شوهرش از پشت مراقبش بود. گفت: «خانم، دیگه نوبت جوونهاست.» لبخند زدم به خانم و گفتم: «سنی ندارن.» خانم نفسنفس میزد. شوهرش گفت: «خانمم مشکل تنفسی داره، توی جمعیت سختشه.»
با لبخندی بر لب گفت: «خیلی کار خوبی کردید! ما هم وظیفه داشتیم بیاییم. وضع بازار خوب نیست اما وظیفه داشتیم بیاییم! اسرائیل هم هیچ غلطی نمیتواند بکند!»
ضربان قلبم ناخودآگاه تندتر شد. دستانم یخ زده بود. انگار گوشهایم هیچ چیز دیگری، جز شعارهای آنها را نمیشنید: «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده»
چهره در هم کردم که حرفم همان است؛ من زورم نمیرسد. شروع کردم به شمردن: «اولاً اگر قرار به بردن بچه است، مثل سالهای پیش نباید باشد که شما بروی قاطی مردها و من بین خانمها باشم. با هم میرویم. دوماً من این خرسگنده (کریر) را دستم نمیگیرم. سوماً اینکه اصلاً برای بچه خطر دارد! کریر از دست شما آویزان است و جمعیت فشرده؛ کسی هم که زیر پایش را نگاه نمیکند. یکهو ضربهای میخورد به آن و زبانم لال طوری میشود بچهام!»
در بقیه قرارها، اما سر ساعت حاضر بودم. تا جمعیت بیاید، توی میدان شهدا اینطرف و آنطرف را نگاه میکردیم و من هر بار چشمم میافتاد به پیرمردی با کاپشن قهوهای و کلاه بافتنی، ایستاده در ضلع جنوبی میدان، با دوچرخهٔ گُلکاریشدهاش. بعد تکتیراندازهای روی ساختمانها را نشان هم میدادیم؛ سراغی از کشوری و احمد میگرفتیم و جمعیت که حرکت میکرد، ما هم میافتادیم پشت سرشان. خیلی اهل شعار دادن نبودیم. و من بیشتر چشم میانداختم توی جمعیت، دنبال پیدا کردن چهرههای آشنا. انگار که فرصتی باشد برای تازه کردن دیدار. تعداد دوربینها کمتر از حالا بود و خبری هم از هلیشات نبود. گاهی وزنِ نداشته شعارها و گاهی مضمونشان، روی مخ بود و گاهی هم صدای گرفته و جیغشدهٔ وزیر شعار، اسباب خنده. آخرش بیتوجه به شعارها و موکبهای بین راه و تنوع آدمها، میرسیدیم به میدان کیو. میدان ۲۲ بهمن در اصل. بعد بیتوجه به سخنران مراسم، با هم حرف میزدیم، سلفی میگرفتیم، خداحافظی میکردیم و میرفتیم خانه.
من زنی نیستم که راحت دست به کار شوم و کیک و دسر درست کنم. اما امسال برای اولینبار کیک پختم، بردم وسط جشن پیروزی انقلاب، به بچهها دادم و ذوق را توی چشمهایشان دیدم.
این روزها سهم گوشهایمان گاهی حرفهایی بود که به حق نبود. گاهی صحنههایی دیدیم که آرزو میکردیم خواب باشیم. حتی دختر نهسالهی من خواب جنگ و دشمنی آمریکا را دید و صبحبهصبح با نگرانی برایم بازگو میکرد. این روزها گذشت تا به امروز رسیدیم.
وقتی فکر میکنم، میبینم تاریخ کشورم پر است از دخالتها، دشمنیها و کارشکنیهای آمریکا. از کودتای ۲۸ مرداد و سرنگونی دولت ملی مصدق و حاکم کردن دیکتاتور وابسته به خودشان گرفته تا حمایتهای همهجانبه از صدام جنایتکار در جنگ هشت ساله، و تا اقرار رئیسجمهور آمریکا به فرماندهی جنگ دوازدهروزه و حمایت از قاتلین داعشصفت در آشوبهای اخیر، همه و همه گواه بر جنایات آنها علیه ملت ماست.
میگفت قبل از آشنایی با ایرانیها، تصویر خوبی از ایران نداشت. دیکتاتوری، خفقان و عقبماندگی، تنها چیزهایی بودند که از رسانههایشان درباره ایران و ایرانی شنیده بود. اما هرچه بیشتر با هم حرف زدیم، نگاهش تغییر کرد و گفت بیشتر از آنچه که فکر میکردم ما شبیه همیم.
از خانه که زدیم بیرون، ساعت از ۹ رد شده بود اما همچنان تصاویر حرکت خاصی را نشان نمیداد. مقصد ما میدان مادر بود. در ذهنم حساب کتاب کردم:« تا جمعیت جمع بشه، راه بیفتن دیرتر از ۹ میشه. هوا هم که بارونه، حتماً آروم راه میرن. اونور هم که ما وسط مسیر میخوایم بهشون برسیم، پس مشکلی نیست.»
دیروز هربار که رعدوبرق میزد، میگفتم دیگر الآن مردم به خانه برمیگردند. باران جایش را به تگرگ داد و صدای رقص و آواز ترکی ادامه داشت...
