پدرم هیچ سالی راهپیمایی نیامده بود. خواهرم مرجان، سابقه راهپیماییاش فقط دو بار بود؛ یکبار بعد از شهادت آرمان علیوردی و یکبار هم روز قدس سال قبل. خواهرم مهوش که همیشه میچسبید به درس و مشقش و خواهرزاده ششسالهام که یک ماه بود از من قول این راهپیمایی را گرفته بود!
علت سه سال نیامدنم همین بود. دنیای اُتیسم خلوتتر از این حرفهاست که راهپیمایی میلیونی را تاب بیاورد. اما وقتی آقا عصا را بلند کرده، حیف نبود خانه بمانم و لحظه شکافتن نیل را نبینم؟
گفتم: «چی شده مادر من؟» _ببین اون خانم چی کار کرده! _یعنی خوشتون نیومد؟ ناراحت شدین؟ _معلومه که ناراحت شدم! چرا باید توهین کنن؟ _من که با عقیدهشون موافقم.
با کالسکه حاوی محمدهادی وارد خیابان سعدی شدیم و تا خواستیم جلوتر برویم با جمعیتی مواجه شدیم که میآمدند و اگر ما نمیرفتیم با آنها تصادف میکردیم. مجبور شدیم بپیوندیم به آنها و برویم. جمعیت زیاد بود و همه کیپ تا کیپ هم حرکت میکردند. نمیشد بروم کنار جدولی بنشینم و بساط «آی مردم بیایید برایتان پرچم بکشم» پهن کنم.
لب وا نکرده زنگ خورد. دم خروج از کلاس گفتم: چهارشنبه بروید راهپیمایی ۲۲ بهمن. آنجا پر از پارادوکس است. پیدا کنید برای تکلیف هفته بعد.
انگشت اشارهاش را روی لبهایش گذاشت و گفت: «سسسسسس. میخوام حرف بزنم. دارم خفه میشم. این حرف تو گلوم گیر کرده. داره منو میکشه. باید بگم تا آروم بشم.» _آروم باش، باشه بگو. _اون شب اول اغتشاشات منم اومدم. اومدم اعتراض کنم. اومدم بگم من این نظامو و رهبر رو نمیخوام. حتی وقتی ساختمون شهرداری و فرمانداری رو آتیش میزدن، خوشحال بودم. حتی وقتی اومدن سمت اون ساختمون که پایگاه بسیج بود، بازم خوشحال بودم. ولی وقتی اومدن سمت مصلی، ته دلم لرزید. من نماز جمعه هم نمیاومدم. اصلاً این کارها رو هم قبول نداشتم. ولی وقتی فهمیدم قرآنها رو آتیش زدن، دیگه ترسیدم. برگشتم. پشیمون شدم.
به آشپزخانه رفتم. چند سیبزمینی را زیر شیر آب شستم، داخل قابلمه انداختم و شعله گاز را روشن کردم. وقتی آبیِ شعله گاز جان گرفت، دوباره پا تند کردم سمت اتاق. همان لحظه محمدعلی با «سلام، صبح بخیر» از کنارم گذشت و به سمت سرویس رفت. متنی را که برایش آماده کرده بودم دوباره دستش دادم تا تمرین کند.
توی مسیر داشتیم غر میزدیم که باید از همان چهارراه پانزده خرداد شروع میکردیم. یککاره همان دقایق اول، از یکسوم آخر مسیر شروع کردهایم؛ خب معلوم است طول میکشد جمعیت به ما برسند.
گفتم: «حسین جان، مامان چی داری میاری با خودت؟ داریم میریم راهپیماییها، دستت خسته میشه. بذارش تو ماشین یا به من نشون بده بعد بیار.» کمی شل شد، تنش را از دیواره آسانسور کَند: «آخه اگه بهت بگم، میگی نیالِش. اینو باید بیالَمش.»
شروع شد! آنقدر تمرین کرده بودم که دیگر خجالت نمیکشیدم. به گمانم طلایهدار کوچهمان شده بودم! بعضیها یخشان دیر باز شد اما شد. کمکم صدای مردها و حتی بچهها هم شنیده میشد. یکی از همسایهمان صدای تلویزیونش را تا آخر بلند کرده بود و «مرگ بر ضد ولایت فقیه» میخواند. یکیشان با شیپور فوتبالی بوق میزد.
دیروز هربار که رعدوبرق میزد، میگفتم دیگر الآن مردم به خانه برمیگردند. باران جایش را به تگرگ داد و صدای رقص و آواز ترکی ادامه داشت...
مشاهده
اما من وقتی به صفهای جلو رسیدم با دیدن منظره روبرویم ناخوادگاه متوقف شدم. فراموشم شد عجله دارم. دلم میخواست ساعتها بایستم و فقط نگاه کنم.بچههای قد و نیمقد فراوانی در جایگاهی به نام مائده نور در حال بازی بودند.
