
در حال صحبت با دوستم بودم که موبایلم زنگ خورد. تلفن را برداشتم؛ خانم میرکو بود. گفت: «دوشنبه قرار است با تعدادی از بچهها به حسینیهی امام خمینی برویم. تو هم میآیی؟»
از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم، هنوز پاسخی نداده بودم که اضافه کرد: «البته خود آقا احتمالاً نمیآید.» با شنیدن این حرف، حالم گرفته شد و گفتم: «به شما خبر میدهم.» برای چند دقیقه به فکر فرو رفتم. میخواستم بگویم نمیآیم، اما یک حس درونی اجازه نمیداد. با خود گفتم: ما باید برویم تا به اسرائیل نشان دهیم هنوز پابند این انقلاب هستیم. پس به او پیام دادم: «میآیم.»
طبق قرار، یکشنبه ساعت سه به همراه چند نفر از بچههای حوزه هنری و خانم عامریون، به سمت تهران حرکت کردیم. حدود ساعت شش عصر به ترمینال جنوب رسیدیم. چند دقیقه بعد، خانم میرکو هم آمد و با هم به سمت «فرهنگسرای ولا» در شهر ری رفتیم. شب را همانجا ماندیم. بعد از شام و تماشای یک فیلم، آقای عظیمی پس از خوشآمدگویی دوباره تأکید کرد: «البته خود آقا احتمالاً نمیآید.» اینبار نذر کردم: به عدد ابجد نام حضرت فاطمه (۱۳۵)، صلوات بفرستم تا فردا آقا را ببینم.
صبح، بعد از صبحانه، سوار اتوبوسها شدیم. هرچه به حسینیه نزدیکتر میشدیم، اضطرابم بیشتر میشد. بالاخره وارد شدیم. نگاهم به سمت تریبون افتاد؛ جای صندلی آقا خالی بود. احساس کردم سطل آب یخی روی من ریختهاند. گوشهای نشستم و ناامید به مراسم نگاه میکردم. با این حال، حس عجیبی در درونم میگفت: آقا میآید.
پیش از سخنرانی خانوادههای شهدا، تریبون را پایین آوردند و صندلی مخصوص آقا را همانجا گذاشتند. دلشورهام بیشتر شد، اما امید هم در دلم جوانه زد. دیگر حواسم به مراسم نبود. چشم به پردهی خاکیرنگ دوخته بودم تا ببینم آیا آقا میآید یا نه...
چند دقیقه بعد، ناگهان صدای نوای «حیدر، حیدر» تمام فضای حسینیه را پر کرد. انتظار به پایان رسید، آقا آمدند. با ورود ایشان، حسینیه در سکوت معنوی فرو رفت. در میان نگاهها، چشمم به عکسی از سردار شهید امیرعلی حاجیزاده افتاد. آهسته زیر لب گفتم: «شاید در ظاهر سربازانت را از تو گرفته باشند، اما ما نوجوانان و جوانان ایران تا آخرین قطرهی خون ایستادهایم. اجازه نمیدهیم پرچم این انقلاب بر زمین بیفتد.»
و در دل ادامه دادم: تا پای جان برای ایران...
یاسین حسنان
سهشنبه | ۱۳ آبان ۱۴۰۴ | سمنان