چهار شنبه, 08 بهمن,1404

امیدِ دوباره

تاریخ ارسال : یکشنبه, 05 بهمن,1404 نویسنده : صدیقه خادمی اراک
امیدِ دوباره

غذای بیمارستان را دوست نداشت و قرار شد قبل از غروب بیاید خانه و یکی دیگر به‌جای او پای تخت خواهرش بایستد؛ اما قبول نکرد و گفت: «اگه تونستید برام شام بیارید.»

عقربه‌ها هنوز به هشت نرسیده بود که تلفن خانه زنگ زد. با ترس خاصی می‌گفت: «هیچکی از خونه بیرون نیاد، برای منم شام نیارید؛ اینجا خیلی شلوغه.»

ساعاتی گذشته بود که دوباره تماس گرفت. گفتم: «بپرس اوضاع چطوره؟»

او از طبقات بالای بیمارستان قدس اراک، شاهد ماجرا بود و می‌گفت: «همین‌طور دارن مجروح میارن، با سواری و هرچی که بشه. صبر کن... الان یه وانت نگه داشت... یا خدا! انگار دو‌ سه تا جنازه پشتش خوابوندن. چندتا پرستار پشت پنجره هستن و از دیدن این همه مجروح، گریه می‌کنن. اینجا صدای تیر و نارنجک قطع نمیشه؛ سمت منطقه ما نیست اما صداها خیلی زیاده.»

یک لحظه صدایش رفت، فکر کردم تماس قطع شده که با صدای لرزانی گفت: «اگر بیمارستان را بگیرن چی میشه؟»

دلداری‌اش می‌دادیم که نگران نباش، نیروهای خودمان را دست‌کم نگیر. اما فداکاری و ازخودگذشتگیِ مأموران، ذره‌ای از ددمنشیِ صهیون کم نمی‌کرد. مادرش در خانه گریه می‌کرد و ختم صلوات گرفته بود: «خدایا امشب بخیر بگذرون.»

دوباره تماس گرفتیم تا از اوضاع بیمارستان خبر بگیریم. می‌گفت: «اینجا محشری شده؛ تموم پرستارا از بخش به اورژانس رفتن. هیچ‌کس نیست تا مسکنِ سمیه رو تزریق کنه.»

در حال صحبت بودیم که با صدای انفجار، جیغی کشید؛ انگار نارنجکی در حیاط بیمارستان زده بودند. دیگر توانی برای صحبت نداشت. امیدش را از دست داده و قافیه را به کل باخته بود. دلداریِ ما هم دیگر کارساز نبود، که یک‌باره با خوشحالی گفت: «اومدن! نیروهای پلیس و بسیج اومدن.»

انگار با حضور آنان دلش قرص شد؛ امیدش برگشت که برای بیمارستان اتفاقی نمی‌افتد.

صدیقه خادمی

پنج‌شنبه | ۱۸ دی ۱۴۰۴ | مرکزی اراک

برچسب ها :