
پنجشنبه شب بود. ساک و وسایلم را جمع کردم برگردم شمال. آخر هفته که دیگر توی حوزه کلاس نداشتیم. پنجشنبه هم خیابان شلوغپلوغ شده بود. تهران میماندم که چه بشود؟
صدای درگیری، فریاد، فحش و ضربه خیابان را پر کرده بود. از دم در حوزه صدا آمد! دهپانزده طلبهای که توی کل مدرسه مانده بودیم، جمع شدیم توی اتاق مانیتورها. دوربینها همهجای حوزه را نشان میداد. دم در دوتا یارو ایستاده بودند و با در ور میرفتند. یکیشان پیرمرد بود. خدا خدا کردیم نتوانند در را باز کنند. همان دوتا هم اگر مثل بیرونیها وحشی میبودند حوزه را شخم میزدند.
در باز شد! کلی آدم سر تا پا سیاهپوش ریختند توی حیاط. هرکی یک چیزی دستش گرفته بود. دیگر جای ماندن نبود. یک عمامه را باز و از پنجره آویزان کردیم تا از طبقهی دوم برویم بیرون محوطهی حوزه، جایی که امن باشد.
صدای کوبیدن و خرابکاریها نزدیک و نزدیکتر میشد. بچهها نوبتی از عمامه آویزان شدند و پایین رفتند. یکی قبل از من حین پایین رفتن عمامه را پاره کرد. من آخری ماندم بیهیچ راه نجاتی. سریع گشتم و دست انداختم به یک پتویی آن نزدیکی.
بوی دود از داخل حوزه بلند شد. پتو را سفت چسبیدم و آویزان شدم. آویزان شدنم میان دو طبقهی زمین و هوا همانا و ول شدن پتو، همان. با سینه کوبیده شدم روی زمین. نفسم در نمیآمد. «خدا کنه دندههام نشکسته باشه.» باید خودم را به جای امنی میرساندم.
رفتم خانهی همسایه. دلتویدلم نبود. معلوم نبود آن وحشیها چه بلایی سر تجهیزات حوزه و وسایلش آوردند. سینهام هنوز درد میکرد ولی نمیشد دست روی دست بگذارم. از همسایه یک دست لباس سرتاسر سیاه قرض گرفتم. صورتم را هم مثل اغتشاشگرها پوشاندم.
زدم به خیابان و برگشتم داخل حوزه. بعضیهاشان توی حیاط بودند و دستشان به هرچه میرسید داغان میکردند. دیدمشان کامپیوترها را خراب میکردند. حجرهها را سوزاندند. لپتاپ بچهها را که بعضیها با کلی قسط و قرض خریده بودند و خروار خروار مقاله و تلخیص و کوفت و زهرمار تویش ریخته بودند را با خودشان بردند، خراب کردند. هر غلطی که دلشان میخواست، کردند.
سریع رفتم توی حجرهی خودم. خوشبختانه هنوز لپتاپ مرا نبرده بودند. اتاقک را از وسیله خالی کردم و بدو بدو بیرون رفتم. حوزهای را که خانهام بود و توی آتش آشوبگران میسوخت. آنجا که چیزی نبود. داشتند وطنم را میسوزاندند.
سعیده مظفری | گفتوگو با یکی از طلاب
سهشنبه | ۲۳ دی ۱۴۰۴ | سمنان