امسال در اولین شب این رسم عارفانه، باز هم شاهد دعوتی خاص بودیم. وسطهای روضه، وقتی مداح از سادات عذرخواهی کرد و روضۀ باز میخواند، به ناگاه در باز شد و فرزندی از فرزندان حضرت زهرا(س) با لباسی سفید و بالاپوشی زیبا به رنگهای قرمز و سبز و سفید وارد شد. شاید آخرین شبش بود که میهمان شبانهٔ مادر است. چون عجیب مجلس را دست گرفته بود و همهٔ جمعیت را مست حضورش کرد. قصد رفتن هم نداشت، اما باید میرفت... وقت رفتنش، بیاختیار به یاد تشییع شبانه و مظلومانهٔ بیبیِ دو عالم افتادم و دیگر اشک امانم را برید...
میزبان من هم آقای «شیخ محمدجعفر زارعان» است؛ روحانی ایرانی که در زمان جنگ بوسنی در سال ۱۳۷۱ به منظور جنگ و کمکرسانی به مردم بیدفاع، پایش به بوسنی باز شد. بعد هم که شرایط کار را مناسب دید، با یک دختر بوسنیایی ازدواج کرد و در بوسنی ماندگار شد. بنای کارش را هم بر کارهای تربیتی و آموزشی گذاشت و مجموعه کالج — که یک مدرسه ثبتشده در آموزش و پرورش بوسنی است — نتیجه زحمات چندینساله ایشان و همکارانش است. وقتی به ایشان در مورد خرابی شوفاژهای اتاقمان گفتم، لبخندی زد و گفت: «شوفاژها خراب نیستند. اینجا سوخت خیلی گران است و کالج مشکلات شدید مالی دارد. ما هم به ناچار تنها چند ساعت در شبانهروز میتوانیم شوفاژها را روشن کنیم.»
پس از دفن میت، همه دور قبر جمع شدند و افندیها آیاتی از قرآن را خواندند و بقیه در جواب او تکبیر گفتند. در اینجا خانمها در تشییع جنازه شرکت نمیکنند. خبری هم از گریه و مویه، جیغ و فریاد، پاره کردن یقه، خراشیدن صورت و پریشان کردن مو نیست. مردها در کمال آرامش مراسم را به اتمام میرسانند و بعد یکییکی پیش خانواده مرحوم میروند و به او تسلیت میگویند.
با بسمالله شروع کردم. وقتی حرف شهریه را وسط کشیدم، سالن یکدفعه زنده شد. صدای تأیید، کفزدنها، تشویقها. آنقدر همهمه بالا رفته بود که صدای خودم را درست نمیشنیدم. چون این حرفها دیگر فقط مال من نبود؛ مال همهی آنهایی بود که روبهرویم ایستاده بودند. دانشجو یعنی پویایی. یعنی تلاش برای ساختن امروز؛ برای ساختن فردا. یعنی همان چیزی که یک سال است دلم برایش تنگ شده.
منتظر بودم بگه «علیاکبر شهید شده». از درون خالی شدم، مغزم یخ کرده بود، حس میکردم زانوهام دیگه توان نگهداشتن وزنم رو ندارن. گفت: «یکی از بسیجیهای ایست و بازرسی شهید شده. اسمش فلانیه. پیگیر کاراش میشی؟»
خبرنگار را دیده بودم. واقعاً اوضاعش خوب نبود. یک ترکش از پیشانی، جمجمهاش را سوراخ کرده بود و جلوی مغز متوقف مانده بود. خونریزی مغزی داشت. «اگه کسی نیست ببرتش، من میبرمش.» میروم پیش خبرنگار مجروح. فکش قفل شده. برای اینکه لوله ساکشن رد بشود، برایش محافظ دهان میگذارم. هرچه ساکشن میکنم که راه نفسش باز بشود، باز خون از دهنش بیرون میزند. تندتند پاکش میکنم.
