چهار شنبه, 08 بهمن,1404

خاکستر و ایمان

تاریخ ارسال : یکشنبه, 05 بهمن,1404 نویسنده : سجاد میرشریف یزد
خاکستر و ایمان

صبح روز شنبه بیستم دی‌ماه، با همکارانم برای تهیه گزارش راهی شهرستان میبد شدیم. میبد، یکی از همان شهرهایی بود که در اغتشاشات ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه، طعمه‌ی ویرانی و آتش شده بود.

وقتی به مصلی شهر رسیدیم، با صحنه‌ای روبه‌رو شدم که فراتر از هر توصیفی بود. ساختمانی که همیشه مأمن مردم و دعا و دل‌های آرام بود، مجموعه‌ای که قلب فرهنگی شهر بود، حالا ورودی‌اش سیاه‌چرده از دود و دیوارهایش زخم‌خورده از شعله‌های خشم شده بود.

جوان‌هایی را دیدم که عاشقانه و بی‌وقفه در حال پاک‌سازی محیط بودند؛ در چهره‌هایشان اشک و عزمی استوار موج می‌زد، عزمی سرشار از اراده و ایمان برای مرمت مصلی. یکی از شاهدان واقعه با چشمان و صدایی خسته گفت: «آن شب از دور دیدم آتش از مصلی زبانه می‌کشد. تنها خودم را به آنجا رساندم. اول فکر کردم می‌توانم تنهایی آتش را خاموش کنم، اما آتش گستاخ بود و من تنها، تا وقتی که چند جوان از راه رسیدند و آمدند برای کمک. تا صبح با آتش جنگیدیم تا آخرین شعله را خفه کنیم.»

فضای داخلی مصلی هم زخمی عمیق خورده بود؛ از در ورودی تا نزدیکی محراب، رد سوختگی و تخریب دیده می‌شد. اما آنچه بیشتر دل را می‌فشرد، کتابخانه‌ای بود در جوار مصلی که به کلی خاکستر شده بود. یکی از متولیان مجموعه، با چهره‌ای درهم‌شکسته، گفت: «اینجا کتابخانه‌ای بود پر از کتاب‌های درسی؛ دانش‌آموزان بی‌بضاعت کنکوری می‌آمدند و کتاب امانت می‌گرفتند اما حالا...»

در گوشه‌ای نزدیک، چند دانشجو ایستاده بودند. سکوتشان گویا بود؛ نگاهشان گم‌گشته در میان آنچه دیگر نبود. گاهی هم آه می‌کشیدند؛ آهی که گویی از جنس سوختن صفحات کتاب بود، از جنس نفرت از آشوبگران. با خود می‌اندیشیدم چه کسانی می‌توانند هم به خانه‌ی خدا و هم به خانه‌ی دانایی حمله کنند؟ این کار نه از سر اعتقاد، که از سر کینه است، کینه‌ای که ریشه‌اش در بیگانگی با نورِ دانش و ایمان است.

سجاد میرشریف

سه‌شنبه | ۲۳ دی ۱۴۰۴ | یزد

برچسب ها :