شنبه, 02 اسفند,1404

بازگشت

تاریخ ارسال : جمعه, 01 اسفند,1404 نویسنده : معصومه حسین‌زاده مالکی تهران
بازگشت

سال نود و شش آقا عبدالله سکته کرد و حدود بیست دقیقه از دنیا رفت. دکترها بیست و پنج دقیقه احیایش کردند و برگشت، می‌گفتند: «معجزه شده! ضربان قلب نداشت، حتی نبض هم نمی‌زد و امکان نداشت برگرده.» اما عمرش به دنیا بود و ماند.

قبل از این هم وقتی مجرد بود تا پای مرگ رفته بود؛ هجده دی شصت و پنج برده بودنش سردخانه. وقتی رفته بودند برای تدفین منتقلش کنند، دیده بودند تنش گرم است! متوجه می‌شوند هنوز زنده است. شهادت از دفتر عمر پانزده سالگی‌اش خط خورده و جایش جانبازی نوشته شده بود. می‌گفت: «نمی‌دونم خدا توی من چی دیده که به دنیا برمی‌گردونه.» می‌گفتم: «آقا عبدالله موندی که به مردم خدمت کنی.»

راهنمایی وارد حوزه هشتگرد و چند سال بعدش درسش را در حوزه قم ادامه داده بود. آن‌جا با برادر من آشنا شده بود و وقتی فهمیده بود خواهری دارد، آمد خواستگاری‌ام. او هجده ساله و من هم هجده ساله بودم.

سال هفتاد و یک بیست و یک ساله بود که به دست سید علی خامنه‌ای ملبس شد. پسر اولم همان سال به دنیا آمد.

پنج سال بعدش آمدیم تهران. آقا عبدالله امام جماعت مسجد چهارده معصوم کَن شدند. سه سال بعد رفت مسجد امام حسین جنت‌آباد، محل نمازش به اندازه یک فرش دوازده متری بود. از همان روز اول پرده‌ای زد و زن و مرد ایستادند نماز. حالا بعد از ده سال یک مسجد دو‌طبقه بزرگ شده است. نه سال هم مسجد اُ‌پی‌جی فعالیت کرد.

هر جا که می‌رفت در حد سوله بود. دست به کار می‌شد و با کمک هیأت‌امنا مساجد را می‌ساخت. هیچ‌کدام را رها نمی‌کرد تا آباد می‌شد. وقتی می‌دید به حدی رسیده که دیگر نیازی به خودش نیست، می‌رفت سراغ جای دیگر.

همیشه می‌گفت: «ان‌شاءالله مسجد ما پایگاه امام زمان باشه.» من و بچه‌ها را هم همراه خودش می‌برد. آن قدر با مسجد و هیأت مأنوس شده بودیم که پسر کوچکم هفت‌هشت ماهگی، هنوز زبان به مامان‌بابا گفتن باز نکرده بود، با آن صدای نازش حسین‌حسین می‌گفت.

سال هشتاد و شش تپه کوهسار، پنج شهید گمنام آوردند. سریع به ذهنش رسید هر هفته کنار شهدا زیارت آل‌یاسین برپا کند. اولین مراسم من بودم و حاج‌آقا و یک مرد دیگر. شب قدر یک سال بعد، آن محفل سه‌نفره شد سه هزار نفر! ده پانزده سال با هم می‌رفتیم تپه‌ای که به برکت شهدا و زیارت آل‌یاسین به تپه لاله‌ها معروف شد. جارو می‌کشید، زیلو می‌انداخت، همه کارها را می‌کرد، دعا و نماز و روضه را هم خودش می‌خواند. به برکت همین برنامه، بساط کارهای خلاف اخلاق از آن‌جا برچیده شد.

شاید کسی از بیرون می‌دید می‌گفت شأن لباس روحانیت این نیست که هر کاری کند، اما او آن قدر اخلاص داشت که می‌گفت: «این حرف رو نزنین، برای شهداست.»

وارد هر جا می‌شد، در سلام دادن به بچه‌ها و پیرمردها پیش‌قدم بود. شب‌های عید توی مسجد به بچه‌ها عیدی می‌داد. کفش‌ها را جفت می‌کرد. آتش‌بازی و نورافشانی می‌کرد. خودش نذری‌ها را دست نمازگزاران می‌داد. می‌ماند و دیگ‌ها را می‌شست. می‌گفت پیامبر ما این‌گونه بود...

معصومه حسین‌زاده مالکی

پنج‌شنبه | ۱۶ بهمن ۱۴۰۴ | تهران



برچسب ها :