پنجشنبه, 09 بهمن,1404

اشک‌های پشت لنز

تاریخ ارسال : یکشنبه, 16 آذر,1404 نویسنده : ملیحه نوریان شیروان
اشک‌های پشت لنز

«خانم، میشه از بچه‌هاتون عکس بگیرم؟»

دوربین‌به‌دست، نگاهش را به دهانم دوخته بود که بله‌ای بگویم و از سوژه‌هایش عکس بیاندازد.

لبخندی زدم و سرو‌وضع بچه‌ها را مرتب کردم و گفتم: «بفرمایید اشکالی نداره.»

چند عکس پشت‌سرهم انداخت، سه‌چهار بچه را جلوی ماشین کنارهم به صف کرد. نسیم آرامی هم می‌وزد و سربندهای آویزان‌ شده از سقف را، مثل آرایش‌ نظامی در رزمایش‌، به این‌سو و آن‌سو تکان می‌داد.

دختر جوان با دوربین دستش به گمانم خبرنگار باشد. همه‌ی حواسش پی یافتن سوژه است.

کارش با بچه‌ها که تمام می‌شود، تشکر می‌کند و کنارم می‌ایستد. وقت را هدر ندادم، نگذاشتم کنجکاوی‌ام بی‌جواب بماند. گفتم: «شما خبرنگارین؟»

سرش را بالا گرفت. بر صورت گرد و سفیدش لبخند ملیحی نشست. دوربینش را خاموش کرد و به من نگاه کرد. چشم‌هایش پر از اشک شده بود.

عذاب وجدان گرفتم که حس و حال معنویش را بهم ریخته‌ام.

بدون معطلی پاسخ داد: «آره خبرنگارم، ولی برای شهدا دلی کار می‌کنم، به‌خصوص اگه شهید گمنام باشن. خیلی بهشون ارادت دارم.»

قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد و حال و هوای مرا هم بارانی کرد.

ادامه داد: «سه سال پیش، دقیقاً روزایی که درگیر طلاق گرفتن بودم و به دادگاه رفت‌وآمد داشتم و همه‌ی زندگیم ریخته بود بهم، بشدت ناامید بودم و به دنبال راه فرار از مشکلات، توی خیابون قدم می‌زدم. خیلی اتفاقی اون روز هم شهید گمنام آورده بودن. اونجا به تابوتشون زُل زدم و گفتم: این جماعت ازتون چی می‌خوان؟ واقعاً شما کاری می‌تونین بکنین؟ چرا به من کمک نمی‌کنین؟؟

اونجا با یک خانمی آشنا شدم که مشاور بودن و دنیای منو تغییر دادن. هنوزم باهاشون در ارتباطم.

حالِ خوشِ امروزم رو مدیون شهدای گمنامم، همونایی که داخل مصلی دفن شدن. اگه هفته‌ای یکی‌دوبار نرم بهشون سر نزنم، دنیام تیره می‌شه.»

اشک‌هایش را پاک کرد و به سراغ سوژه‌ی دیگری رفت.

ملیحه نوریان

پنج‌شنبه | ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | خراسان_شمالی شیروان

برچسب ها :