
اول فکر کردم چادر عبای طرحدارِ راهراه پوشیده، اما اینقدر راهراههایش بزرگ و نامنظم بود که توجهم بیشتر جلب شد. دقیقتر شدم؛ ردِ نخکشهای ممتد، چشمانم را باز کرد. با یک دست، بالِ چادرِ تمامقد نخکش شدهاش را بالا گرفته بود و با دست دیگر، مشتهایش را به آسمان میکوبید:
«ای رهبر آزاده، آمادهایم آماده...»
یاد چند روز پیش افتادم؛ هنوز اغتشاشات رنگ و بوی جدی نگرفته بود. توی ماشین منتظر همسرم بودم که دخترِ همسایهی بالاییمان سوار موتورش شد؛ خودش و دوستش. گوشی آیفونش را درآورد، عکس دونفره گرفتند، آهنگی پلی کردند و هندزفریشان را توی گوششان گذاشتند. بعد، بدون اینکه ترسی از منِ چادری داشته باشند، صورتشان را با کلاه مشکی پوشاندند. یک کلاه کاسکت مشکی هم رویش گذاشتند. خندهام گرفته بود؛ کلاه کاسکتشان دو شاخک صورتی داشت و یک رشته موی صورتی هم از پشتش آویزان بود.
میخواستند جمع شوند و به گرانی اعتراض کنند. حالا هم جلویم یکی دیگر ایستاده است؛ یکی با چادر نخنما و تکانگشتر عقیقِ نقره. گرانی از لای تار و پودِ نخهای چادرش فریاد میزد، ولی مشتهایش حرفهای دیگری برای گفتن دارند.
ریحانه شفیعی
دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | بوشهر