اثر معکوس
جلسهی اولیا و مربیان بود. توی کلاسِ پسرهایمان نشسته بودیم و معلم روبهرویمان. خانم رو کرد به مادرها: «چرا پسرهاتون اینقدر موشک میکشن؟» برق از سرم پرید. علی دیروز تعریف کرده بود که…
جلسهی اولیا و مربیان بود. توی کلاسِ پسرهایمان نشسته بودیم و معلم روبهرویمان. خانم رو کرد به مادرها: «چرا پسرهاتون اینقدر موشک میکشن؟» برق از سرم پرید. علی دیروز تعریف کرده بود که…
کلاس سوم دبستان که بودم، حفظ جزء سیام تمام شد. با همان صبحگاههای پانزدهدقیقهای مدرسه. بابا برایم یک جفت کفش اسکیت خرید با یک رادیو ضبط سونی قرمز کوچک که دیگر لازم نباشد برای گوش…
هر شهری برای خودش آبوهوا، اقلیم و شرایط خاصی دارد. مثلاً ما در رشت معضلی داریم به نام لابدانتار که همان تار عنکبوت است. لابدانها گوشههای سقف تار میتنند و انواع حشرات را به دام…
غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یکدفعه گفت: «همین؟ چرا اینقدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تابآوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…
غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یکدفعه گفت: «همین؟ چرا اینقدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تابآوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…
یکی از هممحلیها که ما را هرشب توی تجمع میدید به همسرم گفته بود: «بچههات رو خوب بیمه میکنی اینها با همین اومدنهای هر شب، عاقبتبهخیر میشن.» نگاهش برایم جالب بود. خودم نرسیده…
مقنعهسفید را که روی سرت دیدم، صورت نقلیات من را پرت کرد به ششسال پیش؛ همان روزی که بعد نُهماه دوجان شدن، برای اولینبار صدای گریهات بلند شد و من دنبال صدایت گشتم و چشمهایم روی…
آلبوم عکسهای تجمعات محله را که ورق بزنی، همیشه در صف اول، نشسته است. یک بار عکس رهبر را در آغوش گرفته؛ یک بار کنار رفیقش نشسته؛ یک بار هم کنار همسرش. مشت گرهکرده و پرچمش اما، همراه…
صدای ویدیو را میبندم. لیست اسامی را از صفحهی یادداشت گوشیام باز میکنم. دکمهی ضبط صدا را فشار میدهم. شروع میکنم به خواندن به جای تو تصور میکنم آن بالا ایستادهای و وقتی…
آقای امینی عین ۱۸۹ شب تجمع، میاندار دسته بوده. عین ۱۸۹ شب را گوشگیر توی گوشهایش گذاشته تا جلوی بلندگوها بایستد. درست جایی که هیچ جای ایستادن ندارد؛ دو تا پایش را با طناب به…
ما به مادربزرگم «آجی» میگوییم نه فقط ما که بسیاری از جوانان انقلابی زمان جنگ دفاع مقدس یعنی رفقای داییها ،هم «آجی» صدایش میزنند. همان موقعی که خانهشان يعنی همان خانهی سرایداری…