
ماشین را حوالی سالن سینما صدرا پارک کردیم. خیابان نشاط را رفتیم بالا. ساعت ۹:۳۰ بود و تازه بسمالله را گفته بودند. طبق تجربه میدانستیم پانزده-بیست دقیقهای صبر میکنند تا مردم جمع شوند، بعد راه بیفتند سمت آزادی.
توی مسیر داشتیم غر میزدیم که باید از همان چهارراه پانزده خرداد شروع میکردیم. یککاره همان دقایق اول، از یکسوم آخر مسیر شروع کردهایم؛ خب معلوم است طول میکشد جمعیت به ما برسند.
ته نشاط رسیدیم به پل باغ صفا. ساعت ۹:۴۵ بود و گیر کردیم وسط جمعیت!
توی ذهنم تمام کانالهای خبری که دیشب دیده بودم را مرور کردم. مطمئن بودم ساعت شروع همان ۹:۳۰ است، نه ۸. این جمعیت را – اینساعت اینجا – نمیفهمیدم. با هیچ منطقی جور درنمیآمد.
خودم را زدم به آن راه. پیچیدیم سمت استانداری که حداقل چند قدمی از عقبتر شروع کرده باشیم. بچهها سرود میخواندند، توی یکی از غرفهها داشتند سرنا میزدند، غرفهٔ پایگاهِ نمیدانم کدام مسجد اسفند دود میکرد و آن یکی هم آش میداد.
رسیدیم به استانداری. توی پیادهرو جلوی بنیاد شهید ایستادم و پانزده دقیقه تمام به آدمهایی نگاه کردم که معمولی بودند و این معمولی بودنشان اذیتم میکرد. یک جای این ماجرا لنگ میزد.
اعتراف میکنم نگاهم به مردم خیلی خوشبینانه نیست. اما به خودم حق دادم گیج شده باشم. بخش نسبتاً بزرگی از وضع عجیب اقتصادی-امنیتی که تویش گیر افتادهایم، نتیجه انتخاب همین مردم است. آن نوجوانها و جوانهایی که یک ماه پیش کف خیابان آتش میسوزاندند، از توی خانههای همین مردم بیرون آمده بودند. آن اسنپی که دیروز به محض سوار شدنم صدای گوشیاش را تا آخر بلند کرد، اینستاگرامش را باز کرد، رفت توی صفحهای که آدرس و شماره تماس بازیگرهای جشنوارهآمده را لو میداد و تهدیدشان میکرد هم، از همین مردم بود.
ریحان چادرم را کشید. پرچمش را میخواست تا تکانش بدهد و شعر پویش «پرچم بالاست» را بخواند. تازه نیم ساعت از شروع مراسم گذشته بود اما پیادهرو هم مثل خیابان داشت کیپ میشد.
هنوز به جواب نرسیده بودم. ترجیح دادم همانجا بایستم، تماشا کنم و بیشتر توی خودم باشم تا توی جمعیتی که نمیفهمیدمشان. باید هرطور بود نقطهٔ کور این تناقض لعنتی را پیدا میکردم؛ تناقض «آن مردم» و «این مردم» را.
گوشی را باز کردم. توی تمام گروهها عکسها سرازیر شده بود: «مرد مقوا را گرفته بود رو به دوربین: خامنهای و عصایش...»، «دیدار سید علیمحمد دستغیب با سردار وحیدی و بوعلی»، «دختر شهید ثامنیراد که حالا دیگر خانمی شده برای خودش».
صدای جیغ ریحان با کِلِ مردم قاطی شد. نگاهش کردم. کوادکوپتر بالای سرش را نشان میداد و ذوق میکرد. ترسیدم. من به طرز غریبی از جنگ دوازدهروزه به این طرف، از هر شیء ریزی که توی آسمان پرواز کند خوف میکنم.
گره افتاد به جمعیت. چند نفر داشتند با استند سردار حاجیزاده عکس میگرفتند. سردار میخندید. بعد مثل سحرها که خورشید دلدل میکند اشعهاش را به زمین ببخشد یا نه، نرمنرمک گره کور دلم باز شد.
داشت واضحم میشد ذهنآشوبم از کجاست.
آن چند روزِ سختِ آدمسوزی و عاشقکُشی و پشتبندش این چند هفتهٔ عجیبِ تهدیدهای داخلی و خارجی، حالا داشت ردش را، زخمش را روی جانم نشان میداد. ذهنم این مدت زیر فشار کمر خم کرده بود. من – ناخودآگاه حتمی – داشتم مردم را روبروی خودم میدیدم و اینکه امروز آمدهاند کنارم ایستادهاند، گیجم کرده بود.
تازه داشت یادم میآمد من این آدمها را توی جنگ دوازده روزه دیدهام. توی فرار نکردن و چراغ خانه را روشن نگه داشتن و باک بنزین را با هم نصف کردن و مهربانتر بودن.
زن، گیره سر را گرفت سمت ریحان و قربانصدقهٔ چادرش رفت. کوادکوپتر هنوز داشت میچرخید. سردار حاجیزاده همچنان میخندید و با مردم سلفی میگرفت.
معادله چندمجهولیام حل شده بود و از همه مهمتر، موفق شده بودم احساساتم را از هم تفکیک کنم. ریحان شکلاتش را خورد، دستش را شستم، پرچمش را بالا گرفت و زدیم به دل جمعیت.
فاطمه افضلی
چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | فارس شیراز