
رضا از روزی که شنیده بود قرار است شهدای گمنام به شهرمان بیایند آرام وقرار نداشت. مدام میپرسید: «مامان شهدا رو چند شنبه میارن؟ کی ما میتونیم بریم به استقبالشون؟»
دیگر خسته شده بودم از سوالهای دقیقهای و تکراریش. یک لحظه تلویزیون تبلیغ ورود و استقبال شهدای گمنام در سراسر کشور را اعلام کرد: «دوشنبه روز شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها.»
با آرامش و موجی درونی داشت نگاه میکرد.دوباره پرسید: «دوشنبه چند روز دیگه میشه؟ کی میریم؟ چند ساعت دیگه؟»
مجبور بودم سوالهایش را با عصبانیت جواب بدهم. کمکم داشتیم به روز موعود نزدیک میشدیم. شب را زود خوابید تا فردا از خواب زود بلند شود و باهم به فلکه شهدا(یادبود سابق) برویم و شهدا را بدرقه و با حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها همپیمان بشویم. صبح که بلند شد؛ لباس سیاهش را آورد. پوشید و گفت: «مامان اون سر بند یا فاطمه زهرا(س) رو برام میبندی؟» گفتم: «چشم پسرم»
در حالی که سربند را داشتم میبستم گفت: «مامان
دیشب خواب دیدم رفتم به استقبال شهدا و من دارم توی خیابون به مردم کمک میکنم وبراشون شربت میبرم و اگه آشغالی روی زمین باشه رو برمیدارم تا جلو شهدا کثیف نباشه چون شهدا مهمون ما هستن. خونمون باید تمیز باشه تا شهدا منُ ببینن و دستم رو بگیرن و کاش من هم مثل اونا شهید بشم.»
دلم لرزید و از اینکه رضا را فراتر از آنچه که بود میدیدم به او غبطه خوردم.
آمنه دهقانی پور
دوشنبه | ۳ آذر ۱۴۰۴ | هرمزگان بندرعباس
مُشتا؛ روایت استان هرمزگان