روایت ویژه

درجه حرارت

یه بار بهم گفت اخلاق آمریکایی‌ها مثل گاوهای اسپانیاییه. خوی وحشی و تهاجمی دارن. تا آدم می‌بینن، حرارت بدنشون می‌ره بالا و حمله می‌کنن. تا طرف رو لت‌وپار نکنن، ول‌کن نیستن. ولی همین که…

خواندن این روایت
تازه از راه رسیده

تازه‌ترین روایت‌ها

مشاهده همه

حواسش به همه بود

دیروز تماس گرفته بودم با یکی از آشناهای پدرم که کشاورزی اهل مهرستان است. دربارهٔ حادثهٔ تروریستی از او پرسیدم، گفت: «دخترم، واقعیتش من خودم نبودم. خونه‌ام روستاس، ولی دیروز عصر که…

با همین چادرم

ـ ایشون بهم گفت که من خودم می‌رم و با همین چادرم پای کار هستم. وسط مراسم تشییع نشسته‌ام که این جمله از آقای کمالی را به یاد می‌آورم. قبل از مراسم که با او گفت‌وگو داشتم، مفصل در مورد…

اثر معکوس

جلسه‌ی اولیا و مربیان بود. توی کلاسِ پسرهایمان نشسته بودیم و معلم روبه‌روی‌مان. خانم رو کرد به مادرها: «چرا پسرهاتون این‌قدر موشک می‌کشن؟» برق از سرم پرید. علی دیروز تعریف کرده بود که…

اصلاً آقا بود

ـ من آرزومه شهید بشم. این را مرصاد می‌گوید؛ پسربچه‌ای ۹ ساله با صدای شیرین کودکانه. کارت دور گردنش را می‌بینم. روی کارت نوشته: «مسئول بخش.» یک نگاه به کارت می‌اندازم و بعد به صورت…

تماشا کنید

روایت در قاب تصویر

همه ویدیوها
تماشا

ویلچری به رنگ ایران

آلبوم عکس‌های تجمعات محله را که ورق بزنی، همیشه در صف اول، نشسته است. یک بار عکس رهبر را در آغوش گرفته؛ یک بار کنار رفیقش نشسته؛ یک بار هم کنار همسرش. مشت گره‌کرده و پرچمش اما، همراه…

تماشا

مرزبانی که به مرز پشت کرد!

صدای ویدیو را می‌بندم. لیست اسامی را از صفحه‌ی یادداشت گوشی‌ام باز می‌کنم. دکمه‌ی ضبط صدا را فشار می‌دهم. شروع می‌کنم به خواندن به جای تو تصور می‌کنم آن بالا ایستاده‌ای و وقتی…

تماشا

شبی که دست‌هایش بال شوند

آقای امینی عین ۱۸۹ شب تجمع، میان‌دار دسته بوده. عین ۱۸۹ شب را گوش‌گیر توی گوش‌هایش گذاشته تا جلوی بلندگوها بایستد. درست جایی که هیچ جای ایستادن ندارد؛ دو تا پایش را با طناب به…

تماشا

آجی

ما به مادربزرگم «آجی» می‌گوییم نه فقط ما که بسیاری از جوانان انقلابی زمان جنگ دفاع مقدس یعنی رفقای دایی‌ها ،هم «آجی» صدایش می‌زنند. همان موقعی که خانه‌‌شان يعنی همان خانه‌ی سرایداری…

چهره‌های تازه تحریریه

جدیدترین نویسنده‌ها

همه نویسنده‌ها