چهار شنبه, 08 بهمن,1404

رفیق شهید

تاریخ ارسال : جمعه, 03 بهمن,1404 نویسنده : درسا سادات حسینی گرگان
رفیق شهید

بابا گریه می‌کرد؛ با صدای بلند گریه می‌کرد و فریاد می‌زد: «حاج حجت حیف بود، حیف بود توی رختخواب خداحافظی کنه؛ خداروشکر که مرد میدون شدی آقای نصرتی.»

صبح شنبه، بعد از ساعت‌ها بی‌خبری از هلهله‌ی دستانِ شیطان، با های‌های بلند بابا از خواب پریدم. توی جایم نیم‌خیز شدم که صدای خش‌دار مامان را شنیدم: «شلیک مستقیم بوده؟!» دویدم به سمت اتاقشان. تلفن را قطع کرد و لب زد: «گلاب بیار.» صورت بابا کبود شده بود؛ قلبش زود درد می‌گرفت. همان‌طور که شیشه‌ی گلاب را گذاشتم زیر بینی‌اش تا بو بکشد، مرثیه‌خوانی را از سر گرفت: «قرار بود دوشنبه دوباره بره کربلا، ببین همون روز تشییع میشه، داره میره کربلا، اباعبدالله بغلش گرفته...»

شانه‌اش را آرام ماساژ دادم و به بابایی خیره شدم که حالا دوباره بعد از سال‌ها، رفیقِ شهید شده بود. یار دبستانی‌اش، هم‌رزم جبهه و جنگش، غریبانه پر کشیده بود؛ اما بابا مطمئن بود لحظه‌ی آخر، امام حسین(ع) آغوشش را برای خادم و کبوترِ جلدِ گنبدِ طلایی‌اش باز کرده است.

با مامان بلند شدیم تا چمدان بیاوریم و بار سفر جمع کنیم. دو ساعت فاصله تا شاهرود مثل دو سال می‌گذشت. در مسیر، بابا به یکی از رفقایش زنگ زد. تا آن‌طرف خط جواب داد، زد زیر گریه. صدا را می‌شنیدم: «سید شما زنگ زدی به من خبر بدی؟ سید دیشب این خیابون‌ها رو متر کردن دنبال حاج‌حجت، جلوی بیمارستان بهار بودن. نه هنوز اسلحه رو تشخیص ندادیم ولی کمین کرده بودن... به آرزویش...»

گریه امانشان را بریده بود. بابا تلفن را قطع کرد و رفت به صفحه‌ی شخصی خودش و حاج‌آقا در ایتا. عادت داشتند بعد از نماز صبح به همدیگر پیام بدهند؛ عادت داشتند ساعت‌ به‌ ساعت به همدیگر التماس دعا بگویند. دلم گرفت برایش. خم شدم جلو و گونه‌اش را بوسیدم: «تبریک می‌گم رفیقِ شهید! الان دیگه فقط شما التماس دعا کن، هواتو داره...»

فاصله که گرفتم، چشمان نم‌دارش را بست و گوشی را به سینه‌اش چسباند؛ به گمانم وقت وداع بود.

درسا سادات حسینی

شنبه | ۲۰ دی ۱۴۰۴ | گلستان گرگان

برچسب ها :