روایت ویژه

اثر معکوس

جلسه‌ی اولیا و مربیان بود. توی کلاسِ پسرهایمان نشسته بودیم و معلم روبه‌روی‌مان. خانم رو کرد به مادرها: «چرا پسرهاتون این‌قدر موشک می‌کشن؟» برق از سرم پرید. علی دیروز تعریف کرده بود که…

خواندن این روایت
تازه از راه رسیده

تازه‌ترین روایت‌ها

مشاهده همه

هنا طهران

کلاس سوم دبستان که بودم، حفظ جزء سی‌ام تمام شد. با همان صبحگاه‌های پانزده‌دقیقه‌ای مدرسه. بابا برایم یک جفت کفش اسکیت خرید با یک رادیو ضبط سونی قرمز کوچک که دیگر لازم نباشد برای گوش…

لقمه‌های معلق

غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ‌ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یک‌دفعه گفت: «همین؟ چرا این‌قدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تاب‌آوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…

لقمه‌های معلق

غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ‌ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یک‌دفعه گفت: «همین؟ چرا این‌قدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تاب‌آوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…

بیمهٔ بچه‌ها

یکی از هم‌محلی‌ها که ما را هرشب توی تجمع می‌دید به همسرم گفته بود: «بچه‌هات رو خوب بیمه می‌کنی این‌ها با همین اومدن‌های هر شب، عاقبت‌به‌خیر می‌شن.» نگاهش برایم جالب بود. خودم نرسیده…

تماشا کنید

روایت در قاب تصویر

همه ویدیوها
تماشا

ویلچری به رنگ ایران

آلبوم عکس‌های تجمعات محله را که ورق بزنی، همیشه در صف اول، نشسته است. یک بار عکس رهبر را در آغوش گرفته؛ یک بار کنار رفیقش نشسته؛ یک بار هم کنار همسرش. مشت گره‌کرده و پرچمش اما، همراه…

تماشا

مرزبانی که به مرز پشت کرد!

صدای ویدیو را می‌بندم. لیست اسامی را از صفحه‌ی یادداشت گوشی‌ام باز می‌کنم. دکمه‌ی ضبط صدا را فشار می‌دهم. شروع می‌کنم به خواندن به جای تو تصور می‌کنم آن بالا ایستاده‌ای و وقتی…

تماشا

شبی که دست‌هایش بال شوند

آقای امینی عین ۱۸۹ شب تجمع، میان‌دار دسته بوده. عین ۱۸۹ شب را گوش‌گیر توی گوش‌هایش گذاشته تا جلوی بلندگوها بایستد. درست جایی که هیچ جای ایستادن ندارد؛ دو تا پایش را با طناب به…

تماشا

آجی

ما به مادربزرگم «آجی» می‌گوییم نه فقط ما که بسیاری از جوانان انقلابی زمان جنگ دفاع مقدس یعنی رفقای دایی‌ها ،هم «آجی» صدایش می‌زنند. همان موقعی که خانه‌‌شان يعنی همان خانه‌ی سرایداری…

چهره‌های تازه تحریریه

جدیدترین نویسنده‌ها

همه نویسنده‌ها