
آتشِ سیگارش وسط تاریکی، میان دو انگشتش معلوم بود. روی دوتا پا، روبروی بلوکمان نشسته بود. چند دقیقه قبل که از خانه دوستم — که بلوک روبرویمان است — میآمدم، آنجا نبود. فقط صدای شعار دادن میپیچید. دوسه شب قبل فقط به بلند کردن صدای تلویزیون تا آخر اکتفا کردم. اما اینبار تا پا توی محوطه گذاشتم، قفل زبانم باز شد و گفتم: «چقدر صدای هاپهاپ میاد! بچم میترسه، بتمرگید تو لونتون.»
آدم بیادبی نیستم، اما وقتی پشت شعارهایشان صدای زوزه درمیآوردند، جوابش جز این نبود.
نمیدانم بین صداها شنیده شد یا نه.
اما ریحانهسادات ذوق کرد، چون از شب اول میگفت: «بذار برم یه چی بگم.»
قبل از قطع شدن نت، آهنگ و شعارهای انقلابی سرچ میکرد.
وارد خانه که شدیم، برای اینکه کارمان تکمیل شود، اسپیکر را گذاشتم لبه تراس اتاق ریحانهسادات و صدایش را بالا بردم. «شیعه خانه موسیبنجعفر» نوای دودمه را پخش کردم.
ریحانهسادات بالا و پایین میپرید: «آفرین مامان، نترس.»
برعکس شبهای جنبش ززآ که ششساله بود؛ موقعی که جواب شعارها را میدادم، با ترس مرا میکشید که جواب ندهم.
این دفعه سیدطاها از سر و صدا و شلوغیها میترسید و خودش را از بغلم جدا نمیکرد.
دومین بار که پخش شد، ریحانهسادات پنجره پذیرایی را باز کرد تا واکنشها را بشنود. بعد آرام آمد توی اتاقش: «مامان دارن بهت میگن: خفهشو بیشرف، مزدور… فحش از اون جوریها دارن میدن.»
هرکاری کردم نرود بشنود، گوش نداد و مجدد رفت پشت پنجره پذیرایی.
دور دوم تمام شد و آمدم پخش سوم را بزنم. مجدد توی اتاقش دوید: «مامان، تو محوطه رو نگاه کن، زیر بلوکمون.»
آتشِ سیگارش وسط تاریکی، میان دو انگشتش رفت سمت دهانش و دود همراه با هوای سرد، بخار را دوبرابر از دهانش بیرون میداد.
بیتوجه چندین بار پخش کردم و فحش خوردم. رو به ریحانهسادات گفتم: «آخه این که فقط داره از کشور امام زمان میگه، مثل شما که فحش و ناحق نمیگه. پس درد شما گرونی نیست. شما با خودِ الله وسط پرچم کار دارید انگار.»
از بس این روزها با دخترم تحلیل کردیم و گفتیم، نمیخواست جمله را باز کنم و با سر تایید کرد.
مرد سیگار بهدست حالا آمده بود نزدیکتر و نگاه میکرد. صداها را نوای «الله، الله و اکبر» شیعهخانه موسیبنجعفر خاموش کرد. با بچهها رفتیم توی تراس و اسپیکر را برداشتم و برای آخرین بار پخش کردم. مرد با نگاهی که انگار میگفت: «فهمیدم کدوم طبقهای»، یعنی من بترسم، چشمش را از نگاه کردنمان برنمیداشت. من هم با دوتا بچه رو در رو نگاهش کردم و اسپیکر را بلندتر کردم.
ریحانهسادات گوشه پالتویم را کشید: «مامان، نیان آتیش بندازن تو خونمون.»
_نترس، با اینکه بعیدم نیست.
و با خنده دستش را گرفتم و آمدیم داخل.
_امشب محض احتیاط، دیگه رو تخت زیر پنجره نمیخوابیم.
ریحانهسادات هم در جوابم گفت: «کاش بابا امشب زودتر بیاد خونه.»
سید مثل همه شبهای ناآرام خانه نبود. اسپیکر را کم کردم و برای هشتمین بار پخش شد، گذاشتمش روی میز تحریر ریحانهسادات تا نوای شیعهخانه در فضای خانه شیعه موسیبنجعفر هم پخش شود.
خاطره کشکولی
پنجشنبه | ۲ بهمن ۱۴۰۴ | فارس شیراز