دوشنبه, 27 بهمن,1404

با یک گل بهار می‌شه

تاریخ ارسال : سه شنبه, 21 بهمن,1404 نویسنده : محبوبه پورعسکری یزد
با یک گل بهار می‌شه

خبرهای جنگی در رویاهایم هم شمشیر می‌کشند. چندروزِ پیش خواب دیدم مُشتی آدم دریده‌ی درّنده؛ دست به قمه! رو پوشانده! آموزش‌دیده!، موری‌ملخی ریختن توی خیابان‌ها، توی کوچه! می‌بریدند، می‌کشتند، داد می‌زدند: «آتتتشش!!! آتش بزنید! به کوچک و بزرگ رحم نکنید؛ به زن حامله رحم نکنید؛ بسوزانیدش! جاوید شاه، جاوید شاه».

دود سفید در سیاهی شب می‌رقصید. هیاهو و قهقهه درهم‌تنیده بود. بوی بنزین و باروت کشیده شد زیر دماغم. تَرَق تَرَق شلیک... قرآن نیم‌سوخته‌ای جلوی چشمم ورق می‌خورد. به خودم آمدم. در لاک خود خزیده بودم لیک‌لیک می‌لرزیدم. نباید جای مخفی‌ام لو می‌رفت.

سنگ بزرگی از ساختمان سوخته‌ی کنارم افتاده بود. مزدورکی تیزی به دست، درازی کوچه را رد می‌شد. تمام قوَتم را دادم به بازویم. نفس حبس. «وَما رَمَیتَ اِذ رَمَیت» و پرتاب. سنگ به ساعدش خورد. سر چرخاند. قلبم هزار می‌زد. سگ‌صفت بو کشید. مرا دید. تیزی چسباند بیخ خرخره‌ام! پوزخند زد که: «تو یکی می‌خوای با ما بجنگی؟ با یک گل که بهار نمی‌شه!!! جااااوید شااااه» زهرماری قهقهه زد. تیزی را فشار داد. خون پاشید به همه‌جا. به سر و صورتم.

از خواب پریدم. خونی در کار نبود. گلویم سالم بود. من گلی بودم که پرپر نشده بود. به همه باید نشان می‌دادم که با یک گل (اتفاقا) بهار می‌شود! شیپور و طبل خیالی‌ام شد زره تنم. راهی خیابان و کوچه.

از در و همسایه، رفیق و همکار، شاگردان، گوششان را قرض گرفتم که: عزیز من!!! هرکس که خودش را یکی از گل‌های باغ مملکت می‌داند؛ باید و باید با گل‌های دیگر متحد شود تا دشمن مأیوس بشود؛ تا ببیند با همان یک گل بهار می‌شود. این باغ، گل لاله و سنبل و سَمَن کم ندارد که بخواهیم آن را به ثمن بخس بفروشیم! مشکلات حل می‌شود، اما امنیتِ غارت‌شده، خونِ ریخته‌شده، اسلامِ لگد‌شده، مگر برمی‌گردد؟

یک روز در تاریخ خواهند نوشت: وحوش رم‌کرده‌ی غرب‌زده، به سرکردگی سگی زرد، با بیماری پدوفیل و هاری؛ خواستند خیمه اسلام را بدرّند؛ اما اهل خیمه به رهبری مردی خراسانی سید علی خامنه‌ای در روز ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ خیمه را سراپا نگه داشتند. رمز این پیروزی را نوشتند: بدون لجاجت... بدون بهانه، فقط اتحادِ... که فتح رو میاره!

محبوبه پورعسکری

سه‌شنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | یزد

برچسب ها :