من دیپلم هم نداشتم، اما با اصرار اطرافیان و تشویقهای یک دوست صمیمی، قدم در مسیری گذاشتم که همیشه در دلم بود؛ مسیر درس و ادامه تحصیل برای رسیدن به هدف بالاتری که در دل داشتم. دوستم دائم میگفت: «تو میتونی، باید برای هدفت ادامه بدی.» من هم که آدمی استرسی هستم و با محیطهای جدید راحت اخت نمیشوم، مخصوصاً وقتی تنها باشم… دانشگاه برایم دنیایی تازه و پر از آدمهای غریبه بود.
بمناسبت ۹ آذر سالروز شهادت اولین شهید شهرستان تنگستان
صدای راوی از بالای ماشینی که پشت سرم نرم نرم میآمد، بلند شد و بین جمعیت چرخید. از دختربچه میگفت. از رقیه. از رقیههای شهدا... از دخترها که باباییاند. به یاد میثم افتادم. عکس بزرگی از او روی ماشینی جلو جمعیت میرفت. صدایش زدم: «مگه نمیشنی مداح میگه دخترا باباییان؟ دخترت غریب افتاده. چرا پیداش نمیکنن؟»
میان آن همه آشوب، یکهو چادر گلگلیِ ظریفی دیدم که در بادِ داغ تکان میخورد. پیرزنی بود از همان حوالی. جلو رفتم و پرسیدم: «مادرجون، چرا اومدی اینجا؟ اینجا جای شما نیست… خطرناکه.» نگاهم کرد، با همان چشمهایی که انگار سالها جنگل را بزرگ کرده بودند. گفت: «اومدم دلم آروم بگیره. جوونا گناه دارن. نمیشه تنهاشون گذاشت.»
دیروز هربار که رعدوبرق میزد، میگفتم دیگر الآن مردم به خانه برمیگردند. باران جایش را به تگرگ داد و صدای رقص و آواز ترکی ادامه داشت...
مشاهده
اما من وقتی به صفهای جلو رسیدم با دیدن منظره روبرویم ناخوادگاه متوقف شدم. فراموشم شد عجله دارم. دلم میخواست ساعتها بایستم و فقط نگاه کنم.بچههای قد و نیمقد فراوانی در جایگاهی به نام مائده نور در حال بازی بودند.
مشاهده
عبدالعزیز رنتیسی ژوئن سال ۲۰۰۳ در غزه هدف حمله موشکی بالگردهای رژیم صهیونیستی قرار گرفت. پس از این حمله تلآویو به طور رسمی اعلام کرد که...
مشاهده
نقطهای که میخواست از گذشتهاش برگردد اما این بازگشت چیزی جز پشیمانی برای او نداشت.
مشاهده
میزبان من هم آقای «شیخ محمدجعفر زارعان» است؛ روحانی ایرانی که در زمان جنگ بوسنی در سال ۱۳۷۱ به منظور جنگ و کمکرسانی به مردم بیدفاع، پایش به بوسنی باز شد. بعد هم که شرایط کار را مناسب دید، با یک دختر بوسنیایی ازدواج کرد و در بوسنی ماندگار شد. بنای کارش را هم بر کارهای تربیتی و آموزشی گذاشت و مجموعه کالج — که یک مدرسه ثبتشده در آموزش و پرورش بوسنی است — نتیجه زحمات چندینساله ایشان و همکارانش است. وقتی به ایشان در مورد خرابی شوفاژهای اتاقمان گفتم، لبخندی زد و گفت: «شوفاژها خراب نیستند. اینجا سوخت خیلی گران است و کالج مشکلات شدید مالی دارد. ما هم به ناچار تنها چند ساعت در شبانهروز میتوانیم شوفاژها را روشن کنیم.»
مشاهده روایت »
پس از دفن میت، همه دور قبر جمع شدند و افندیها آیاتی از قرآن را خواندند و بقیه در جواب او تکبیر گفتند. در اینجا خانمها در تشییع جنازه شرکت نمیکنند. خبری هم از گریه و مویه، جیغ و فریاد، پاره کردن یقه، خراشیدن صورت و پریشان کردن مو نیست. مردها در کمال آرامش مراسم را به اتمام میرسانند و بعد یکییکی پیش خانواده مرحوم میروند و به او تسلیت میگویند.
