدم و بچهها هم دنبالم. سرما تا مغز استخوانم را سوزاند. خانم راننده شالش را مرتب کرد و گفت: «شما زحمت نکشید، بشینید تو ماشین.» _مشکلی نیست.
توی یک پرونده قضایی با بچههای بسیج مچ میشود. پنجشنبه است و سهراه سیمین شلوغ. دو تا اتوبوس سوخته، همه چراغهای راهنمایی رانندگی، شکسته و از جا کنده شده. سعید دیگر در دادگاه نیست که از قاضی بخواهد متهم را ساکت کنند. با دوستش بسیجیاش سوار موتور میشود تا برود توی میدان، میدان جنگ، میدان جنگ شهری.
«مرگ بر دیکتاتور... این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده.» صدای دختربچهای بود شاید دبستانی. نمیدانستم معنی دیکتاتور و پهلوی را میداند یا نه؟ نمیدیدمش اما سرم را از پنجره کردم بیرون و گفتم: «دیروقته برو بخواب فردا مدرسهات دیر میشه.» بعد به یاد آدمهای ۵۷ چند تا اللهاکبر گفتم. میفهمیدم شب مهمی است میخواستم محله را پس بگیرم. فقط صدای دو تا دختر بود اما جوری شعار میدادند که انگار محله را فتح کردند. شاید دلشان به تیراندازیها خوش بود. صدای تیراندازی پشت سر هم میآمد. نمیدانستم آن تیرها با قلبها چه میکند؟
درست نوزدهم بود. مهدی غیبش زد. من از سهشنبه دم در ورودی خونه افتاده بودم. قالیچه تو بغلم. صبح سهشنبه که مهدی رفت، نزدیکای ظهر اومد. از راه که رسید رفت تو حموم. صداش میاومد که داره برمیگردونه… چی دیده بود پسرم مهدی؟ کجا رفته بود؟ اسفند دود کردم. نشستم پشت در حموم. محکم میزدم رو دستاش: «مهدی، بگو داداشت کجاست؟» حولهتنپوش به دورش و گفت: «مامان، پیرهن سیاه منو بده.»
سه دختر و همسر شهید به استقبال آمدند. حس کردیم آمدهایم مهمانی پدربزرگ و قرار است از این سر تا آن سر ایوان سفرهای پهن شود برای مهمانها! از قضا حسمان درست بود. همسر شهید میگفت: «شهید آذری سفرهدار بود. آشنا و ناآشنا را به خانه دعوت میکرد. شاید دستش تنگ بود، اما هیچکس را دستخالی راهی نمیکرد! مهمان دوست داشت و دلش میخواست همیشه خانه رفتوآمد باشد.»
نگاهی انداختم به چهره خندان شهید که با شاخههای گل نرگس قاب گرفته شده بود. زیرلب فاتحه میخواندم که خانم کناریام گفت: «هر شب جمعه حسرت میخوردی چرا مرخصی نداری و نمیتونی کربلا باشی. حالا که کربلایی و مهمان امام حسین، فقط بهت میگم نوش جونت.»
دیروز هربار که رعدوبرق میزد، میگفتم دیگر الآن مردم به خانه برمیگردند. باران جایش را به تگرگ داد و صدای رقص و آواز ترکی ادامه داشت...
مشاهده
اما من وقتی به صفهای جلو رسیدم با دیدن منظره روبرویم ناخوادگاه متوقف شدم. فراموشم شد عجله دارم. دلم میخواست ساعتها بایستم و فقط نگاه کنم.بچههای قد و نیمقد فراوانی در جایگاهی به نام مائده نور در حال بازی بودند.
مشاهده
عبدالعزیز رنتیسی ژوئن سال ۲۰۰۳ در غزه هدف حمله موشکی بالگردهای رژیم صهیونیستی قرار گرفت. پس از این حمله تلآویو به طور رسمی اعلام کرد که...
مشاهده
نقطهای که میخواست از گذشتهاش برگردد اما این بازگشت چیزی جز پشیمانی برای او نداشت.