مشاهده
اما من وقتی به صفهای جلو رسیدم با دیدن منظره روبرویم ناخوادگاه متوقف شدم. فراموشم شد عجله دارم. دلم میخواست ساعتها بایستم و فقط نگاه کنم.بچههای قد و نیمقد فراوانی در جایگاهی به نام مائده نور در حال بازی بودند.
مشاهده
عبدالعزیز رنتیسی ژوئن سال ۲۰۰۳ در غزه هدف حمله موشکی بالگردهای رژیم صهیونیستی قرار گرفت. پس از این حمله تلآویو به طور رسمی اعلام کرد که...
مشاهده
نقطهای که میخواست از گذشتهاش برگردد اما این بازگشت چیزی جز پشیمانی برای او نداشت.
مشاهده
به آشپزخانه رفتم. چند سیبزمینی را زیر شیر آب شستم، داخل قابلمه انداختم و شعله گاز را روشن کردم. وقتی آبیِ شعله گاز جان گرفت، دوباره پا تند کردم سمت اتاق. همان لحظه محمدعلی با «سلام، صبح بخیر» از کنارم گذشت و به سمت سرویس رفت. متنی را که برایش آماده کرده بودم دوباره دستش دادم تا تمرین کند.
مشاهده روایت »
دو دقیقه مانده بود. عهد کرده بودم، سر ساعت نه شب اللهاکبر را فریاد بزنم، وسط همان محوطهای که شبهای اغتشاشات رژه میرفتند و شعار میدادند. سیدطاها را محکم بغل گرفتم و با دست دیگر زیر چادرم را چسبیدم. ریحانهسادات هم از پشت سر چادرم را گرفت. همه جا ساکت بود، جز نورافشانیهایی که چند کیلومتر آنطرفتر توی هوا منفجر میشدند و میدرخشیدند. صدایم را صاف کردم و فریاد زدم: اللهاکبر، اللهاکبر، اللهاکبر...
مشاهده روایت »
شب قبلش درگیری سختی توی خیابان رازی اتفاق افتاده بود. در تقسیمبندی اول اعلام کردند امشب بسیج و مردم یک سمت شهر باشند و نیروی انتظامی سمت دیگر…
مشاهده روایت »
چرخش گردنم به سمت صدا آنقدر شدید بود که درد گرفت، ولی با دیدن چهرهی خندان داداش، دردش آرام شد. توی دستش چند عکس زیبای امام خامنهای بود؛ پرسشده و شیک. گفتم: «تکخوری نداشتیم داداش گلم!» عکسها را به دستم داد و گفت: «برای دخترا و همراههاشون آوردم.» گفتم: «منم قصد دارم برم پیششون.»
مشاهده روایت »
یکی فریاد زد: «لانس! یکی بره لانس بیاره!» تا لانس (که برای سمپاشی مزارع استفاده میشود) برسد، سعی میکردیم به هر شکلی شده از گسترش آتش جلوگیری کنیم. سرانجام لانسهای پر از آب رسیدند و شعلههای آتش مسجد را فرو نشاندند. هنگامی که مأموران آتشنشانی رسیدند، آتش کاملاً خاموش شده بود.
مشاهده روایت »
با پراید خستهاش آمد سراغم. یکی از بچهها هم عقب نشسته بود تا احترام به بزرگتر را رعایت کرده باشد...
مشاهده روایت »
سیدمحمدطاهر با همان سربند و پرچم روی شانه، کنار مزار، زانوهایش را بغل کرد و به پرچم و شاخههای گل روی مزار، چشم دوخته بود. پرچمی که رنگ سرخ آن، نماد خون پدرش است و رنگ سبز آن، نماد رشد و بالندگی خودش؛ آرمان پدرش و آرمان نسل امام زمانی! توی سکوت و چشمدوختنِ یادگار شهید، دنیای حرف بود! حرفهای پدر و پسری!
مشاهده روایت »
دخترم عین همه اتفاقات مهم کشور، پابهپایم اخبار را دنبال میکرد. هرچه گفتم برود توی اتاقش نقاشی را کامل کند و این چیزهایی که میشنود برای سنش خوب نیست، قبول نمیکرد. جلوی تلویزیون داشت نقاشی یک پسربچه میکشید که توپ را شوت میکند توی آبی که یکجا جمع شده و رنگآمیزی میکرد. تکلیف شبش این بود که روایتی برای تصویر بنویسد.
مشاهده روایت »
به روایت سیده فاطمه موسوی خواهر شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی، از بسیجیان شهرستان دشتستان، در جریان آشوبهای اخیر در کشور به شهادت رسید.
مشاهده روایت »
هنوز در بهت شعلههای آتش بودم که یادم آمد بخشی از این آتش، حاصل سوختن هزاران کتاب انبار انتشارات است که به آسمان دود میشوند؛ کتابهایی که حاصل ۱۵ سال فعالیت انتشارات دارخوین بود و با چه خوندلی تولید شده بود. دلم یهویی رفت به سمت کتابهای «مجید بربری» و «محسن ما»؛ دو مدافع حرمی که با داعش تا آخرین قطره خون جنگیدند و اکنون داعشیهای منافق حتی تاب دیدن کتاب آنها را هم دارند.
مشاهده روایت »