
گلویم میسوخت. توان صحبت نداشتم. از کلبه چوبی داغان آمدم بیرون. جلوی کلبه چند نفر سیاهپوش با روبنده و تفنگ ایستاده بودند. دلم ریخت پایین، داعشی بودند حتماً. با ترس رو کردم به فرد نزدیکِ در و سعی کردم حالیاش کنم که گلویم میسوزد. کلامی از دهانم خارج نشد، در عوض سرفهام گرفت طوری که دل و رودهام میخواست بیاید توی دهانم. اشاره کرد که بروم پشت کلبه تا آب بخورم.
پشت کردم و هر لحظه انتظار میکشیدم که از پشت سوراخ سوراخم کنند. از پشت ضربه خوردن درد بیشتر دارد تا مستقیم.
با سرفه بیدار شدم. گلویم میسوخت، بوی پلاستیک سوخته زد زیر بینیام. مغزم داشت دنبال دلیل میگشت که یاد شلوغی دیشب افتادم.
تصویر آتش زدن تابلوهای فلکهگاز و ساختمان اداره برق دوباره جلوی چشمانم جان گرفت. گوشی را برداشتم. یکی نوشته بود: درمانگاه امام سجاد رو سوزوندن.
یکی دیگر جواب داده بود: دودِ همونه تا اینجا اومده؟
درمانگاه امام سجاد همان جایی بود که مردم با یک چهارم قیمتِ مطبهای خصوصی پیش متخصص ویزیت میشدند. حتماً خیلی به اقتصاد کشور ضربه زده بود که باید اینگونه میسوخت.
سیده نرجس سرمست
جمعه | ۱۹ دی ۱۴۰۴ | گیلان رشت