
— نمیدونی! ببین الان این افق کوروشِ نزدیکمون، چیزی ازش نمونده! چند تا اتوبوس رو دیدم که شیشههاشو شکسته بودن و چندتایی هم سوخته بودن.
— یا ابوالفضل!
— خدا... وای! اتوبوسه راگو نگاه! باورت میشه چند ساعتیه داریم میگردیم اما یک عابربانکِ سالم پیدا نمیشه؟
— چه میدونم والله... اینقدر به خودت استرس نده.
— کی دوباره اینا رو بسازیم، خدا میدونه!
— نگران نباش، خدا بزرگه؛ کشورمون را دوباره میسازیم.
به خواهرم امید میدادم، در حالی که از شدت اضطراب، صدایش پشت تلفن میلرزید. از صبح، همانند خبرنگاران آمار خرابیها و کشتهها را میداد. دیگر تاب و توانی برایم نمانده بود. بغض گلویم را بسته و در خانه نشسته بودم. نه اینترنت وصل بود و نه پیامرسانها. مضطرب میشدم وقتی فکر میکردم: «چگونه باید این همه آسیب را دوباره جبران کنیم؟ هزینههایش را از کجا بیاوریم؟ و از همه مهمتر، تکلیفِ سرمایههای انسانیمان چه میشود؟» شبابی که شهید شده بودند، جوانانی که در اثر ناآگاهی جان باختند و آنهایی که با گروهکهای تروریستی همراه شدند.
از طرفی، برای هموطنانم دعا میکردم: «خدایا! خودت حفظشون کن از شر اشرار و آسیب.» شنیده بودم به کوچک و بزرگ رحم نکردهاند و عدهای را به خاک و خون کشیدهاند. غمی را که پشت گلویم مانده بود، رها کردم و آرام و بیصدا گریه کردم. دعا میکردم خدا جوانانِ ایرانزمین را آگاه کند.
در خودم فرو رفته بودم و از خود میپرسیدم: «سهم من از آگاهسازی جامعه چیست؟» به اتاقم رفتم و تصمیم گرفتم به مطالعه. روبهروی کتابخانه ایستادم؛ چشمم به کتاب نهجالبلاغه افتاد. یادِ صحبت امیرالمؤمنین (ع) افتادم که میفرمود: «از آنان که پیش از شما در گذشتهاند پند بگیرید، پیش از آنکه پس از شما خواهند آمد، از شما پند گیرند.» (نهجالبلاغه، خطبه ۳۲)
مائده اصغری
یکشنبه | ۲۱ دی ۱۴۰۴ | خراسان_رضوی مشهد