جمعه, 24 بهمن,1404

روایت ها

  • راهپیمایی با راهپیمایی نیامده‌ها

    پدرم هیچ سالی راهپیمایی نیامده بود. خواهرم مرجان، سابقه راهپیمایی‌اش فقط دو بار بود؛ یک‌بار بعد از شهادت آرمان علی‌وردی و یک‌بار هم روز قدس سال قبل. خواهرم مهوش که همیشه می‌چسبید به درس و مشقش و خواهرزاده شش‌ساله‌ام که یک ماه بود از من قول این راهپیمایی را گرفته بود!

  • عبور از نیل

    علت سه سال نیامدنم همین بود. دنیای اُتیسم خلوت‌تر از این حرف‌هاست که راهپیمایی میلیونی را تاب بیاورد. اما وقتی آقا عصا را بلند کرده، حیف نبود خانه بمانم و لحظه شکافتن نیل را نبینم؟

  • خرسِ محترم!

    گفتم: «چی شده مادر من؟» _ببین اون خانم چی کار کرده! _یعنی خوشتون نیومد؟ ناراحت شدین؟ _معلومه که ناراحت شدم! چرا باید توهین کنن؟ _من که با عقیدهشون موافقم.

  • پرچم بالاست

    با کالسکه حاوی محمدهادی وارد خیابان سعدی شدیم و تا خواستیم جلوتر برویم با جمعیتی مواجه شدیم که می‌آمدند و اگر ما نمی‌رفتیم با آن‌ها تصادف می‌کردیم. مجبور شدیم بپیوندیم به آن‌ها و برویم. جمعیت زیاد بود و همه کیپ تا کیپ هم حرکت می‌کردند. نمی‌شد بروم کنار جدولی بنشینم و بساط «آی مردم بیایید برایتان پرچم بکشم» پهن کنم.

  • پارادوکس

    لب وا نکرده زنگ خورد. دم خروج از کلاس گفتم: چهارشنبه بروید راهپیمایی ۲۲ بهمن. آنجا پر از پارادوکس است. پیدا کنید برای تکلیف هفته بعد.

  • بر گذشته‌ها صلوات

    انگشت اشاره‌اش را روی لب‌هایش گذاشت و گفت: «سسسسسس. می‌خوام حرف بزنم. دارم خفه می‌شم. این حرف تو گلوم گیر کرده. داره منو می‌کشه. باید بگم تا آروم بشم.» _آروم باش، باشه بگو. _اون شب اول اغتشاشات منم اومدم. اومدم اعتراض کنم. اومدم بگم من این نظامو و رهبر رو نمی‌خوام. حتی وقتی ساختمون شهرداری و فرمانداری رو آتیش می‌زدن، خوشحال بودم. حتی وقتی اومدن سمت اون ساختمون که پایگاه بسیج بود، بازم خوشحال بودم. ولی وقتی اومدن سمت مصلی، ته دلم لرزید. من نماز جمعه هم نمی‌اومدم. اصلاً این کارها رو هم قبول نداشتم. ولی وقتی فهمیدم قرآن‌ها رو آتیش زدن، دیگه ترسیدم. برگشتم. پشیمون شدم.

  • راهپیمایی

    به آشپزخانه رفتم. چند سیب‌زمینی را زیر شیر آب شستم، داخل قابلمه انداختم و شعله گاز را روشن کردم. وقتی آبیِ شعله گاز جان گرفت، دوباره پا تند کردم سمت اتاق. همان لحظه محمدعلی با «سلام، صبح بخیر» از کنارم گذشت و به سمت سرویس رفت. متنی را که برایش آماده کرده بودم دوباره دستش دادم تا تمرین کند.

  • آن مردم، این مردم

    توی مسیر داشتیم غر می‌زدیم که باید از همان چهارراه پانزده خرداد شروع می‌کردیم. یک‌کاره همان دقایق اول، از یک‌سوم آخر مسیر شروع کرده‌ایم؛ خب معلوم است طول می‌کشد جمعیت به ما برسند.

  • او هم آمد

    گفتم: «حسین جان، مامان چی داری میاری با خودت؟ داریم میریم راهپیمایی‌ها، دستت خسته می‌شه. بذارش تو ماشین یا به من نشون بده بعد بیار.» کمی شل شد، تنش را از دیواره آسانسور کَند: «آخه اگه بهت بگم، می‌گی نیالِش. اینو باید بیالَمش.»

  • آرامش عجیب

    شروع شد! آنقدر تمرین کرده بودم که دیگر خجالت نمی‌کشیدم. به گمانم طلایه‌دار کوچه‌مان شده بودم! بعضی‌ها یخشان دیر باز شد اما شد. کم‌کم صدای مردها و حتی بچه‌ها هم شنیده می‌شد. یکی از همسایه‌مان صدای تلویزیونش را تا آخر بلند کرده بود و «مرگ بر ضد ولایت فقیه» می‌خواند. یکیشان با شیپور فوتبالی بوق می‌زد.

« نمایش 10 از کل »
روایت صوتی
روایت ویدیویی
نشانی ما در بستر های فضای مجازی :
ravina_ir@
لینک های مرتبط