پنجشنبه, 11 دی,1404

امنیت اتفاقی نیست

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 10 دی,1404 نویسنده : مرضیه دهقان لنده
امنیت اتفاقی نیست

کلاه، شال و لباس‌های پشمی بچه‌هایم را به دستشان دادم و گفتم: «خودتون بپوشونید، بریم کوه سیاه برف‌بازی کنیم.»

دخترم گیسوانش را گلابتونی بافت، در آیینه قدی کلاه زرشکی‌رنگش را سر کرد. دستکش‌هایشان یادم رفت! خدای من، جوراب گرم و کفش‌های اسپورت…

کنار سبد میوه و آجیل‌ها، دم‌نوش و چای گرم و البته قهوه طعم دیگری داشت. در راه، از مسیر دره‌های پرآب، کوه‌ها و روستا لذت بردیم. به کوه سیاه رسیدیم. همه جا برف بود. دسته‌دسته مردمی که برای اولین برف زمستانی به کوه هجوم آورده بودند، صدای جیغ و داد بچه‌ها، بوی چیپس و پفک، دود و گرمای آرام‌بخش آتش همه و همه نشان از امنیت بود.

گرمای آتش نتوانست حریف ابهت و سفیدی برف شود. دستانم سرخ، بی‌حس و قابل تحمل نبودند.

آن لحظه که سرما از نوک انگشتان شهید رحیم مجیدی شروع به گسترش کرد، حواسش پی مرز وطنش بود یا سرمایی که حالا تا زانوهایش جا خوش کرده بود؟! راستی به همسرش فکر کرد وقتی در این فصل از سال مرزهای کردستان را دیدبانی می‌کرد؟! آن‌گاه که برف از آسمان فرود آمد تا چادرش را پهن کند، به دندان‌های قفل‌شده و فکی که تکان نمی‌خورد فکر کرد یا به چادری که از سر زنان ایرانی نیفتد؟! به بخاری خانه و چشمان معصوم کودکش فکر کرد یا به لباس مقدسش؟!

خواهرانش را زیر پلک‌های خسته از دمای هوا بدرقه کرد و زیر لب گفت: «شما را به بی‌بی زینب سپرده‌ام.»

برف و سرما در اطراف آن جسم پرسه زدند و در جدال میان رفتن و ماندن او بود که آنان را به آغوش کشید؛ تا یادمان باشد: او رفت در خانه‌های ما گرم بماند.

مرضیه دهقان

سه‌شنبه | ۹ دی ۱۴۰۴ | کهگیلویه و بویراحمد لنده










برچسب ها :