مشاهده
عبدالعزیز رنتیسی ژوئن سال ۲۰۰۳ در غزه هدف حمله موشکی بالگردهای رژیم صهیونیستی قرار گرفت. پس از این حمله تلآویو به طور رسمی اعلام کرد که...
مشاهده
نقطهای که میخواست از گذشتهاش برگردد اما این بازگشت چیزی جز پشیمانی برای او نداشت.
مشاهده
به آشپزخانه رفتم. چند سیبزمینی را زیر شیر آب شستم، داخل قابلمه انداختم و شعله گاز را روشن کردم. وقتی آبیِ شعله گاز جان گرفت، دوباره پا تند کردم سمت اتاق. همان لحظه محمدعلی با «سلام، صبح بخیر» از کنارم گذشت و به سمت سرویس رفت. متنی را که برایش آماده کرده بودم دوباره دستش دادم تا تمرین کند.
مشاهده روایت »
دو دقیقه مانده بود. عهد کرده بودم، سر ساعت نه شب اللهاکبر را فریاد بزنم، وسط همان محوطهای که شبهای اغتشاشات رژه میرفتند و شعار میدادند. سیدطاها را محکم بغل گرفتم و با دست دیگر زیر چادرم را چسبیدم. ریحانهسادات هم از پشت سر چادرم را گرفت. همه جا ساکت بود، جز نورافشانیهایی که چند کیلومتر آنطرفتر توی هوا منفجر میشدند و میدرخشیدند. صدایم را صاف کردم و فریاد زدم: اللهاکبر، اللهاکبر، اللهاکبر...
مشاهده روایت »
شب قبلش درگیری سختی توی خیابان رازی اتفاق افتاده بود. در تقسیمبندی اول اعلام کردند امشب بسیج و مردم یک سمت شهر باشند و نیروی انتظامی سمت دیگر…
مشاهده روایت »
چرخش گردنم به سمت صدا آنقدر شدید بود که درد گرفت، ولی با دیدن چهرهی خندان داداش، دردش آرام شد. توی دستش چند عکس زیبای امام خامنهای بود؛ پرسشده و شیک. گفتم: «تکخوری نداشتیم داداش گلم!» عکسها را به دستم داد و گفت: «برای دخترا و همراههاشون آوردم.» گفتم: «منم قصد دارم برم پیششون.»
مشاهده روایت »
یکی فریاد زد: «لانس! یکی بره لانس بیاره!» تا لانس (که برای سمپاشی مزارع استفاده میشود) برسد، سعی میکردیم به هر شکلی شده از گسترش آتش جلوگیری کنیم. سرانجام لانسهای پر از آب رسیدند و شعلههای آتش مسجد را فرو نشاندند. هنگامی که مأموران آتشنشانی رسیدند، آتش کاملاً خاموش شده بود.
مشاهده روایت »
با پراید خستهاش آمد سراغم. یکی از بچهها هم عقب نشسته بود تا احترام به بزرگتر را رعایت کرده باشد...
مشاهده روایت »
سیدمحمدطاهر با همان سربند و پرچم روی شانه، کنار مزار، زانوهایش را بغل کرد و به پرچم و شاخههای گل روی مزار، چشم دوخته بود. پرچمی که رنگ سرخ آن، نماد خون پدرش است و رنگ سبز آن، نماد رشد و بالندگی خودش؛ آرمان پدرش و آرمان نسل امام زمانی! توی سکوت و چشمدوختنِ یادگار شهید، دنیای حرف بود! حرفهای پدر و پسری!
مشاهده روایت »
دخترم عین همه اتفاقات مهم کشور، پابهپایم اخبار را دنبال میکرد. هرچه گفتم برود توی اتاقش نقاشی را کامل کند و این چیزهایی که میشنود برای سنش خوب نیست، قبول نمیکرد. جلوی تلویزیون داشت نقاشی یک پسربچه میکشید که توپ را شوت میکند توی آبی که یکجا جمع شده و رنگآمیزی میکرد. تکلیف شبش این بود که روایتی برای تصویر بنویسد.
مشاهده روایت »
به روایت سیده فاطمه موسوی خواهر شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی، از بسیجیان شهرستان دشتستان، در جریان آشوبهای اخیر در کشور به شهادت رسید.
مشاهده روایت »
هنوز در بهت شعلههای آتش بودم که یادم آمد بخشی از این آتش، حاصل سوختن هزاران کتاب انبار انتشارات است که به آسمان دود میشوند؛ کتابهایی که حاصل ۱۵ سال فعالیت انتشارات دارخوین بود و با چه خوندلی تولید شده بود. دلم یهویی رفت به سمت کتابهای «مجید بربری» و «محسن ما»؛ دو مدافع حرمی که با داعش تا آخرین قطره خون جنگیدند و اکنون داعشیهای منافق حتی تاب دیدن کتاب آنها را هم دارند.
مشاهده روایت »