مشاهده روایت »
بمناسبت ۹ آذر سالروز شهادت اولین شهید شهرستان تنگستان
مشاهده روایت »
خشم مردم برآشفت و جمعیتی نزدیک به ۳۰۰۰ نفر به سوی دیوار پارکینگ شهربانی حرکت کردند و با قدرتی باورنکردنی آن را فرو ریختند و سربازان را خلع سلاح کردند. در این بین افرادی نیز بودند که جانشان را برای نجات مردم به خطر انداختند؛ فاطمه رحیماربابی که با کمر آسیبدیده، کودک زخمی را بر پشتش گذاشت و با پای پیاده او را به بیمارستان رساند؛ حسین مهری که با ماشین آتشنشانی در خیابانها میچرخید و با بلندگو فریاد میزد «مجروحان به خون نیاز دارند» و از مردم طلب کمک میکرد؛ و سید نظامالدین نبوی، جوان ۱۹ سالهای که برای خون دادن به مجروحان به بیمارستان رفته بود، هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.
مشاهده روایت »
وقتی خلبان اعلام کرد که در حال کم کردن ارتفاع هستیم، ما بالای ابرها بودیم. هیچچیز به جز ابر سفید یکتکه زیر پایمان دیده نمیشد. چند دقیقه بعد ما وسط ابرها بودیم و چند دقیقه بعدتر کشور بوسنی خودش را به ما نشان میداد: سرزمینی سرسبز و پر از درخت و خانههایی با شیروانی قرمز که در این سرسبزی پراکنده بودند. کمی که جلوتر رفتیم، ساختمانهای بزرگتر و آپارتمانها و فروشگاههای بزرگ تجاری هم دیده شدند و چند دقیقه بعد در فرودگاه بینالمللی سارایوو به زمین نشستیم.
مشاهده روایت »
از ورودی خواهران که گذشتم، سر بلند کردم ببینم از کدام صحن وارد میشویم تا مسیر برگشتمان را به خاطر بسپارم. صحن امام رضا علیهالسلام. انگار زیارت امام رضا(ع) نصیبم شده بود. «السلام علیک یا علی بن موسیالرضا المرتضی» گفتم و وارد شدیم. همان لحظه دوباره در دلم زمزمه کردم: حضرت مادر… شرمندهام. کاش همان زیر لب هم گله نمیکردم.
مشاهده روایت »
هیچی از رفاه کم نداشت. میگفت دلت رو بذار پیش حضرت زینب(س) و حضرت زهرا(س)
مشاهده روایت »
روایت ۲۵ آبان ۱۳۶۱ روزی که ۳۷۰ قهرمان وطن به آغوش پدران و مادران خود بازگشتند، ۳۷۰ شهید در یک روز تشییع شدند و عصر همان روز حدود ۱۰۰۰ نفر به جبههها اعزام شدند.
مشاهده روایت »
روایت ۲۵ آبان ۱۳۶۱ روزی که ۳۷۰ قهرمان وطن به آغوش پدران و مادران خود بازگشتند، ۳۷۰ شهید در یک روز تشییع شدند و عصر همان روز حدود ۱۰۰۰ نفر به جبههها اعزام شدند.
مشاهده روایت »
آن روز، وقتی توی گروه آشپزی، پیام مادر سلما را دیدم که در جواب شگفتی خانمی از حرکت یک دختر بچه به هیجان آمده بود، گفت: «این دختر کوچولو دختر منه!» بیشتر تعجب کردم! فکر میکردم این مادرهای قهرمانساز باید با مادران دیگر متفاوت باشند. اما تازه فهمیدم این مادر، همان دوستی است که گاهی سر چاشنی قرمهسبزی و طعم قروت باهم حرف زدهایم. همینقدر نزدیک به من، نزدیک به مادرهای دیگر.
مشاهده روایت »