
روز پدر امسال برای زینب فرق میکرد. نه به این خاطر که روز پدر بود؛ به این خاطر که اولین سال پیشدبستانیاش بود و آدم در آن سن، دنیا را خیلی جدیتر از ما بزرگترها میگیرد.
معلمش به او قول داده بود اگر تکالیفش را درست انجام بدهد، نوشتن کلمهی «بابا» را به او یاد بدهد. زینب هم قول را جدی گرفت. با همان دهبیست تومنی که اسمش را گذاشته بود «پسانداز»، سهم خودش را داد به برادر بزرگتر برای خرید کیک. قرار بود فردا پدر را غافلگیر کنند. از آن غافلگیریهای کوچک که فقط بچهها بلدند.
اما آن شب بابا نیامد. دیر شد، خیلی دیر. زینب خوابش برد؛ با کیکی که هنوز از جعبه بیرون نیامده و کلمهای که هنوز ننوشته بود. صبح هم بابا نیامد. مادر گفت: «آماده شو بریم خونهی مادربزرگ.»
زینب آماده شد؛ اینبار با این فکر که شاید آنجا بتوانند بابا را سورپرایز کنند. بچهها معمولا امیدشان را جابهجا میکنند، نه حذف.
اما لحظهی دیدار، هر دو غافلگیر شدند. پدر با دیدن کیک، و زینب با دیدن دست پدر. کمی جا خورد، اما فقط کمی. انگار که دنیا باید همینقدر ناقص باشد و بچهها بلدند با نقصها کنار بیایند. رفت بغل پدر، پیشانیاش را بوسید و گفت: «روزت مبارک باباجون.» بعد، خیلی ساده و خیلی کودکانه پرسید: «اسرائیلیها بودن؟»
اثر جراحی دیشب، پدر را هنوز خوابآلود کرده بود. گفت: «چی دخترم؟»
— «میگم کار اسرائیلیها بود؟»
پدر ماند. چند ثانیه، چند دقیقه… در آن اوضاع چه جوابی باید میداد؟ دیشب، در همان درگیریها و آشوبهای خیابان، جوانی ناغافل چاقوی تیزی را در دستش فرو کرده بود. پرسیدند چرا جلویش را نگرفتی؟ گفت: «جوان بود… چکارش میکردم؟» همین. نه قهرمانبازی، نه شعار. فقط کمی دلسوختن، کمی اعصابخرابی، و دستی که تا چند وقت مثل قبل کار نمیکرد.
شاید آن جوان فکر نمیکرد این نیروی بسیجی، این آدم لباسپوشیده، پدر است. دختر دارد، مادر دارد. شاید اگر آن جوان میدانست امشب یک دختر به شوق دیدن پدر دیرتر خوابیده، دستش به چاقو نمیرفت.
و اینجا در دنیای زینب، دشمن اسم دارد. او یاد گرفته فقط دشمنِ بیرونی پدرها را زخمی میکند. بقیه، عمو هستند و دایی.
با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.
جمعه | ۱۲ دی ۱۴۰۴ | لرستان