مشاهده
دو دقیقه مانده بود. عهد کرده بودم، سر ساعت نه شب اللهاکبر را فریاد بزنم، وسط همان محوطهای که شبهای اغتشاشات رژه میرفتند و شعار میدادند. سیدطاها را محکم بغل گرفتم و با دست دیگر زیر چادرم را چسبیدم. ریحانهسادات هم از پشت سر چادرم را گرفت. همه جا ساکت بود، جز نورافشانیهایی که چند کیلومتر آنطرفتر توی هوا منفجر میشدند و میدرخشیدند. صدایم را صاف کردم و فریاد زدم: اللهاکبر، اللهاکبر، اللهاکبر...
مشاهده روایت »
شب قبلش درگیری سختی توی خیابان رازی اتفاق افتاده بود. در تقسیمبندی اول اعلام کردند امشب بسیج و مردم یک سمت شهر باشند و نیروی انتظامی سمت دیگر…
مشاهده روایت »
چرخش گردنم به سمت صدا آنقدر شدید بود که درد گرفت، ولی با دیدن چهرهی خندان داداش، دردش آرام شد. توی دستش چند عکس زیبای امام خامنهای بود؛ پرسشده و شیک. گفتم: «تکخوری نداشتیم داداش گلم!» عکسها را به دستم داد و گفت: «برای دخترا و همراههاشون آوردم.» گفتم: «منم قصد دارم برم پیششون.»
مشاهده روایت »
یکی فریاد زد: «لانس! یکی بره لانس بیاره!» تا لانس (که برای سمپاشی مزارع استفاده میشود) برسد، سعی میکردیم به هر شکلی شده از گسترش آتش جلوگیری کنیم. سرانجام لانسهای پر از آب رسیدند و شعلههای آتش مسجد را فرو نشاندند. هنگامی که مأموران آتشنشانی رسیدند، آتش کاملاً خاموش شده بود.
مشاهده روایت »
با پراید خستهاش آمد سراغم. یکی از بچهها هم عقب نشسته بود تا احترام به بزرگتر را رعایت کرده باشد...
مشاهده روایت »
سیدمحمدطاهر با همان سربند و پرچم روی شانه، کنار مزار، زانوهایش را بغل کرد و به پرچم و شاخههای گل روی مزار، چشم دوخته بود. پرچمی که رنگ سرخ آن، نماد خون پدرش است و رنگ سبز آن، نماد رشد و بالندگی خودش؛ آرمان پدرش و آرمان نسل امام زمانی! توی سکوت و چشمدوختنِ یادگار شهید، دنیای حرف بود! حرفهای پدر و پسری!
مشاهده روایت »
دخترم عین همه اتفاقات مهم کشور، پابهپایم اخبار را دنبال میکرد. هرچه گفتم برود توی اتاقش نقاشی را کامل کند و این چیزهایی که میشنود برای سنش خوب نیست، قبول نمیکرد. جلوی تلویزیون داشت نقاشی یک پسربچه میکشید که توپ را شوت میکند توی آبی که یکجا جمع شده و رنگآمیزی میکرد. تکلیف شبش این بود که روایتی برای تصویر بنویسد.
مشاهده روایت »
به روایت سیده فاطمه موسوی خواهر شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی، از بسیجیان شهرستان دشتستان، در جریان آشوبهای اخیر در کشور به شهادت رسید.
مشاهده روایت »
هنوز در بهت شعلههای آتش بودم که یادم آمد بخشی از این آتش، حاصل سوختن هزاران کتاب انبار انتشارات است که به آسمان دود میشوند؛ کتابهایی که حاصل ۱۵ سال فعالیت انتشارات دارخوین بود و با چه خوندلی تولید شده بود. دلم یهویی رفت به سمت کتابهای «مجید بربری» و «محسن ما»؛ دو مدافع حرمی که با داعش تا آخرین قطره خون جنگیدند و اکنون داعشیهای منافق حتی تاب دیدن کتاب آنها را هم دارند.
مشاهده روایت »
وارد خانه که شدیم، برای اینکه کارمان تکمیل شود، اسپیکر را گذاشتم لبه تراس اتاق ریحانهسادات و صدایش را بالا بردم. «شیعه خانه موسیبنجعفر» نوای دودمه را پخش کردم. ریحانهسادات بالا و پایین میپرید: «آفرین مامان، نترس.» برعکس شبهای جنبش ززآ که ششساله بود؛ موقعی که جواب شعارها را میدادم، با ترس مرا میکشید که جواب ندهم.
مشاهده روایت »