دوشنبه, 13 بهمن,1404

حلوا شکر تلخ است2

تاریخ ارسال : دوشنبه, 13 بهمن,1404 نویسنده : شهرزاد قره‌باغی البرز
حلوا شکر تلخ است2

یادت است گفتی عکس کیک و پرچم ایران رویش را از گروه حذف کن وگرنه از گروه حذفت می‌کنم؟ لحظاتی گذشت که انتظارش را نداشتم، و جدایی و غم هرگز درنمی‌زند؛ یک‌هو هجوم می‌آورد. من به میل تو دل‌شکسته، البته نه سرشکسته از گروه سی‌نفره حذف شدم. درد از طاقتم بیشتر بود اما آخ را باز به جانم حبس کردم. نمی‌دانم کی و کجا اینقدر بین ما فاصله افتاد. پرچم شد خطی که تو انگار آن‌سوی آن ایستادی و من این‌سویش. لعنتی! پختن کیک و گذاشتن یک پرچم کاغذی ایران به مناسبت مسابقه فوتبال، اینقدر تلخ بود که بشود زخم ناسوری برای قهر؟

رفیق، من خاموش ماندم، حتی وقتی برخی بچه‌های گروه آمدند و در خصوصی دلداریم دادند. گفتم که به قورت دادن و دم نزدن عادت دارم.

خیلی فکر کردم که چرا از این سه‌رنگ متنفر شدی؟ یادت است روزی این پرچم برای تو هم عزیز بود؟ اصلاً تو خودت، روزهای ۱۳ آبان هر سال، با ماژیک نوک‌پهن سبز و قرمز روی گونه‌های شادمان پرچم ایران می‌کشیدی و به جای سفیدی‌اش، روی سفیدی پوستمان با ماژیک سیاه نقش «الله» می‌زدی! یادت هست وقتی معلم تاریخ دوم دبیرستانمان برایمان تعریف کرد بهنام محمدی برای اهتزاز پرچم ایران وسط بعثی‌ها دل به کارون زد و وسط ویرانی‌ها پرچم را بر بلندای ساختمان شهرداری خرمشهر برافراشت، همه در دل تحسینش کردیم و وقتی شنیدیم شهید شد، آخ گفتیم؟ آخ ما شاید آن روزها چندان آخ پخته‌ای نبود، اما حالا بعد این‌همه سال آخمان جا افتاده. مثل سنمان که عمیق‌تر شده.

رفیق، لعنت به جدایی. لعنت به تفرقه. چه کسی ما را تقسیم کرد به خودی و ناخودی! خانه‌اش خراب. ما همیشه زیر این پرچم خودی می‌مانیم. ما هم‌خونیم! مگر می‌شود گوشت را از ناخن جدا کرد؟ می‌دانی آن روز میان عزاداری مصلی کرج، صورت شهیدی را دیدم که چشمانش مثل چشمان پسرت بود. انگار خدا در چشمان هر دویشان قطره‌ای عسل چکانده بود. چشمان شهید صادق هم مثل پسرت عسلی بود.

رفیق، چشمان او هم مثل چشمان پسرت غروب کرده و زیر خاک است. باید به حرمت خون بخشید. به حرمت بوی نان. به حرمت گندمی که از دل زمین می‌روید و در شادی کیک می‌شود و در غم، شکر تلخ حلوا. مگر نه اینکه به‌خاطر همین گندم از بهشت رانده شدیم!

دیروز رفتم بقالی عمو سعید. دیس حلوایی پختم. گذاشتم روی پیشخوانش. می‌دانی که همیشه خوب می‌پزم؛ چه برای پیروزی ایران باشد، چه برای غم تلخ. می‌خواهم گریه کنم برای آخ تو. برای آخ مادر شهید صادق. باور کن، آخ مادر ایران از همه آخ‌ها آخ‌تر است. او به داغ همه فرزندانش از دو طرف نشسته. و برای مادر چه فرقی است میان فرزندانش! ایران زجه می‌زند، درست مثل زجه حوا که هنوز تو گوش زمان مانده و تکثیر می‌شود.

رفیق، باور کن ماندن در سکوت نیست؛ در حرف است، در عمل است، در بخشش است. شاید من امروز روی سبزی پرچم چسبیده‌ام و تو روی سرخی خون و خشم، اما باید دستمان را به سوی هم دراز کنیم و در سفیدی شریک باشیم. من امروز کنار حجله پسرت گلی سفید گذاشتم؛ به یاد سفیدی میان پرچم. دورش رُمان سیاه بستم، به جای «الله»ای که شفای هر دردی است، و از او خواستم صبرت بدهد.

رفیق، هرچند تو مرا از یاد بردی، اما من صدای آخت را شنیدم…

شهرزاد قره‌باغی

سه‌شنبه | ۳۰ دی ۱۴۰۴ | البرز

برچسب ها :