
من دیپلم هم نداشتم، اما با اصرار اطرافیان و تشویقهای یک دوست صمیمی، قدم در مسیری گذاشتم که همیشه در دلم بود؛ مسیر درس و ادامه تحصیل برای رسیدن به هدف بالاتری که در دل داشتم.
دوستم دائم میگفت: «تو میتونی، باید برای هدفت ادامه بدی.»
من هم که آدمی استرسی هستم و با محیطهای جدید راحت اخت نمیشوم، مخصوصاً وقتی تنها باشم… دانشگاه برایم دنیایی تازه و پر از آدمهای غریبه بود.
تمام مراحل ثبتنام را با دوستم انجام دادم و البته حمایت همسرم، مثل همیشه، محکم پشتم بود؛ با اینکه دو تا بچه داشتیم، باز هم میگفت: «برو… تو باید برای آیندهات تلاش کنی.»
روز اول دانشگاه با استرس زیاد وارد شدم. وسط راه به دوستم زنگ زدم که «نمیتونم… بلد نیستم… نمیتونم برم.» با اسنپ خودش را رساند. و جالب اینکه کلاس کنسل شده بود!
همانطور که آمده بودیم، برگشتیم. اما روزهای بعد کمکم با محیط اخت شدم و دانشگاه برایم آشنا و آرام شد.
تا اینکه عضو بسیج دانشگاه شدم و کلی ایدههای فرهنگی توی ذهنم جوانه زد. دوست داشتم اولین کارم رنگ و بوی یاد شهدا داشته باشد، اما مناسبت خاصی نبود…
تا اینکه یک روز بهطور اتفاقی دیدم یکی از آشنایان استوری گذاشته: «مهمان در راه است». پرسوجو کردم و فهمیدم شهید گمنام قرار است به گلستان بیاید. همان لحظه زنگ زدم مسئول دفتر و در کمتر از یک هفته، با کمک بچههای بسیج، برادرها، چند تا از خواهران دانشجو و البته همسرم که پشت صحنه حامی بینظیری بود، همهچیز را برای میزبانی از شهید آماده کردیم.
این شد اولین کار فرهنگی من در دانشگاه… کاری که شاید خیلی پرسروصدا نبود، اما از طرف دانشگاه و ناحیه دانشجویی آنقدر تحسین شد که برایم شیرینترین اتفاق شد.
از همانجا بود که مسیرم روشنتر شد. تصمیم گرفتم بچهها را جذب بسیج کنم. با اینکه خیلی خجالتیام و سخت ارتباط میگیرم، اما با یاری شهدا در کمتر از دو هفته توانستم ۶ نفر جذب کنم.
برای خودم باورکردنی نبود… من؟! همینی که همیشه کمرو و ساکت بود، حالا توانسته بود قدمی بردارد و تأثیر بگذارد.
و همین برایم زیباترین شروع بود.
الناز کیانی
یکشنبه | ۱۶ آذر ۱۴۰۴ | گلستان کردکوی