پنجشنبه, 09 بهمن,1404

دل‌های آشنا

تاریخ ارسال : دوشنبه, 17 آذر,1404 نویسنده : حامد حبیبی رشت
دل‌های آشنا

همراه جمعیت، در دسته‌ی عزاداری سال گذشته برای میرزا قدم می‌زدم. هوا ابری بود و وقتی نم‌نم باران گرفت، آرام‌آرام صف‌ها از هم باز شد و مردم برای پناه گرفتن پراکنده شدند. من هم خودم را به کنجی از گورستان سلیمانداراب رساندم تا از خیس شدن در امان بمانم.

همان‌جا، زیر سایه‌ی درختی قدیمی، دو پیرزن ایستاده بودند و آهسته با هم حرف می‌زدند. یکی‌شان با لهجه‌ی شیرین گیلانی زیر لب گفت: «خدا اشانه خیر بده… امسال میرزا ره دسته بَبردید.» حرفش که به گوشم رسید، نگاه کوتاهی به چهره‌ها و لباس‌هایشان انداختم؛ حس کردم اهل همان محله‌اند، از همان دل‌های آشنا که عشق‌شان به میرزا در گفت‌وگوی ساده‌شان جاری است.

چشمم را چرخاندم و جمعیت را ورانداز کردم. مردم زیادی آمده بودند؛ پیر و جوان، زن و مرد… همان‌هایی که در کوچه و بازار بارها ارادت‌شان به میرزا را دیده بودم. اینجا هیچ‌کس از دیگری جدا نبود؛ انگار میرزا همه را کنار هم نشانده بود. هیچ طیف و گروه خاصی نبود؛ همه از یک جنس احترام، از یک ریشه‌ی مردمی.

باران همچنان آرام و لطیف می‌بارید و فضای گورستان زیر آن خاکستری روشن، حال و هوایی عمیق‌تر گرفته بود. انگار باران هم با ما آمده بود تا در این سوگ و دلدادگی مردمی شریک شود. دسته‌ی عزاداری با آن نم باران، زیباتر و معنوی‌تر شده بود…

حامد حبیبی

دوشنبه | ۱۰ آذر ۱۴۰۴ | گیلان رشت

برچسب ها :