چهار شنبه, 08 بهمن,1404

دو سویِ یک دیوار

تاریخ ارسال : جمعه, 03 بهمن,1404 نویسنده : ریحانه شفیعی بوشهر
دو سویِ یک دیوار

صدای آرامشان توجهمان را جلب کرد. توی حیاط بودیم.

_احسان! با توام. حق نداری بری.

_زود میام.

نگاهی به ساعت گوشی‌ام کردم؛ پنج دقیقه به هشت بود. خواهرِ همسرم کنارم ایستاده بود؛ آرام‌تر از آن‌ها گفت: «می‌خوان برن اغتشاش.»

به زور خودم را کنترل کردم تا صدای «چی؟» گفتنم به گوش همسایه نرسد.

_تعجب نکن... هر کی داراتر، زبونش درازتر.

خبر داشتم که اکثراً کار دولتی خوبی دارند و وضعیت مالی‌شان رو به بالاست. دوباره صدایشان آمد؛ همچنان داشت التماس برادرش را می‌کرد:

_بلایی سرت اومد مامان سکته می‌کنه ها!

_خبری نی، هیچی نمی‌شه.

_مامان سکته کرد، خونش گردن خودته.

آمدم توی هال. داشتم خبرها را چک می‌کردم که صدایی شنیدم؛ صدای شلیک بود. اول تک‌تک و بعد یک‌ریز و پشت‌سرهم. همسرم شماره‌ی برادرش را گرفت:

_سعید کجایی؟

_اومدم سپاه. دارن میان این‌جا.

صدای شلیک‌ها واضح‌تر می‌آمد. مادرِ همسرم صدا را شنید:

_سعید گفت مغازه نیست؛ چرا برنگشته هنوز؟

_مسجده، جلسه داشت.

گوشی را برداشت و شماره‌اش را گرفت:

_سعید! مامان! همین الان بیا خونه.

صدایش می‌لرزید و التماس می‌کرد: «به‌خدا می‌رم سر کوچه می‌شینم تا برسی.» گوشی را که قطع کرد، زد زیر گریه: «امام زمان ظهور کن. خودت می‌دونی شهادت برا ما افتخاره؛ برادرام شهید شدن. سهمم رو برا انقلاب دادم، دیگه تحمل ندارم.»

پناه بردم به حیاط تا کسی اشک‌هایم را نبیند. هنوز صدای زنِ همسایه می‌آمد: «مامان هی می‌گه احسان کجاست؟ بیا دیگه. اگه بلایی سرت بیاد، هم بدبختمون می‌کنی، هم آبرومون می‌ره.»

ریحانه شفیعی

جمعه | ۱۹ دی ۱۴۰۴ | بوشهر

برچسب ها :