مهدی آرزو داشت که انقلاب ما جهانی شود تا مقدمهی ظهور امام عصر (عج) فراهم شود. سال ۱۳۵۵، نیمهشعبان را جشن گرفتیم. برای جشن، تکیهای بنا و آن را تزئین کرده و ریسه کشیده بودیم. همان زمان مهدی هم از راه رسید. دیدم نگاهی به تکیه کرد و سرش را تکان داد! گفتم: «چیزی شده؟ چیزی کمه؟» گفت: «جشن میلاد امام زمان که پشت ستمگران را نلرزاند که فایدهای ندارد!»
جمعهها از صبح، با مامان و برادر بزرگم، محمدصادق، میآمدیم خانهی مامانی زهرا و بابایی حجت. کمتر از یک خیابان با همدیگر فاصله داشتیم و معمولاً خودمان پیاده میرفتیم. اما امروز صبح، بابا گفت: «خودم با ماشین ببرمتون بهتره.» من خوشحال شدم، چون نمیدانستم بابا برای چه نگران است، چون نمیدانستم این دو روز همه خیلی نگرانند…
وارد محوطه حوزه شدم. بسیجیها و پاسداران گرم صحبت و تحلیل وقایع بودند. هرچه نگاه کردم، در دست بچهها ساچمهزن ندیدم؛ فقط باتوم بود. به حاجی گفتم: «بچهها فقط با باتوم برن جلو؟ اگر شرایط حساس شد چی؟» حاجی گفت: «تهش میخواد مثل ۴۰۱ بشه دیگه. از بالا گفتن به بیشتر از باتوم نیاز نداریم.»
از من اگر بپرسند، بچههای تیپ پنجاه و هفت مثل الماس هستند؛ آنقدر زیر فشار کار و زندگی سختی کشیدند و تراش خوردند که شبیه الماس شدند. همین چند روز پیش، مصطفی شیرآلات آشپزخانهی خانهاش را خرید و نصب کرد؛ خانهای که به زحمت و خردخرد پول قسطهایش را جمع کرد و به تمام شدنش نرسید. این نرسیدنها حالم را بدتر کرده بود؛ مثل لحظی شهادت رضا که گفتند خواسته قمقمهی آب را سر بکشد و آب نخورده شهید شده. از وقتی شنیده بودم رضا لب تشنه شهید شده، جگرم آتش گرفته بود. توی هوای داغ خردادماه، هر لحظه و هر ساعت، با تصور تشنگی رضا پیر میشدم. هر وقتِ خلوتی پیدا میکردم، یک بطری آب یخ روی مزار رضا خالی میکردم که به خیال خودم عطش رضا را بنشانم؛ اما این آتش درون خودم بود که سرد نمیشد و شعلهورتر از قبل میشد. رضا اصلاً قرار نبود شهید بشود. تازه بابا شده بود. هنوز سیسالش هم نشده بود. فکر اینکه چطور دل از نوزاد بیست و چهار روزهاش، هیرمان کند و داوطلب شد، دویست و سیزده روز گذشتهام را پر کرده بود.
_یادته که تک میزد رو گوشیم، میگفت این وقت شب مزاحم خانواده نشیم. تا برسیم هیئت خمینیشهر راه زیادی بود. کلی برام تعریف میکرد. همش میگفت: دعا کن عاقبت بخیر بشم. من میزدم سر شونهاش. آقا مصطفی، فقط خودت شهید بشی؟ پس من چی؟ خندید و گفت: شور بخون محمدحسین. شور… پشت موتور تا هیئت بلند میخوند براش: گذرم تا به در خانهات افتاد حسین حسیییییین… حسیییییین… خانه آباد شدم خانهات آباد حسین
با پراید خستهاش آمد سراغم. یکی از بچهها هم عقب نشسته بود تا احترام به بزرگتر را رعایت کرده باشد...
_من که راضی نیستم بری… میگن خیلی شهر شلوغه. _نگران نباش مادر، حواسم هست. کنار بچهها میمونم. مکثش طولانیتر شد. _میسپارمت به خدا… فقط از خودت بیخبرم نذار.» _به روی چشم. حواسم هست زنده بمونم.»
_الو، سلام علیکم. رحیمی هستم، نویسنده، روایتنویس. سیدحسین شماره شما رو دادن. میتونم چند دقیقه وقتتون رو… _بله بله، سید، آی آی میخواین در مورد شهیدایی که آوردیم توی کلانتری بپرسین؟ _بله، اگه… _ببخشید، من نبودم، دوستم بوده. قطع میکند. دوباره تماس میگیرم. میگویم قطع شد. میگوید: «ببخشید… من در واقع خودم اونا رو آوردم تو نیروی انتظامی، ولی هر بار یادم میاد حالم بد میشه.» صدایش میلرزد: «کاش هیچوقت ندیده بودمش…»
تا برگشت، مردی ماسکزده با یک قمهی نیممتری به سمتش میدوید. مربی تکواندو بود و کارکُشته. با یک حرکت مرد را روی زمین انداخت و قمه را از دستش انداخت. دستهای اغتشاشگر را پشت سرش برد و با یک دست گرفت. حالا دوستش به او رسیده بود. آشوبگر را با خود برد تا تحویل نیروهای امنیتی بدهد.
راننده همانطور که رانندگی میکرد، سرش را کج کرده بود تا حرفهای من را بهتر بشنود. ادامه دادم: «خرداد ماه کدوم کشور به ما حمله کرد و کدوم کشور از این حملهها حمایت کرد؟» ابروهایش را بالا داد و گفت: «اون یه بحث دیگه است.» محکم گفتم: «نه آقا، اینا همه به هم ربط داره. الان هم این جنگ خیابانی و تروریستی با این همه شهید و کشته و خسارت به شهرها، ادامهی همون جنگه. کی این مردمِ معترض رو اون ساعت شب به بیرون از خونهها کشوند؟ کی تحریکشون کرد که مسجد آتش بزنید و مأمور پلیس و مردم رو بکشید؟»
دیروز هربار که رعدوبرق میزد، میگفتم دیگر الآن مردم به خانه برمیگردند. باران جایش را به تگرگ داد و صدای رقص و آواز ترکی ادامه داشت...
