
تمام کارهایم را انجام دادم و با عجله لباسهایم را پوشیدم تا خودم را به موقع به اتوبوس برسانم که ناگاه اشک در چشمان دختر کوچکم حلقه زد و با بغضی بچگانه گفت میخواهد همراه من بیاید. با اینکه زمان را از دست میدادم و اتوبوس میرفت، با این حال دلم برایش سوخت و مشغول لباس پوشاندن به او شدم. ده دقیقهای معطل شدم. تا اینکه صد متر مانده بود تا به اتوبوس برسم، ماشین حرکت کرد و رفت.
با خود گفتم: حالا چه کار کنم؟ با این بچه نه میتوانم بدوم، نه ماشینی گیر میآید تا ما را به محل تجمع برساند. مقداری از راه را پیاده رفتم و با خودم میگفتم خدا بزرگ است، بالاخره یک فرجی میرسد. هر جور بشود باید بروم؛ حالا به هر دلیل گرانی و سختی معیشت هست، ولی دیگر غیرتمان اجازه نمیدهد که حتی یک وجب از خاک مملکتمان به دست اجنبی بیفتد. این کوچکترین کاری است که میتوانم بکنم. در همین فکرها بودم که به اولین میدان رسیدم: میدان شهدای لَتحُر. همانجا منتظر ایستادم. چندین ماشین را دیدم که خانوادگی میرفتند تا در تجمع شرکت کنند؛ افرادی با شکل و شمایلی خاص، همه آدمهای مومن و متدین و خانمهایی با حجاب کامل. چند دقیقهای آنجا ماندم.
تا اینکه ماشین فردی آشنا که با خانمش در حال رفتن به سمت راهپیمایی بودند، جلوی پایم ایستاد. من هم سوار شدم. به چهارراه امام جواد(ع) که رسیدیم، عده زیادی ایستاده بودند که در مراسم تشییع جنازه بندهخدایی شرکت کنند. سرعت ماشین کم شد تا با احتیاط از کنار جمعیت عبور کنیم. چند ثانیه ماشین متوقف شد. در همین لحظه مرد میانسالی را دیدم که سوار بر موتورسیکلت کنار ماشین ما ایستاد و خانمی که قصد شرکت در تشییع جنازه را داشت پیاده میکرد. مرد تا نگاهش به ما چند خانم چادری که در ماشین بودیم افتاد، گفت: «لعنت به راهپیمایی!»
صدای آن مرد فقط به اندازهای بلند بود که من و خانم بغلدست راننده آن را شنیدیم و فرد دیگری متوجه حرف او نشد. در همین لحظه ماشین هم راه افتاد و به حرکت ادامه دادیم.
من از حرف آن مرد جا خوردم و البته کمی هم تعجب کردم و از همان صندلی عقب، دستی به کتف خانم جلویی زدم و گفتم: «شما هم شنیدی؟» گفت: «آره شنیدم. لعنت به خودش.»
راننده گفت: «در مورد چی حرف میزنید؟ لعنت به کی؟» وقتی ماجرا را برایش گفتیم، گفت: «اگر همان موقع حرف او را میشنیدم، جوابش را میدادم.»
من در تمام مدت راهپیمایی و تجمع ۲۲ دی و حتی چند روز بعد از آن، مدام با خودم فکر میکردم که چرا آن مرد از شرکت کردن هموطنانش در این راهپیمایی سراسری عصبانی بود؟ و هر دفعه هیچ جوابی به ذهنم نمیرسید؛ مگر اینکه هر چیزی که میکشیم از همین ترامپهای داخلی است. شاید هم به نظر آن مرد، امور مملکت ما اگر زیر سلطه اجنبی باشد و مردم کشور ما در خرابی و ویرانی و ناامنی زندگی کنند بهتر باشد و بیشتر پیشرفت میکنیم!؟.
زهرا باقرزاده
دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | اصفهان کاشان