چهار شنبه, 08 بهمن,1404

روغن‌ها هم باید عاقبت‌به‌خیر شوند

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 08 بهمن,1404 نویسنده : سارا ابراهیمی شیراز
روغن‌ها هم باید عاقبت‌به‌خیر شوند

پیازی، کپسولی، بمبی، آبشاری و سیم ظرفشویی متری، پای ثابت خریدهایمان در اسفندماه بود.

همیشه چهارشنبه‌سوری را پرشور و نشاط برگزار می‌کردیم. چه آن قدیم‌ها که توی کوچه، مردها آتش راه می‌انداختند و زن‌ها بساط آش رشته عَلَم می‌کردند، چه بعدترها که سیم ظرفشویی را توی آتش‌گردان می‌گذاشتند و مثل چرخ‌وفلک می‌چرخاندند و جرقه‌هایش به هر طرف پرت می‌شد، چه حالا که همه نوع ترقه توی بقالی‌ها هم پیدا می‌شود.

این رسم آیینی را پاس می‌داشتیم؛ جوری که هم خودمان کیف کنیم هم بچه‌ها یاد بگیرند می‌شود بدون خراب کردن در و دیوار شهر، بدون انداختن نقش سیاه ترقه‌ی بمبی روی خانه‌های مردم و بدون سوزاندن تابلوهای سر کوچه، چهارشنبه را سور گرفت.

امسال اما دست و دلم به چهارشنبه‌سوری نمی‌رود. دیگر شنیدن صداهای تیر و ترقه برایم نماد چند پسر بچه که از سر شیطنت توی کوچه، کبریتی می‌اندازند نیست. حالا دیگر هر صدای انفجاری دلم را می‌لرزاند و خاطرم را می‌برد به دوران جنگ دوازده‌روزه. به شب‌هایی که پدافند لاینقطع می‌زد. خاطرم را می‌برد به شب‌های سرد بعد از اعتکاف سال ۴۰۴. به شب‌هایی که خائنین و تروریست‌ها آمدند و روی موج اعتراضات مردم به گرانی سوار شدند. اعتراض‌ها به حاشیه رفت. دشمن آمد توی خیابان‌هایمان. لاستیک آتش زدند. گستاخ‌تر شدند. ماشین آتش زدند. توحششان پایان نداشت. خانه‌ی خدا را آتش زدند. و در دون‌ترین حالت ممکن بشریت، خلق خدا را آتش زدند.

حالا دیگر صدای ترقه خاطرم را می‌برد پیش آن پلیسی که بلندگو به دست، خواست جهاد تبیین کند، ولی رحمش نکردند. خاطرم را می‌برد پیش ملینای سه‌ساله‌ی غرق خون. سه‌ساله که می‌گویم به تنهایی یک روضه است. پیش معلمی که در مسجد شهید شد، در حالی که اگر راه بیمارستان را به رویش نبسته بودند، می‌توانست باشد و باز شاگرد تربیت کند. پیش صدها هم‌میهن دیگر که خونشان شد سپر دفاعی کشورم.

توی خانه نشسته‌ام. به ظاهر دارم مشق بچه‌ها را سر و سامان می‌دهم تا قبل از ساعت چهار که برنامهی شاد کرکره‌اش را پایین می‌کشد، تکالیف را ارسال کنم. خبرها را فقط از تلویزیون و رادیو می‌شود دنبال کرد. انگشتم را روی هر کانالی که می‌زنم، بار غم دلم بیشتر می‌شود. زنگ در را می‌زنند. همسایه برایمان نذری آورده. حلوایی که رویش را با دارچین و روغن تزیین کرده. نور امیدی توی دلم جرقه می‌زند. مثل جرقه‌های ترقه‌ آبشاری. منِ مادر باید امید در خانه تزریق کنم. دست‌به‌کار می‌شوم. مشق‌ها که تمام شد، بساط ماکارانی نذری را به‌پا می‌کنم.

پسرم می‌گوید: «مامان! مَی نه بابام گفت ای روغنو رِه با بدبختی از یه مغازه‌ای پیدو کرده؟!»

با فندک گاز تک‌شعله را روشن می‌کنم و در جوابش می‌گویم: «مامان! مردم دارن جونشون بَرِی دفاع از کشور می‌دن. من با یه دبه روغن می‌خوام کُجوی دنیا رِه بیگیرم؟»

نذری‌ها را بسته‌بندی می‌کنم. روی ظرف‌های سفید فومی که روغن نارنجی از کنارش چکه می‌کند می‌نویسم:

«ایران وطن ماست

پرچم کفن ماست.»

سارا ابراهیمی

شنبه | ۴ بهمن ۱۴۰۴ | فارس شیراز

برچسب ها :