پنجشنبه, 09 بهمن,1404

بوق و سنگ

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 01 بهمن,1404 نویسنده : لرستان
بوق و سنگ

دستم را کردم توی جیب کاپشن. هنوز سوز سرما توی انگشتانم بود. نیم ساعتی از اذان مغرب گذشته بود. توی خیابان انقلاب قدم می‌زدم. مغازه‌ها نیمه باز؛ رفت‌وآمد کم؛ خلوت‌تر از همیشه. شنیده بودم بازار راکد است.

سری به یکی از دوستان مغازه‌دار زدم. دسته‌های چند نفره که همه‌شان ماسک داشتند چندبار توی خیابان چرخیدند. تشخیص چهره‌شان سخت بود. معلوم نبود بچه‌های کف میدانند یا اغتشاشگر.

با شنیدن صدای شعار از مغازه زدم بیرون. عده‌ای نزدیک بیمارستان جمع شده بودند که با ورود یگان ویژه متفرق شدند. چند دقیقه نگذشته بود که سیل جمعیت، با خشونت از بالای میدان رازی به سمت خیابان انقلاب سرازیر شد.

یگان ویژه حرکت کرد سمتشان. جری‌تر شدند و آمدند جلو. بچه‌های کف میدان که گوشه و کنار ایستاده بودند با ذکر «یاحیدر» رفتند سمتشان. پاسخشان اما سنگ بود. چند ساعتی دفاع ادامه داشت. جمعیت با جسارت بیشتری هجوم می‌آورد.

وسط درگیری، چشمم به یک شاسی‌بلند تیگو افتاد. با سنگ چنان بلایی سرش آورده بودند که انگار خمپاره‌ای کنارش منفجر شده بود. کنار ماشین، مرد سی‌ساله‌ای می‌کوبید توی سرش و می‌گفت: «حونَم دِرِمِس.. حونَم خراو بی...»

رفتم سمتش. زیر لب فحش می‌داد؛ گاهی به اغتشاشگران، گاهی به مسئولین.

سعی کردم دلداری‌اش بدهم: «فداسرت، هم خدانه شکر، خوت سالمی.»

عصبانی برگشت طرفم: «چی مویی! ماشی امانت بی. چهارساله ازدواج کردمه؛ بچه‌دار نمه‌ایم. صد تمه وام گرتمه؛ صد تمه حلقه‌یا عروسیمونه فروختمه. رتمه تهران بچه کاشتمه. گوتن خانمت باید استراحت مطلق بوعه. ماشین دکورعاموم اسمه، تُشک ونمه دماش، رتم تهران، خانممه بیارم. ایسه بردیمش کارواش که بیمش وکورعاموم. کاری هم وا ینو ناشتم، فقط بوقی زم که ره واز بکن. اما چنی بلایی آوردن سر ماشی»

چشمش پر از اشک شد: «الان خره کجان بیرم دِ سر؟ مِنِ بدبخت وا مستأجری چطور خسارت میلیاردی ینه جبران بکم؟»

خشکم زد ماندم چه بگویم. توی خودم فرو رفتم. واقعا این همه خشم از کجا می‌آید؟ چرا کسی به ما یاد نداده چطور اعتراض کنیم؟ 

چرا بلد نیستیم صدایمان را به مسئولین برسانیم، بی‌آنکه زندگی همدیگر را ویران کنیم؟

با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.

چهارشنبه | ۱۷ دی ۱۴۰۴ | لرستان 

برچسب ها :