
مانده بودم چهکار کنم. اگر وسط راه، توی آن شلوغی، حسنای یازدهماههام بزند زیر گریه چی؟ اگر سرما مریضیاش را بدتر کند چی؟ اگر درد لثههایش بیقرارش کند چی؟ وقتی همهی خیابانهای دوروبر بزرگمهر بستهاند، چطور خودم را برسانم راهپیمایی؟ مانده بودم چهکار کنم.
یادم افتاد مامانصفا تعریف میکردند سال ۵۷، چلهی زمستان، بچهبهبغل و چادربهسر، تمام مسیر محلهی سنبلستان تا دروازهی شیراز را پیاده میرفتند برای راهپیمایی و بعد، همان مسیر را پیاده برمیگشتند. میگفتند: «سی سال بعد، اثر همان نیت خالص را توی بچههایم دیدم.»
۲۲ دی بود. هرجور بود خودم را رساندم راهپیمایی. سوز میآمد. حسنا محو تماشا شده بود. گریه نکرد. بیتاب نبود. دوروبرمان پر بود از نوزادهای چندماهه، بچههای یکیدوساله، پیرزنپیرمردهایی که دولادولا میرفتند. یکجایی وسط راه، نگاه کردم به آسمان و دعا کردم این قدمها نور حقیقت شود و بتابد به قلب دخترکم.
نرگس لقمانیان
دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | اصفهان