درجه حرارت
یه بار بهم گفت اخلاق آمریکاییها مثل گاوهای اسپانیاییه. خوی وحشی و تهاجمی دارن. تا آدم میبینن، حرارت بدنشون میره بالا و حمله میکنن. تا طرف رو لتوپار نکنن، ولکن نیستن. ولی همین که…
یه بار بهم گفت اخلاق آمریکاییها مثل گاوهای اسپانیاییه. خوی وحشی و تهاجمی دارن. تا آدم میبینن، حرارت بدنشون میره بالا و حمله میکنن. تا طرف رو لتوپار نکنن، ولکن نیستن. ولی همین که…
دیروز تماس گرفته بودم با یکی از آشناهای پدرم که کشاورزی اهل مهرستان است. دربارهٔ حادثهٔ تروریستی از او پرسیدم، گفت: «دخترم، واقعیتش من خودم نبودم. خونهام روستاس، ولی دیروز عصر که…
ـ ایشون بهم گفت که من خودم میرم و با همین چادرم پای کار هستم. وسط مراسم تشییع نشستهام که این جمله از آقای کمالی را به یاد میآورم. قبل از مراسم که با او گفتوگو داشتم، مفصل در مورد…
جلسهی اولیا و مربیان بود. توی کلاسِ پسرهایمان نشسته بودیم و معلم روبهرویمان. خانم رو کرد به مادرها: «چرا پسرهاتون اینقدر موشک میکشن؟» برق از سرم پرید. علی دیروز تعریف کرده بود که…
نگاهم خیره به جعبههای سوهانی بود که همسرم مهدی آورده بود. طرح مسجد شیخلطفالله اصفهان، پاسارگاد شیراز، مقبرهی حافظ و سعدی چشمم را گرفته بود. سوغاتیهای مهدی روی دست چرخیدند و ۲۴…
ـ من آرزومه شهید بشم. این را مرصاد میگوید؛ پسربچهای ۹ ساله با صدای شیرین کودکانه. کارت دور گردنش را میبینم. روی کارت نوشته: «مسئول بخش.» یک نگاه به کارت میاندازم و بعد به صورت…
اخبار شبانه همزمان با تخمههای آفتابگردانش تمام شد. دستش را روی بشقابِ پر از پوستتخمه تکاند؛ بشقابی که اگر یک دانهی تخمه دیگر روی آن مینشست، کوهِ پوستها فرو میریخت. شاهانه به…
آلبوم عکسهای تجمعات محله را که ورق بزنی، همیشه در صف اول، نشسته است. یک بار عکس رهبر را در آغوش گرفته؛ یک بار کنار رفیقش نشسته؛ یک بار هم کنار همسرش. مشت گرهکرده و پرچمش اما، همراه…
صدای ویدیو را میبندم. لیست اسامی را از صفحهی یادداشت گوشیام باز میکنم. دکمهی ضبط صدا را فشار میدهم. شروع میکنم به خواندن به جای تو تصور میکنم آن بالا ایستادهای و وقتی…
آقای امینی عین ۱۸۹ شب تجمع، میاندار دسته بوده. عین ۱۸۹ شب را گوشگیر توی گوشهایش گذاشته تا جلوی بلندگوها بایستد. درست جایی که هیچ جای ایستادن ندارد؛ دو تا پایش را با طناب به…
ما به مادربزرگم «آجی» میگوییم نه فقط ما که بسیاری از جوانان انقلابی زمان جنگ دفاع مقدس یعنی رفقای داییها ،هم «آجی» صدایش میزنند. همان موقعی که خانهشان يعنی همان خانهی سرایداری…