پنجشنبه, 16 بهمن,1404

روایت ها

  • بود آن روز بر ما عید مطلق که در جنبش در آید پرچم حق

    مهدی آرزو داشت که انقلاب ما جهانی شود تا مقدمه‌ی ظهور امام عصر (عج) فراهم شود. سال ۱۳۵۵، نیمه‌شعبان را جشن گرفتیم. برای جشن، تکیه‌ای بنا و آن را تزئین کرده و ریسه کشیده بودیم. همان زمان مهدی هم از راه رسید. دیدم نگاهی به تکیه کرد و سرش را تکان داد! گفتم: «چیزی شده؟ چیزی کمه؟» گفت: «جشن میلاد امام زمان که پشت ستمگران را نلرزاند که فایده‌ای ندارد!»

  • خداحافظی‌ای که جا ماند

    جمعه‌ها از صبح، با مامان و برادر بزرگم، محمدصادق، می‌آمدیم خانه‌ی مامانی زهرا و بابایی حجت. کمتر از یک خیابان با همدیگر فاصله داشتیم و معمولاً خودمان پیاده می‌رفتیم. اما امروز صبح، بابا گفت: «خودم با ماشین ببرمتون بهتره.» من خوشحال شدم، چون نمی‌دانستم بابا برای چه نگران است، چون نمی‌دانستم این دو روز همه خیلی نگرانند…

  • پیش از آنکه خیابان خالی شود

    وارد محوطه حوزه شدم. بسیجی‌ها و پاسداران گرم صحبت و تحلیل وقایع بودند. هرچه نگاه کردم، در دست بچه‌ها ساچمه‌زن ندیدم؛ فقط باتوم بود. به حاجی گفتم: «بچه‌ها فقط با باتوم برن جلو؟ اگر شرایط حساس شد چی؟» حاجی گفت: «تهش می‌خواد مثل ۴۰۱ بشه دیگه. از بالا گفتن به بیشتر از باتوم نیاز نداریم.»

  • منِ او

    از من اگر بپرسند، بچه‌های تیپ پنجاه‌ و هفت مثل الماس هستند؛ آن‌قدر زیر فشار کار و زندگی سختی کشیدند و تراش خوردند که شبیه الماس شدند. همین چند روز پیش، مصطفی شیرآلات آشپزخانه‌ی خانه‌اش را خرید و نصب کرد؛ خانه‌ای که به زحمت و خردخرد پول قسط‌هایش را جمع کرد و به تمام شدنش نرسید. این نرسیدن‌ها حالم را بدتر کرده بود؛ مثل لحظ‌ی شهادت رضا که گفتند خواسته قمقمه‌ی آب را سر بکشد و آب‌ نخورده شهید شده. از وقتی شنیده بودم رضا لب‌ تشنه شهید شده، جگرم آتش گرفته بود. توی هوای داغ خردادماه، هر لحظه و هر ساعت، با تصور تشنگی رضا پیر می‌شدم. هر وقتِ خلوتی پیدا می‌کردم، یک بطری آب یخ روی مزار رضا خالی می‌کردم که به خیال خودم عطش رضا را بنشانم؛ اما این آتش درون خودم بود که سرد نمی‌شد و شعله‌ورتر از قبل می‌شد. رضا اصلاً قرار نبود شهید بشود. تازه بابا شده بود. هنوز سی‌سالش هم نشده بود. فکر اینکه چطور دل از نوزاد بیست‌ و چهار روزه‌اش، هیرمان کند و داوطلب شد، دویست‌ و سیزده روز گذشته‌ام را پر کرده بود.

  • خانه‌ی آباد حسین

    _یادته که تک می‌زد رو گوشیم، می‌گفت این وقت شب مزاحم خانواده نشیم. تا برسیم هیئت خمینی‌شهر راه زیادی بود. کلی برام تعریف می‌کرد. همش می‌گفت: دعا کن عاقبت بخیر بشم. من می‌زدم سر شونه‌اش. آقا مصطفی، فقط خودت شهید بشی؟ پس من چی؟ خندید و گفت: شور بخون محمدحسین. شور… پشت موتور تا هیئت بلند می‌خوند براش: گذرم تا به در خانه‌ات افتاد حسین حسیییییین… حسیییییین… خانه آباد شدم خانه‌ات آباد حسین

  • کف میدون

    با پراید خسته‌اش آمد سراغم. یکی از بچه‌ها هم عقب نشسته بود تا احترام به بزرگ‌تر را رعایت کرده باشد...

  • یادگاری از یک شب شلوغ

    _من که راضی نیستم بری… می‌گن خیلی شهر شلوغه. _نگران نباش مادر، حواسم هست. کنار بچه‌ها می‌مونم. مکثش طولانی‌تر شد. _می‌سپارمت به خدا… فقط از خودت بی‌خبرم نذار.» _به روی چشم. حواسم هست زنده بمونم.»

  • خدا برات بسازه

    _الو، سلام علیکم. رحیمی هستم، نویسنده، روایت‌نویس. سیدحسین شماره شما رو دادن. می‌تونم چند دقیقه وقتتون رو… _بله بله، سید، آی آی می‌خواین در مورد شهیدایی که آوردیم توی کلانتری بپرسین؟ _بله، اگه… _ببخشید، من نبودم، دوستم بوده. قطع می‌کند. دوباره تماس می‌گیرم. می‌گویم قطع شد. می‌گوید: «ببخشید… من در واقع خودم اونا رو آوردم تو نیروی انتظامی، ولی هر بار یادم میاد حالم بد می‌شه.» صدایش می‌لرزد: «کاش هیچ‌وقت ندیده بودمش…»

  • ایران

    تا برگشت، مردی ماسک‌زده با یک قمه‌ی نیم‌متری به سمتش می‌دوید. مربی تکواندو بود و کارکُشته. با یک حرکت مرد را روی زمین انداخت و قمه را از دستش انداخت. دست‌های اغتشاشگر را پشت سرش برد و با یک دست گرفت. حالا دوستش به او رسیده بود. آشوبگر را با خود برد تا تحویل نیروهای امنیتی بدهد.

  • عینکت را عوض کن

    راننده همانطور که رانندگی می‌کرد، سرش را کج کرده بود تا حرف‌های من را بهتر بشنود. ادامه دادم: «خرداد ماه کدوم کشور به ما حمله کرد و کدوم کشور از این حمله‌ها حمایت کرد؟» ابروهایش را بالا داد و گفت: «اون یه بحث دیگه است.» محکم گفتم: «نه آقا، اینا همه به هم ربط داره. الان هم این جنگ خیابانی و تروریستی با این همه شهید و کشته و خسارت به شهرها، ادامه‌ی همون جنگه. کی این مردمِ معترض رو اون ساعت شب به بیرون از خونه‌ها کشوند؟ کی تحریکشون کرد که مسجد آتش بزنید و مأمور پلیس و مردم رو بکشید؟»

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط