دوشنبه, 13 بهمن,1404

رشد‌یافتگان8

تاریخ ارسال : یکشنبه, 12 بهمن,1404 نویسنده : طاهره نورمحمدی کردکوی
رشد‌یافتگان8

چیزی به تاریکی شب نمانده بود. همسر و فرزندان شهید می‌خواستند شام غریبان کنار مزار شهید باشند. برادر و دایی‌ها از آن‌ها دلجویی می‌کردند: «خواهرجان! دایی‌جان! الان بریم. شمع می‌گیریم و دوباره برمی‌گردیم. توی این باد و سرما مریض می‌شین.»

تشییع‌کنندگان دسته‌دسته کنار مزار می‌آمدند و حمد و سوره می‌خواندند. خواهرها قد و بالای برادر را از روی مزار دست می‌کشیدند. نفس‌هایشان بند آمده بود. سر و شانه‌هایشان زیر چادرهای گِلی، بی‌قرار بود و با دست‌های یخ‌زده دنبال گل گمشده‌شان بودند: «گلی گم کرده‌ام می‌بویم او را / به هر گل می‌رسم می‌جویم او را.»

برادرم جمعیت را هدایت می‌کرد به خلوت کردن دور مزار: «خواهرا! برادرا! خلوت کنین؛ خلوت کنین! بقیه هم می‌خوان فاتحه بخوانن.»

سیدمحمدطاهر با همان سربند و پرچم روی شانه، کنار مزار، زانوهایش را بغل کرد و به پرچم و شاخه‌های گل روی مزار، چشم دوخته بود. پرچمی که رنگ سرخ آن، نماد خون پدرش است و رنگ سبز آن، نماد رشد و بالندگی خودش؛ آرمان پدرش و آرمان نسل امام زمانی! توی سکوت و چشم‌دوختنِ یادگار شهید، دنیای حرف بود! حرف‌های پدر و پسری!

هیچ‌وقت از خودگشتگی این خانواده نجیب و شاخص از یادمان نمی‌رود که «فرزند شهید فقط هیجده‌سالش بود و شد بابای یک خانواده شش‌نفره».

مادرخانم شهید، عکس شهید را توی بغل داشت و به رسم میزبانی، هم خداحافظی‌کنندگان را به شام تعارف می‌کرد و هم با صلابت از سید می‌گفت: «سید دامادم نبود! سید پسرم بود! پدر بچه‌هایم بود! بزرگ خانه‌ام بود! آقای خانه‌ام بود! پنجمین شهیدمان هست؛ مثل علی‌اکبر امام حسین!»

خاله‌ی همسر شهید هم بود. شنیده بودم او و خواهرش خیلی همسر شهید را پشتیبانی می‌کردند توی مراقبت و بزرگ کردن بچه‌ها. سید روزهایی که شیفت کارش نبود توی بانک، می‌رفت مسجد الرسول، می‌رفت جلسات قرارگاه امر به معروف، می‌رفت تدریس دانشگاه، می‌رفت تبیین میدانی توی پارک لاله و پارک دانشجو و نقطه‌های دیگر؛ جاهایی که پاتوق قشر خاکستری و جوان بود.

باجناقش می‌گفت: «من استراحت شهید را نمی‌دیدم! من سیر غذاخوردنش را نمی‌دیدم!»

از خاله خانم پرسیدم: «خیلی دوستش داشتی؛ نه؟!» یک دهان گفت و صد دهان شنیدم: «ما چهارتا شهید دادیم؛ همسرم، دو تا برادرم، یک پسرعمویم؛ سید پنجمی شونه. چهار تا شهیدمان یک‌طرف؛ سید یک‌طرف!!»

این دو بانوی نجیب که خود همراه مادر و کل خانواده، در قبل از انقلاب، در هشت‌سال دفاع مقدس و تا همین حالا برای ارزش‌های اسلامی، روزهای پرالتهابی را گذرانده‌اند، سرافرازانه از شهیدانشان یاد می‌کردند! و سربلندتر از همیشه می‌گفتند: «افتخار می‌کنیم که برای پنج‌تا اولاد سید، مادرانگی کرده‌ایم و می‌کنیم! سید از ما راضی باشد انشالله!»

گفتم: «خوش‌بحالتان! چه گوهری توی جمعتان بود!»

گفتند: «سید هدیه‌ای بود از طرف خدا و هنوز هم هست با جدش کنار ما!»

به خواسته همسر بزرگوار شهید، بعد از زیارت عاشورا، دعای سلامتی امام زمان را زمزمه کردیم. این دعا، پیشانی همه‌ی دعاهای ماست، ولی زمزمه‌ی همسر و فرزندان شهید طور دیگری بود. آن‌ها سربه‌زیر بودند، اما شک ندارم که ارتباط قلبی‌شان فراتر از آنچه بود که ما می‌دیدیم!!

مه غلیظ و پرحجم از آسمان روستا بساطش را جمع کرده بود. هوا گرگ‌ومیش شده بود. اندک برف صبحگاهی، جنگل‌های بالادست را سفیدپوش کرده بود. درازای شسته و رُفته‌ی خیابان اصلی و بلندای درازنو، در سکوت مطلق بود. انگار همه‌چیز و همه‌کس در شام غریبان شهید، سکوت اختیار کرده بود. سکوتی از جنس رویش و خیزش‌های دیگر در راستای خون شهدا؛ در راستای آرمان شهدا.

گلزار شهدای بالاجاده کم‌کم خلوت شد. مردم با سفرکرده‌هایشان وداع کردند و برگشتند. عده‌ای به خانه‌هایشان؛ عده‌ای به مسجدهای محل. به مسجدهایی که پایگاه امن همیشگی‌شان است هم در عبادت و بندگی خدا، هم در دستگیری از خلق خدا و هم کانونی است برای خیزش اندیشه‌های پرمغز؛ چون مصطفی صدرزاده‌ها! چون سیدحسن حسینی‌ها! و بی‌شمار جوانان تاثیرگذاری که اولین نیتشان، بی‌نامی در قرب الی‌الله و قرب بقیة‌الله است!

راه پرفروغ‌شان مستدام.

طاهره نورمحمدی

جمعه | ۲۶ دی ۱۴۰۴ گلستان گرگان


دانلود فایل رشد‌یافتگان8


برچسب ها :