مشاهده
اما من وقتی به صفهای جلو رسیدم با دیدن منظره روبرویم ناخوادگاه متوقف شدم. فراموشم شد عجله دارم. دلم میخواست ساعتها بایستم و فقط نگاه کنم.بچههای قد و نیمقد فراوانی در جایگاهی به نام مائده نور در حال بازی بودند.
مشاهده
عبدالعزیز رنتیسی ژوئن سال ۲۰۰۳ در غزه هدف حمله موشکی بالگردهای رژیم صهیونیستی قرار گرفت. پس از این حمله تلآویو به طور رسمی اعلام کرد که...
مشاهده
نقطهای که میخواست از گذشتهاش برگردد اما این بازگشت چیزی جز پشیمانی برای او نداشت.
مشاهده
با پراید خستهاش آمد سراغم. یکی از بچهها هم عقب نشسته بود تا احترام به بزرگتر را رعایت کرده باشد...
مشاهده روایت »
سیدمحمدطاهر با همان سربند و پرچم روی شانه، کنار مزار، زانوهایش را بغل کرد و به پرچم و شاخههای گل روی مزار، چشم دوخته بود. پرچمی که رنگ سرخ آن، نماد خون پدرش است و رنگ سبز آن، نماد رشد و بالندگی خودش؛ آرمان پدرش و آرمان نسل امام زمانی! توی سکوت و چشمدوختنِ یادگار شهید، دنیای حرف بود! حرفهای پدر و پسری!
مشاهده روایت »
دخترم عین همه اتفاقات مهم کشور، پابهپایم اخبار را دنبال میکرد. هرچه گفتم برود توی اتاقش نقاشی را کامل کند و این چیزهایی که میشنود برای سنش خوب نیست، قبول نمیکرد. جلوی تلویزیون داشت نقاشی یک پسربچه میکشید که توپ را شوت میکند توی آبی که یکجا جمع شده و رنگآمیزی میکرد. تکلیف شبش این بود که روایتی برای تصویر بنویسد.
مشاهده روایت »
به روایت سیده فاطمه موسوی خواهر شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی، از بسیجیان شهرستان دشتستان، در جریان آشوبهای اخیر در کشور به شهادت رسید.
مشاهده روایت »
هنوز در بهت شعلههای آتش بودم که یادم آمد بخشی از این آتش، حاصل سوختن هزاران کتاب انبار انتشارات است که به آسمان دود میشوند؛ کتابهایی که حاصل ۱۵ سال فعالیت انتشارات دارخوین بود و با چه خوندلی تولید شده بود. دلم یهویی رفت به سمت کتابهای «مجید بربری» و «محسن ما»؛ دو مدافع حرمی که با داعش تا آخرین قطره خون جنگیدند و اکنون داعشیهای منافق حتی تاب دیدن کتاب آنها را هم دارند.
مشاهده روایت »
وارد خانه که شدیم، برای اینکه کارمان تکمیل شود، اسپیکر را گذاشتم لبه تراس اتاق ریحانهسادات و صدایش را بالا بردم. «شیعه خانه موسیبنجعفر» نوای دودمه را پخش کردم. ریحانهسادات بالا و پایین میپرید: «آفرین مامان، نترس.» برعکس شبهای جنبش ززآ که ششساله بود؛ موقعی که جواب شعارها را میدادم، با ترس مرا میکشید که جواب ندهم.
مشاهده روایت »
روایتی شنیدنی از برخورد شهید سیدمحمدعلی موسوی با دختری بدحجاب شهید سیدمحمدعلی موسوی از بسیجیان شهرستان دشتستان، در اغتشاش عوامل تروریستی در کشور، توسط آشوبگران به شهادت رسید.
مشاهده روایت »
«پیرِ مرادِ» جمعشان با تأسف گفت: «من سالهاست کفِ این خیابانها هستم؛ اعتراض، شلوغی، جشن و عزای زیادی دیدهام، اما آن شبها تلخترین شبهای این شهر بود. انگار مردم پولشان را سرِ چهارراهها آتش میزدند! قیمت هر تابلوی راهنمای سرِ کوچه تا همین چند وقت پیش حدود سه میلیون بود، اما امروز شده هفت میلیون! شهرداری هزینهی اینها را از عوارض و مالیاتِ خودِ مردم تأمین میکند. همیشه به بچههایمان میگوییم شهر ما، خانهی ماست؛ اما انگار آن شبها، با دست خودمان خانهمان را به آتش کشیدیم...»
مشاهده روایت »
دو نفر از نظامیها سعی داشتند کوییک سفیدرنگی را که بیصاحب گوشهی خیابان مانده بود، از دهان آتش نجات بدهند. صدای فریاد از حنجرهی خستهی فرمانده بلند شد: «ماشینو بردار... ماشینو بردار...» پنج نفر از نیروها دویدند سمت کوییک. یکی دستگیرهی در را فشار میداد تا باز شود؛ یکی تا کمر از شیشهی شکستهی سمت راننده رفته بود توی ماشین؛ یکی از دل و جان داد میزد: «دستی رو بخوابون... دستی رو بخوابون...»
مشاهده روایت »
روایتی از شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی، از بسیجیان شهرستان دشتستان که در جریان آشوبهای اخیر در کشور به شهادت رسید.
مشاهده روایت »