دوشنبه, 13 بهمن,1404

رشد‌یافتگان7

تاریخ ارسال : یکشنبه, 12 بهمن,1404 نویسنده : طاهره نورمحمدی کردکوی
رشد‌یافتگان7

یک آغوش بالاجاده بود و یک تابوت شهید! بالاجاده‌ای‌ها به همراه انبوه زن و مرد از جاهای دیگر، با تمام عشق و با تمام حسرت، آمده بودند چهارراه درمانگاه تا شیرپسر آهوسانشان را بدرقه کنند تا گلزار شهدا. همه دوست داشتند با در دست داشتن یک نشانه یا انجام یک حرکت، بگویند: «سیدحسن عزیز! توی قلب ما جا داری!»

یکی از رفقای شهید، منقل اسپند را می‌چرخاند. انگار مهی خوشبو هاله تابوت و جمعیت را گرفته بود. بوی گرم دود و برق پرچم روی تابوت، سوز هوای برفی یک‌روز پیش را به محاق سپرده بود. این لحظه‌ها چقدر بوی بیست‌ودوم بهمن و سرودهای انقلابی را می‌داد.

«برخیزید! برخیزید! ای شهیدان راه خدا

ای کرده بهر احیای حق، جان فدا

کز قطره، قطره‌ی خون پاک شما

می‌روید تا ابد در وطن لاله‌ها»

جوانان و پیران و کودکان هم با افتخار، پرچم و پوستر و دسته‌های گل نرگس و قرآن‌های جیبی را بالا گرفته بودند. ناگفته چرا؟! خودم هیچ‌وقت توی مراسم، عکس کسی را بالا نگرفته بودم. ولی این‌بار فرق می‌کرد. بالا گرفتن پوستر شهید؛ یک شهید مردمی و ولایی و محجوب و بااخلاق، برایم باعث افتخار و دل‌آرامی بود!!

رد دلسوختگی رفیق دیگر شهید روی بنر مغازه‌اش بود: «رفیق شهیدم! خوش آمدی». عزیزی دیگر، دم خانه‌اش گوسفند ذبح کرده بود پای تابوت شهید.

بعد وداع، از خانه پدرخانم شهید، جمعیت به حسینیه اعظم هدایت شد تا مردم نماز اقامه کنند و به یاد هیئت و سینه‌زنی و جوش‌زنی شب‌های محرم، دودمه‌های پرشور را زمزمه کنند: «ای علمدار حسین! ماه تابان حسین!» هر کسی پرشورتر و کوبنده‌تر از همیشه شعرها و شعارها را همخوانی می‌کرد. سمفونی خودجوش «یاحسین! یاحسین! لا اله الا الله و أشهدین» به زیباترین و باشکوه‌ترین حس و حال اجرا شد.

مه غلیظ توی روستا بود. نه بلندای درازنو و جنگل‌های تو در تو و سراشیبی زمین‌های کشاورزی دیده می‌شد، نه آسمان بالاجاده و نه گرداگردش! انگار دنیا خود را گم کرده بود و بالاجاده، یک‌تنه، با یک آغوش از تابوت و جمعیت و سکوت، شده بود خودِ خودِ دنیا!!

ادامه دارد...

طاهره نورمحمدی

جمعه | ۲۶ دی ۱۴۰۴ گلستان کردکوی بالاجاده

برچسب ها :