پنجشنبه, 23 بهمن,1404

او هم آمد

تاریخ ارسال : پنجشنبه, 23 بهمن,1404 نویسنده : مهدیه مقدم تهران
او هم آمد

یک مقوای A3 را پشت قد چهار ساله‌اش مخفی کرده بود و یک‌وری از کنار در آپارتمان، خودش را گذاشت توی راهرو.

چادرم را سر کردم و دخترها را صدا زدم. زیرچشمی نگاهی به چراغ چای‌ساز کردم که روشن نماند.

شارژر گوشی را از برق بیرون کشیدم و یکی‌یکی دخترها را از جلوی آینه بیرون فرستادم.

وارد آسانسور که شدم، امیرحسین هنوز به پهلو روبه‌رویم بود. سمت چپ بدنش را محکم چسبانده بود به دیوارک آهنی و زل‌زل به چشم‌های من نگاه می‌کرد.

از رد نگاهش، دستش را خواندم. داشت یک چیزی، یواشکی با خودش بیرون می‌آورد.

گفتم: «حسین جان، مامان چی داری میاری با خودت؟ داریم میریم راهپیمایی‌ها، دستت خسته می‌شه. بذارش تو ماشین یا به من نشون بده بعد بیار.»

کمی شل شد، تنش را از دیواره آسانسور کَند: «آخه اگه بهت بگم، می‌گی نیالِش. اینو باید بیالَمش.»

رسیدیم پارکینگ. مثل همیشه، دیرمان شده بود.

مقوای پشت سر امیرحسین را یادم رفت و پریدیم توی ماشین.

مسیر پیاده‌روی‌مان به خاطر بردن ماشین، زودتر و از خیابان‌های فرعی‌تر شروع شد. تک‌وتوک آدم‌هایی که مخالف ما راه می‌آمدند، بعد از دیدن پسرم، با خنده از کنارمان رد می‌شدند.

رسیدیم به جمعیت. اینکه آن تعداد آدم ساعت یازده و نیم و قبل‌تر از پل چوبی هنوز متفرق نشده بودند، در قلبم پمپاژ شوق کرده بود.

نزدیکی‌های میدان فردوسی و بعد از یک ساعت راه رفتن، پاهایمان خسته شد. همسرم فرمان برگشت داد. گوشی را از کیف درآوردم: «بذار یه عکس خانوادگی از امسال راهپیمایی بگیریم و برگردیم.»

موبایلم را به خانمی که داشت از کنارم رد می‌شد دادم. عکس گرفت. خندید و رفت. عکس را دیدم، خندیدم و برگشتم سمت امیرحسین.

مقوایی که تا اینجای مسیر دستش بود، برای زمان تشییع سیدحسن بود؛ با پشت‌زمینه سیاه.

مقوای عکس را به همسرم نشان دادم: «چقدر همه به‌مون خندیدن بماند، الان چه‌جوری ثابت کنیم اومدیم جشن انقلاب؟»

دخترم عکس‌مان را نگاه کرد و گفت: «مامان، شاید سیدحسن خودش خواسته با ما بیاد راهپیمایی بیست و دو بهمن چهارصد و چهار.»

مهدیه مقدم

چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | تهران

برچسب ها :