دوشنبه, 13 بهمن,1404

دختر جوان

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 08 بهمن,1404 نویسنده : محسن بیدآبادی ساری
دختر جوان

به ما اطلاع دادند که اغتشاشگران به مصلی حمله کرده‌اند و احتمال آتش‌زدن مصلی و همچنین دفتر نماینده‌ی ولی‌فقیه که در کنار مصلی قرار دارد، وجود دارد. با توجه به شرایط، امکان حضور با ماشین آتش‌نشانی نبود؛ چون در صورت ورود خودرو، این احتمال می‌رفت که لیدرهای تروریست، ماشین آتش‌نشانی را به آتش بکشند.

من مأمور شدم به‌صورت ناشناس خودم را به مصلی برسانم تا در صورت بروز آتش‌سوزی گسترده، با بی‌سیم پنهانی موضوع را به مرکز گزارش دهم و ماشین‌های آتش‌نشانی با اسکورت یگان ویژه خود را به مصلی برسانند.

از میان جمعیت اغتشاشگران خودم را به مصلی رساندم. تعدادی از درخت‌ها آتش گرفته بودند. هر کسی در حال پرتاب سنگ به سمتی بود. برخی شعارهای غیراخلاقی سر می‌دادند. از میان جمعیت، صدای تیر کُلت کمری به گوش می‌رسید. بعضی‌ها تفنگ شکاری داشتند و تعداد زیادی نیز تبر و قمه حمل می‌کردند.

از دور وضعیت آتش‌سوزی را بررسی کردم. میزان آتش‌سوزی به حدی نبود که به یک حریق کنترل‌ناپذیر تبدیل شود. بنابراین، کمی از جمعیت فاصله گرفتم، به کوچه‌ی کناری رفتم و با بی‌سیم اطلاع دادم که هنوز وضعیت آتش‌سوزی بحرانی نشده است.

در همین هنگام، صدای نازکی از پشت سرم گفت: «ببخشید آقا! می‌تونین کمکم کنین از اینجا برم؟»

خیلی جا خوردم و کمی هم ترسیدم. نگران شدم نکند یکی از لیدرها بخواهد مرا به دام بیندازد. سریع عقب رفتم و گفتم: «متوجه منظورت نمی‌شم. برای چی اومدی اینجا؟»

دختر که خودش هم از حضور در این شرایط جنگی ترسیده بود، با صدایی لرزان گفت: «یکی از دوستام گفت امشب تجمعه، بیا بریم تماشا. منم دوست داشتم ببینم اعتراضات چجوریه، ولی فکر نمی‌کردم این‌طوری بشه.»

متوجه شدم دروغ نمی‌گوید. گفتم: «باشه، از این طرف یه راه به بلوار خزر هست. اونجا باید امن‌تر باشه. دوستت کجاست؟»

دختر نمی‌دانست چه جوابی بدهد. کمی مکث کرد و آرام گفت: «وقتی دیدم با چندتا پسر شروع کردن به آتیش‌ زدن یه ماشین توی خیابون، ازشون جدا شدم.»

او را به نقطه‌ای امن رساندم و سپس به مرکز برگشتم.

محسن بیدآبادی

پنج‌شنبه | ۲ بهمن‌ ۱۴۰۴ | مازندران ساری

برچسب ها :