دوشنبه, 27 بهمن,1404

روایت ها

  • الحمدلله

    شوهرش از پشت مراقبش بود. گفت: «خانم، دیگه نوبت جوون‌هاست.» لبخند زدم به خانم و گفتم: «سنی ندارن.» خانم نفس‌نفس می‌زد. شوهرش گفت: «خانمم مشکل تنفسی داره، توی جمعیت سختشه.»

  • وظیفه

    با لبخندی بر لب گفت: «خیلی کار خوبی کردید! ما هم وظیفه داشتیم بیاییم. وضع بازار خوب نیست اما وظیفه داشتیم بیاییم! اسرائیل هم هیچ غلطی نمی‌تواند بکند!»

  • شعار

    ضربان قلبم ناخودآگاه تندتر شد. دستانم یخ زده بود. انگار گوش‌هایم هیچ چیز دیگری، جز شعارهای آن‌ها را نمی‌شنید: «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده»

  • عروسک نیم‌وجبی

    چهره در هم کردم که حرفم همان است؛ من زورم نمی‌رسد. شروع کردم به شمردن: «اولاً اگر قرار به بردن بچه است، مثل سال‌های پیش نباید باشد که شما بروی قاطی مردها و من بین خانم‌ها باشم. با هم می‌رویم. دوماً من این خرس‌گنده (کریر) را دستم نمی‌گیرم. سوماً اینکه اصلاً برای بچه خطر دارد! کریر از دست شما آویزان است و جمعیت فشرده؛ کسی هم که زیر پایش را نگاه نمی‌کند. یک‌هو ضربه‌ای می‌خورد به آن و زبانم لال طوری می‌شود بچه‌ام!»

  • قرار

    در بقیه قرارها، اما سر ساعت حاضر بودم. تا جمعیت بیاید، توی میدان شهدا این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کردیم و من هر بار چشمم می‌افتاد به پیرمردی با کاپشن قهوه‌ای و کلاه بافتنی، ایستاده در ضلع جنوبی میدان، با دوچرخهٔ گُل‌کاری‌شده‌اش. بعد تک‌تیراندازهای روی ساختمان‌ها را نشان هم می‌دادیم؛ سراغی از کشوری و احمد می‌گرفتیم و جمعیت که حرکت می‌کرد، ما هم می‌افتادیم پشت سرشان. خیلی اهل شعار دادن نبودیم. و من بیشتر چشم می‌انداختم توی جمعیت، دنبال پیدا کردن چهره‌های آشنا. انگار که فرصتی باشد برای تازه کردن دیدار. تعداد دوربین‌ها کمتر از حالا بود و خبری هم از هلی‌شات نبود. گاهی وزنِ نداشته شعارها و گاهی مضمونشان، روی مخ بود و گاهی هم صدای گرفته و جیغ‌شدهٔ وزیر شعار، اسباب خنده. آخرش بی‌توجه به شعارها و موکب‌های بین راه و تنوع آدم‌ها، می‌رسیدیم به میدان کیو. میدان ۲۲ بهمن در اصل. بعد بی‌توجه به سخنران مراسم، با هم حرف می‌زدیم، سلفی می‌گرفتیم، خداحافظی می‌کردیم و می‌رفتیم خانه.

  • امسال باید فرق می‌کرد

    من زنی نیستم که راحت دست به کار شوم و کیک و دسر درست کنم. اما امسال برای اولین‌بار کیک پختم، بردم وسط جشن پیروزی انقلاب، به بچه‌ها دادم و ذوق را توی چشم‌هایشان دیدم.

  • یوم‌الله

    این روزها سهم گوش‌هایمان گاهی حرف‌هایی بود که به حق نبود. گاهی صحنه‌هایی دیدیم که آرزو می‌کردیم خواب باشیم. حتی دختر نه‌ساله‌ی من خواب جنگ و دشمنی آمریکا را دید و صبح‌به‌صبح با نگرانی برایم بازگو می‌کرد. این روزها گذشت تا به امروز رسیدیم.

  • یک خشم، یک فریاد2

    وقتی فکر می‌کنم، می‌بینم تاریخ کشورم پر است از دخالت‌ها، دشمنی‌ها و کارشکنی‌های آمریکا. از کودتای ۲۸ مرداد و سرنگونی دولت ملی مصدق و حاکم کردن دیکتاتور وابسته به خودشان گرفته تا حمایت‌های همه‌جانبه از صدام جنایتکار در جنگ هشت ساله، و تا اقرار رئیس‌جمهور آمریکا به فرماندهی جنگ دوازده‌روزه و حمایت از قاتلین داعش‌صفت در آشوب‌های اخیر، همه و همه گواه بر جنایات آن‌ها علیه ملت ماست.

  • یک خشم، یک فریاد

    می‌گفت قبل از آشنایی با ایرانی‌ها، تصویر خوبی از ایران نداشت. دیکتاتوری، خفقان و عقب‌ماندگی، تنها چیزهایی بودند که از رسانه‌هایشان درباره ایران و ایرانی شنیده بود. اما هرچه بیشتر با هم حرف زدیم، نگاهش تغییر کرد و گفت بیشتر از آنچه که فکر می‌کردم ما شبیه همیم.

  • راهپیمایی نه، فقط تجمع!

    از خانه که زدیم بیرون، ساعت از ۹ رد شده بود اما همچنان تصاویر حرکت خاصی را نشان نمی‌داد. مقصد ما میدان مادر بود. در ذهنم حساب کتاب کردم:« تا جمعیت جمع بشه، راه بیفتن دیرتر از ۹ می‌شه. هوا هم که بارونه، حتماً آروم راه می‌رن. اونور هم که ما وسط مسیر می‌خوایم بهشون برسیم، پس مشکلی نیست.»

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط