
عرق پیشانیاش را با آستین لباس سبزِ تیرهاش گرفت. برای چندمین بار در دو ساعت گذشته، گوشی توی جیب شلوارش لرزید. وقت اینکه جواب بدهد را نداشت. سطل سوخته را از وسط خیابان به گوشه کشید و با پا تَهماندهی آتشِ روی آسفالت را خاموش کرد. صدای داد و فریادِ دوستش را از کمی دورتر شنید و به طرف چپ برگشت: «محمد، محمد! مواظب پشت سرت باش.»
تا برگشت، مردی ماسکزده با یک قمهی نیممتری به سمتش میدوید. مربی تکواندو بود و کارکُشته. با یک حرکت مرد را روی زمین انداخت و قمه را از دستش انداخت. دستهای اغتشاشگر را پشت سرش برد و با یک دست گرفت. حالا دوستش به او رسیده بود. آشوبگر را با خود برد تا تحویل نیروهای امنیتی بدهد.
گوشی دوباره توی جیبش لرزید. جواب داد: «سلام میثم، کارم داری؟ زود بگو، سرم شلوغه.» همهمه و داد و فریادِ آن طرف خط نمیگذاشت صدا به صدا برسد. اما به هر زحمتی بود، صدای میثم به گوش محمد رسید: «ببین، من و بچهها اومده بودیم خیابون برای اعتراض. اتوبوس و آمبولانس سوختهها رو که دیدیم، فهمیدیم اوضاع عادی نیست. عین جنگه. بچهها گفتن بهت زنگ بزنیم، اگه تو حوزهتون کمک میخواید بیایم.» میثم با خندهی کوتاهی ادامه داد: «هه، درسته عقایدت و قبول ندارم، اما ایران و که دوست دارم.»
مهدیه مقدم
چهارشنبه | ۸ بهمن ۱۴۰۴ | تهران