
یازدهم آبان ساعت شش عصر، پشت میز مطالعه نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد. مسئول باشگاه رشد نوجوان امید استان با هیجان گفت: «سلام رضا جان! آماده باش، روز سیزدهم آبان برای دیدار با رهبر دعوت شدهای...»
جملهاش در گوشم ماند. در مسیر حرکت به تهران، زندگیام را مرور میکردم؛ انگار تکتکههای وجودم را کنار هم میچیدم و آخرین قطعه، همان عشق به رهبری بود که با صلابتش به وطن عزت میبخشد.
صبح سیزدهم آبان به تهران رسیدیم. شب پیش از دیدار، از بیتابی خواب به چشمانم نرفت: «آیا رهبر را خواهم دید؟ آیا میآید؟»
صبح، نماز را به جماعت خواندیم و به سمت حسینیه حرکت کردیم. مسیر کوتاه بود، اما هر دقیقهاش برایمان طولانی میگذشت. وقتی رسیدیم، جوانانی از سراسر ایران را دیدم که با چشمانی پرامید منتظر بودند.
پس از بازرسی، وارد حسینیه شدم. نگاهم به صندلی خالی روبروی جایگاه رهبر افتاد. همانجا نشستم.
پیش از ورود ایشان، فضای حسینیه از شور و شعاری که دانشآموزان سر میدادند، پر شده بود: «ما دانشآموزان امروز، سپاه فرداییم!»
ناگهان پرده کنار رفت و حضرت آقا آمدند. فریاد یکپارچهی حاضران فضای حسینیه را پر کرد. رهبری سخن گفتند؛ از خون دانشآموزان ۱۳ آبان ۱۳۵۷ گفتند، از مبارزه با استکبار و از قهرمانانی چون حاج قاسم که عزت این سرزمین را با خون خود نوشتند.
در پایان، با آرامش فرمودند: «اگر هرکس در هر جای این سرزمین، وظیفهاش را به درستی انجام دهد، تمام مشکلات حل خواهد شد.»
در آن لحظه، حس کردم آخرین قطعه پازل وجودم کامل شد.
رضا آذرینسب
سهشنبه | ۱۳ آبان ۱۴۰۴ | کهگیلویه_و_بویراحمد