پنجشنبه, 09 بهمن,1404

آن‌کس که نداند و نداند که نداند

تاریخ ارسال : یکشنبه, 05 بهمن,1404 نویسنده : حمیده صفرزاده رشت
آن‌کس که نداند و نداند که نداند

«این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده!»

با بلند شدن صدای شعار از کوچه، یاد پنجشنبه افتادم. خسته از کار و سفر چندساعته، بی‌اطلاع از اتفاقاتی که قرار بود چند لحظه‌ی بعد شاهدش باشم، رسیدم میدان مصلی رشت. راننده‌ی تهرانی هم مثل من از همه‌جا بی‌خبر بود و خواست لطفی در حقم کند؛ گفت: «اگه مسیرت این سمته، تا میدون گاز می‌رسونمت.» گفتم: «خیلی هم عالی، تا گاز میام پس.»

پیاده شدنم در میدان گاز، مصادف شد با شروع حمله. می‌گویم حمله، تعجب نکنید؛ واقعاً حمله بود! حمله به سطل زباله، حمله به تیرهای چراغ و علمک‌های کوچه‌ها، حمله به عکس و تابلوی شهدا. هاج‌ و واج مانده بودم وسط میدان و از هیچ سمتی راه فرار نداشتم.

نمی‌دانم چه از جان زباله‌های داخل سطل می‌خواستند که با پا یکی‌یکی کیسه‌ها را این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کردند. پایم را بلند کردم که از روی کیسه‌ی زباله بگذرم، دخترکِ عصیانگر فریاد زد: «آقا، آقا! بیا اینارو پرت کن وسط خیابون.» با تعجب به هرکدامشان که نگاه می‌کردم، انگار حالت عادی نداشتند. سن‌ و سالی هم نداشتند؛ دختر و پسر با تیپ و قیافه‌های عجیب‌ و غریب که اصلاً شبیه آدم سالم نبودند. به هر زحمتی که بود، از بین جمعیت راه باز کردم و خودم را به این سمت خیابان رساندم. شروع کرده بودند به آتش زدن عکس شهدا...

دوباره صدای شعار از کوچه توجهم را جلب کرد. پنجره را باز کردم. باز عده‌ای جوان که تعدادشان به ۳۰-۴۰ نفر می‌رسید، داخل کوچه به سمت خیابان می‌رفتند و پشت‌هم شعار می‌دادند: «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده!»

پوزخندی به خیال خامشان گوشه‌ی لبم نشاندم. خواستم پنجره را ببندم که همان‌ها بلندتر فریاد زدند: «مرگ بر ضد ولایت فقیه!» عمر پوزخندم با قهقهه‌ای بلند به سر رسید؛ شعار خوبی بود! لابد می‌خواستند اول پهلوی برگردد و بعدش فدای ولایت فقیه بشود! انگار مولانا این بیت را مختص همین جماعت کوچه‌مان سروده بود:

«آن‌کس که نداند و نداند که نداند،

بیدارش نمایید که بس خفته نماند.»

حمیده صفرزاده

یکشنبه | ۲۱ دی ۱۴۰۴ | گیلان رشت

برچسب ها :