سه شنبه, 05 اسفند,1404

روایت ها

  • نترس‌ بودنش ما را می‌ترساند4

    اسماعیل کهکشانِ هشت‌شوت را برداشت و برد روی شیب گنبد. با چند تکه سنگ، جایش را محکم کرد تا تکان نخورد. دو شوتِ اول با موفقیت شلیک شد، اما سومی که پرتاب شد، دستگاه از جایش دررفت و کج شد روی زمین. حالا هشت‌شوت هر بار به یک طرف شلیک می‌کرد. ما این پایین از ترس جانمان فرار می‌کردیم تا بهمان نخورد. چندتا از شلیک‌ها هم درست رفت همان‌جایی که اسماعیل ایستاده بود.

  • نترس‌بودنش ما را می‌ترساند3

    یک بار کوله‌بارمان را بستیم و بچه‌های گروه را برداشتیم و رفتیم شمال. خانه‌ای اجاره کردیم و قرار شد ناهار را توی جنگل بپزیم و بخوریم. من جوجه‌ها را آماده کردم و ریختم توی قابلمه. همه راهی جنگل شدیم. اسماعیل رفت سراغ منقل تا زغال‌ها را آماده کند. کارش این بود که با دست، زغال‌های داغ را جابه‌جا می‌کرد. سر همین نسوز بودنش بچه‌ها لقبش را گذاشتند: «اسی تفلون».

  • نترس بودنش ما را می‌ترساند2

    اما ذهنِ جست‌وجوگرش به این‌ها راضی نمی‌شد. مهندسی شیمی خوانده بود و مدام به فکر تأسیس شرکت و تولید محصولاتی بود که سال‌ها وابسته به وارداتشان بودیم. یک‌بار توی آزمایشگاه شرکت، سرِ ترکیب چند ماده، چنان دودی راه افتاد که تمام فضا را پر کرد. آن‌قدر وضعیت بحرانی شد که به‌خاطر گازهای تولیدشده، مجبور شدند آن طبقه را تا چند وقت تعطیل کنند.

  • نترس بودنش ما را می‌ترساند

    عکس بزرگی از شهید روی دیوار مسجد است. آرامش در صورتش موج می‌زند. آقای رجبی می‌رسد. با هم وارد مسجد می‌شویم. چند دقیقه‌ای، بی‌حرف، بخش‌های مختلف را نگاه می‌کنیم. وسط صحن، حجله‌ای برای شهید برپا کرده‌اند؛ شهیدی که متولد ۱۳۷۷ است، کارشناسی ارشد شیمی دارد، مدیرعامل یک شرکت دانش‌بنیان بوده و از سال ۹۲ پای ثابت کانون تربیتی مسجد شده است.

  • دعایی که مستجاب شد

    ساده‌زیستی، اصل زندگی‌اش بود. نه لباس تجملی می‌خواست، نه وسایل خاص خانه. روزی که برای خرید وسایل ازدواج می‌رفتیم، هم به خانواده‌ی من و هم به خانواده‌ی خودش گفته بود: «اگه از سمساری هم بگیریم، هیچ اشکالی نداره. دوست ندارم به خانواده‌ها فشار بیاد.»

  • آخوند زرنگ2

    شب رفتیم خانه‌شان. از همان سر کوچه چشم تیز کردم. مقابل ساختمانی قدیمی با آجرهای سه‌سانتی ایستادیم. تصورم ترک برداشت، اما هنوز هیبتش را حفظ کرده بود. از چارچوب در که وارد شدم، سلام و تبریک و تسلیت گفتم. تا چشم گرداندم به در و دیوار خانه، تمام تصوراتم در یک چشم‌برهم‌زدن فرو ریخت. گل‌های بنفش کاغذدیواری با پرده نخی گل‌داری که از ملافه‌های یک خانه معمولی هم ساده‌تر بود، ست شده بود. نه از مبل آن‌چنانی خبری بود، نه وسیله تزئینی خاصی. سادگی‌شان به دلم نشست.

  • آخوند زرنگ

    همان روزها بود که همسر یک لیست آورد و گفت: «از روش بخون وارد اکسل کنم.» تای کاغذ را باز کردم و پرسیدم: «جریان این اسامی چیه؟» لپ‌تاپ را روشن کرد: «این شهدا، بستگان نمازگزارا هستن. هر شب امام جماعت مسجد به نیت یکیشون قرآن می‌خونه.» ابرویم را بالا دادم و با سر تحسین کردم: «چه جالب!» «اوهوم... روحانی با صفائیه، قرآن رو آروم می‌خونه تا همه باهاش قرائت کنن. آخرشم یه دعای جالب می‌کنه: خدایا به شیخ این مسجد شهادت عنایت فرما. همه هم بلند می‌گن آمین.» زیر لب گفتم: «چه زرنگ...»

  • بازگشت2

    هر روز و شب از شهران تا مسجد غرب می‌رفت. نیم ساعت قبل از اذان آن‌جا بود و بعد از نماز هم می‌ماند. گاهی زنگ می‌زدم: «حاج‌آقا کجا موندی پس؟» بچه‌ها می‌گفتند: «مامان گله نکن. بابا داره به درد دل مردم رسیدگی می‌کنه.» اما او برای این که ریا نشود، خرید را بهانه می‌کرد.

  • بازگشت

    قبل از این هم وقتی مجرد بود تا پای مرگ رفته بود؛ هجده دی شصت و پنج برده بودنش سردخانه. وقتی رفته بودند برای تدفین منتقلش کنند، دیده بودند تنش گرم است! متوجه می‌شوند هنوز زنده است. شهادت از دفتر عمر پانزده سالگی‌اش خط خورده و جایش جانبازی نوشته شده بود. می‌گفت: «نمی‌دونم خدا توی من چی دیده که به دنیا برمی‌گردونه.» می‌گفتم: «آقا عبدالله موندی که به مردم خدمت کنی.»

  • سراشیبی وحشت2

    با خودم حرف می‌زدم و از خدا می‌خواستم برایمان حفظشان کند. جان برگشته بود به تنم. با هر چند متری که به جلو می‌رفتیم، حالم بهتر می‌شد. راه باز شد. کمی جلوتر از جایی که ما گیر افتاده بودیم، محل درگیری اصلی بود. خیابان پر از تکه‌های سنگ و خرده‌های شیشه بود. دلم می‌خواست فکر کنم هیچ‌کدامش سر و بدن کسی را نشانه نگرفته است. فکری که بیش از اندازه ساده‌لوحانه بود.

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط