
کیسهی پیازِ زن را گذاشت روی ترازو. رو کرد به شاگردش که داشت جعبهی پرتقال را خالی میکرد و گفت: «مِتی (مهدی) فردا باسی بِرم میرچماق.» زن کارتش را گرفت سمت مغازهدار. چینی به بینیاش انداخت و انگار بوی مشمئزکنندهای به دماغش خورده باشد، گفت: «تو این سرما زحمت خود نده آقای حجتی. کار این نظام دیگه تمومه. با این وضعی که برامون ساختن، مردم هرچی تو جنگ قبلی پشتی نظام کردن، الان دیگه هیشکی همراشون نیست.»
مهدی خم شد، گونی سیبزمینی را از زیر پیشخوان بیرون کشید. انداخت روی شانههای ظریف و استخوانیاش و با صدایی دورگه گفت: «راس مِگن خانوم اوسا، دیه غیر چارتا پیرپاتال و این کلاه جودیا هیشکی نَمِرِه.» کیسهی لیمو و گوجهام را گذاشتم روی پیشخوان. آقای حجتی که تازه متوجه من شده بود، نگاه تیز و کشداری به شاگردش انداخت. کلاه پشمیاش را روی سر جابهجا کرد و گفت: «ببخشید خواهر، منظور به شما نی. جوونا حالا یَه وقتایی حساب زبونشنو ندارن.» لبخند زدم و گفتم: «اشکال نداره، من همیشه عادت دارم با این چادر، نمایندهی کارهای مسئولین و نظام باشم. انشاءالله فردا میبینمتون.»
ساعت سه، برنامهی تجمع در میدان امیرچقماق یزد در حمایت از نظام و محکومیت آشوبگرها شروع میشد. ساعت ۳:۳۰ بود و ما هنوز وسط ترافیکِ دو خیابان پایینتر گیر افتاده بودیم. هر چه جلوتر میرفتیم، تراکم جمعیت بیشتر میشد. بابا اصرار داشت جلوتر نروم. ماشین را توی یکی از کوچهپسکوچههای خشت و گلی پارک کردم. نگران بابا بودم؛ این حجم از پیادهروی برای کمردردش مناسب نبود. چهرهی درهمم را که دید، لبخند زد. تپتپ زد پشت کمرم و گفت: «غمت نباشه بابا، هنوزم دود از کنده بلند مِشه.» در تمام طول مسیر، عصایش را محکم روی زمین میکوبید و جلوتر از من پیش میرفت، جوری که باید قدم تند میکردم تا به او برسم. توی میدان، کیپ تا کیپ جمعیت ایستاده بود. مردم موقع رد شدن از کنار هم شانه به هم میساییدند و هرم نفسهایشان توی صورت میخورد.
تکیه زدم به سازهی کاهگلیِ دور میدان و چشم چرخاندم بین آدمها. از هر سن و قشری آمده بودند؛ از مادربزرگ سرخ و سفیدی که روی ویلچر نشسته بود و پیرمردی او را هل میداد، تا نوزاد چندروزهای که لای پتوی مخمل آبی در بغل مادرش به خوابی عمیق فرو رفته بود. از پسر نوجوان معلولی با یک چشم، تا مردی با کراوات و کتوشلوار تمیز و مرتب؛ از زنان چادری تا دختران و زنانی که حجاب کمرنگی داشتند. فریاد «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» حرف مشترکی بود که از دهان همه بیرون میریخت.
روز بعد رفتم کاهو و هویج بخرم. مهدی نشسته بود پای اخبار و داشت خبر تجمع را میدید. همانطور که زل زده بود به تلویزیون، گفت: «چرت مِگن اینا، معلومه یَطَری فیلم ورداشتن که زیاد نیشون بده، وگرنه همین قدم تو اعتراضا بودن.» آقای حجتی کنترل را گرفت جلوی تلویزیون. صدایش را بلند کرد، بعد با لبهی آن چند ضربه به شانهی شاگردش زد و گفت: «سال ۵۷ام که من قد تو بودم، مگفتن نواره. بچه بیا برو دنبال کارت. تو که هیشجاش نَرفتی غلط مُکُنی نظر بِدی. هی فقط بیشین پا این شبکههای نَمیدونم چیشی و چِرتوپِرت بوگو. باسی میومدی بیبینی جمعیت بود یا ساختن!»
آقا مهدی از جلوی تلویزیون بلند شد. نگاهش که به من افتاد، چشم دزدید. سر چرخاندم و خودم را مشغول جوریدنِ پرهای کاهو کردم. نمیخواستم شاهد غرور ترکبرداشتهی نوجوانی پیش چشمم باشم.
زهرا نجفی یزدی
دوشنبه | ۲۲ دیماه ۱۴۰۴ | یزد