یکشنبه, 26 بهمن,1404

روایت ها

  • یوم‌الله

    این روزها سهم گوش‌هایمان گاهی حرف‌هایی بود که به حق نبود. گاهی صحنه‌هایی دیدیم که آرزو می‌کردیم خواب باشیم. حتی دختر نه‌ساله‌ی من خواب جنگ و دشمنی آمریکا را دید و صبح‌به‌صبح با نگرانی برایم بازگو می‌کرد. این روزها گذشت تا به امروز رسیدیم.

  • یک خشم، یک فریاد2

    وقتی فکر می‌کنم، می‌بینم تاریخ کشورم پر است از دخالت‌ها، دشمنی‌ها و کارشکنی‌های آمریکا. از کودتای ۲۸ مرداد و سرنگونی دولت ملی مصدق و حاکم کردن دیکتاتور وابسته به خودشان گرفته تا حمایت‌های همه‌جانبه از صدام جنایتکار در جنگ هشت ساله، و تا اقرار رئیس‌جمهور آمریکا به فرماندهی جنگ دوازده‌روزه و حمایت از قاتلین داعش‌صفت در آشوب‌های اخیر، همه و همه گواه بر جنایات آن‌ها علیه ملت ماست.

  • یک خشم، یک فریاد

    می‌گفت قبل از آشنایی با ایرانی‌ها، تصویر خوبی از ایران نداشت. دیکتاتوری، خفقان و عقب‌ماندگی، تنها چیزهایی بودند که از رسانه‌هایشان درباره ایران و ایرانی شنیده بود. اما هرچه بیشتر با هم حرف زدیم، نگاهش تغییر کرد و گفت بیشتر از آنچه که فکر می‌کردم ما شبیه همیم.

  • راهپیمایی نه، فقط تجمع!

    از خانه که زدیم بیرون، ساعت از ۹ رد شده بود اما همچنان تصاویر حرکت خاصی را نشان نمی‌داد. مقصد ما میدان مادر بود. در ذهنم حساب کتاب کردم:« تا جمعیت جمع بشه، راه بیفتن دیرتر از ۹ می‌شه. هوا هم که بارونه، حتماً آروم راه می‌رن. اونور هم که ما وسط مسیر می‌خوایم بهشون برسیم، پس مشکلی نیست.»

  • دم پدرها و مادرها گرم!

    عروسک پولیشی خرگوش، در تظاهرات وقت نمی‌کرد یک لحظه آزاد باشد. مدام بچه‌ها با او عکس می‌گرفتند. از یک سلبریتی هم معروف‌تر شده بود. بچه‌ها دنبال خرگوش می‌گشتند، دلشان می‌خواست با او عکس یادگاری بگیرند.

  • خط‌شکن

    همهٔ این‌ها باعث تردیدم شده بود. چشم‌هایم را بستم و به شهید ابراهیم هادی فکر کردم. گفتم درست است مردی در خانه نیست، اما تو کنارم باش. مگر نه اینکه شهدا زنده‌اند! بیا با هم شعار بدهیم.

  • مردم

    هرچقدر این محاسبات کودکانه بود، از نیازی برمی‌آمد که راهی برای چاره‌اش پیدا نمی‌کردم و آن نیاز پر کردن خلأهای موجود بود. امسال ماجرا یک شکل دیگر بود. «مردم» امسال آمده بودند.

  • شبنم آسمونتو قربون

    چشم از آسمان برنمی‌دارند. نگاه می‌کنند و یادشان نمی‌رود تندتند الله‌اکبر بگویند. رقیه به نورافشانی می‌گوید «شبنم آسمونی»!

  • از سلطه تا سربلندی

    _مگه شاه نبود؟ در جواب سری تکان دادم. _پس چرا جلوشون رو نمی‌گرفت؟ _چون خودش رو هم اونا انتخاب کرده بودن تا دستوراتشون رو اطاعت کنه، حق ایستادن جلوی دشمن رو نداشت.

  • شبِ الله‌اکبر

    نشسته بودم توی یکی از اتاق‌خواب‌ها و داشتم به امورات نوزادم رسیدگی می‌کردم و هم‌زمان به این فکر می‌کردم که چه‌طور این تن خسته و خواب‌آلود را فردا بکشانم ببرم راهپیمایی. به خودم نهیب زدم که این راهپیمایی فرق دارد ها! باید فردا حتماً شرکت کنم. با همین سه‌تا بچهٔ سرماخورده و تن خسته و درددار.

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط