چهار شنبه, 19 آذر,1404

روایت ها

  • دعوت خاص

    امسال در اولین شب این رسم عارفانه، باز هم شاهد دعوتی خاص بودیم. وسط‌های روضه، وقتی مداح از سادات عذرخواهی کرد و روضۀ باز می‌خواند، به ناگاه در باز شد و فرزندی از فرزندان حضرت زهرا(س) با لباسی سفید و بالاپوشی زیبا به رنگ‌های قرمز و سبز و سفید وارد شد. شاید آخرین شبش بود که میهمان شبانهٔ مادر است. چون عجیب مجلس را دست گرفته بود و همهٔ جمعیت را مست حضورش کرد. قصد رفتن هم نداشت، اما باید می‌رفت... وقت رفتنش، بی‌اختیار به یاد تشییع شبانه و مظلومانهٔ بی‌بیِ دو عالم افتادم و دیگر اشک امانم را برید...

  • سفرنامه بوسنی7

    میزبان من هم آقای «شیخ محمدجعفر زارعان» است؛ روحانی ایرانی که در زمان جنگ بوسنی در سال ۱۳۷۱ به منظور جنگ و کمک‌رسانی به مردم بی‌دفاع، پایش به بوسنی باز شد. بعد هم که شرایط کار را مناسب دید، با یک دختر بوسنیایی ازدواج کرد و در بوسنی ماندگار شد. بنای کارش را هم بر کارهای تربیتی و آموزشی گذاشت و مجموعه کالج — که یک مدرسه ثبت‌شده در آموزش و پرورش بوسنی است — نتیجه زحمات چندین‌ساله ایشان و همکارانش است. وقتی به ایشان در مورد خرابی شوفاژهای اتاق‌مان گفتم، لبخندی زد و گفت: «شوفاژها خراب نیستند. اینجا سوخت خیلی گران است و کالج مشکلات شدید مالی دارد. ما هم به ناچار تنها چند ساعت در شبانه‌روز می‌توانیم شوفاژها را روشن کنیم.»

  • سفرنامه بوسنی6

    پس از دفن میت، همه دور قبر جمع شدند و افندی‌ها آیاتی از قرآن را خواندند و بقیه در جواب او تکبیر گفتند. در اینجا خانم‌ها در تشییع جنازه شرکت نمی‌کنند. خبری هم از گریه و مویه، جیغ و فریاد، پاره کردن یقه، خراشیدن صورت و پریشان کردن مو نیست. مردها در کمال آرامش مراسم را به اتمام می‌رسانند و بعد یکی‌یکی پیش خانواده مرحوم می‌روند و به او تسلیت می‌گویند.

  • برگه‌ها

    با بسم‌الله شروع کردم. وقتی حرف شهریه را وسط کشیدم، سالن یک‌دفعه زنده شد. صدای تأیید، کف‌زدن‌ها، تشویق‌ها. آن‌قدر همهمه بالا رفته بود که صدای خودم را درست نمی‌شنیدم. چون این حرف‌ها دیگر فقط مال من نبود؛ مال همه‌ی آنهایی بود که روبه‌رویم ایستاده بودند. دانشجو یعنی پویایی. یعنی تلاش برای ساختن امروز؛ برای ساختن فردا. یعنی همان چیزی که یک سال است دلم برایش تنگ شده.

  • پدرها دق می‌کنند

    منتظر بودم بگه «علی‌اکبر شهید شده». از درون خالی شدم، مغزم یخ کرده بود، حس می‌کردم زانوهام دیگه توان نگه‌داشتن وزنم رو ندارن. گفت: «یکی از بسیجی‌های ایست و بازرسی شهید شده. اسمش فلانیه. پیگیر کاراش می‌شی؟»

  • خونریزی مغزی

    خبرنگار را دیده بودم. واقعاً اوضاعش خوب نبود. یک ترکش از پیشانی، جمجمه‌اش را سوراخ کرده بود و جلوی مغز متوقف مانده بود. خونریزی مغزی داشت. «اگه کسی نیست ببرتش، من می‌برمش.» می‌روم پیش خبرنگار مجروح. فکش قفل شده. برای اینکه لوله ساکشن رد بشود، برایش محافظ دهان می‌گذارم. هرچه ساکشن می‌کنم که راه نفسش باز بشود، باز خون از دهنش بیرون می‌زند. تندتند پاکش می‌کنم.

  • آغازِ شیرین در مسیر شهدا

    من دیپلم هم نداشتم، اما با اصرار اطرافیان و تشویق‌های یک دوست صمیمی، قدم در مسیری گذاشتم که همیشه در دلم بود؛ مسیر درس و ادامه تحصیل برای رسیدن به هدف بالاتری که در دل داشتم. دوستم دائم می‌گفت: «تو می‌تونی، باید برای هدفت ادامه بدی.» من هم که آدمی استرسی هستم و با محیط‌های جدید راحت اخت نمی‌شوم، مخصوصاً وقتی تنها باشم… دانشگاه برایم دنیایی تازه و پر از آدم‌های غریبه بود.

  • من پسر زایرخضرخان هستم

    بمناسبت ۹ آذر سالروز شهادت اولین شهید شهرستان تنگستان

  • گم‌گشته2

    صدای راوی از بالای ماشینی که پشت سرم نرم نرم می‌آمد، بلند شد و بین جمعیت چرخید. از دختربچه می‌گفت. از رقیه. از رقیه‌های شهدا... از دخترها که بابایی‌اند. به یاد میثم افتادم. عکس بزرگی از او روی ماشینی جلو جمعیت می‌رفت. صدایش زدم: «مگه نمی‌شنی مداح می‌گه دخترا بابایی‌ان؟ دخترت غریب افتاده. چرا پیداش نمی‌کنن؟»

  • مرثیه‌ی جنگل

    میان آن همه آشوب، یک‌هو چادر گل‌گلیِ ظریفی دیدم که در بادِ داغ تکان می‌خورد. پیرزنی بود از همان حوالی. جلو رفتم و پرسیدم: «مادرجون، چرا اومدی اینجا؟ اینجا جای شما نیست… خطرناکه.» نگاهم کرد، با همان چشم‌هایی که انگار سال‌ها جنگل را بزرگ کرده بودند. گفت: «اومدم دلم آروم بگیره. جوونا گناه دارن. نمی‌شه تنهاشون گذاشت.»

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط