
چشم تو چشم شدیم. زل زده بودیم به هم.
او از پشت عینک طبی قهوهایشدهاش، من از پشت عینک آفتابیام. خندید و نگین توی دندانهایش پیدا شد. شناختمش. مادر شاگردم بود.
ایستاده بودیم توی صف شلوغی که بسته بودند روبهروی بسیج مرکزی. آفتاب از وسط آسمان میتابید روی سرمان. صدای سلام و احوالپرسیاش قاطی سروصداهای دور و برمان شد.
پرسید: مدرسه چه خبر؟
- دیگه نمیرَم
- چرا؟ حیفه کسایی مث شما نرن.
- والا گرفتار بچههام
این را که گفتم خودم را دیدم توی خانه؛ مشغول آشپزی، بازی با بچهها، توی فروشگاه در صف خرید، توی داروخانه در نوبت.
حرفها بریدهبریده لابهلای شعارها رد و بدل میشد. اولین شعار را مادری داد که گل رُز قرمزی توی دستش تکان میخورد: «ای رهبر آزاده آمادهایم آماده» و جمعیت به خروش آمد.
هنوز شهید را نیاورده بودند؛ اما مادران گریه میکردند، هرچند مادرش نبودند و دختران چشم میچرخاندند به انتظار، هر چند دخترش نبودند.
پدران گلها را با دستان پینهبسته گرفته و ایستاده بودند به استقبال شهید.
چشمم دوخته بودم به در. لبهایش باز شد به صحبت: «خانوادههاشون چی میکشن؟! چقدر استرس دارن این روزا! خدا خیرشون بده. خیلی دعا میکنم براشون. بعضی وقتا میگم اگه جای اونا بودم چه میکردم؟!»
یعنی خودش را گذاشته بوده جای من. یعنی میتوانسته چند روز در بیخبری باشد و تنها. کارها روی دوشش افتاده باشد و دلنگران. با بچههای قد و نیمقدی که بهانهی بابا را میگیرند، که حتی نتوانند صدایش را از پشت تلفن بشنوند، که ممکن است بیخبری خوش خبری نباشد.
بقیهی حرفهایش اشک شدند توی چشمم. دلم نمیخواست اشکهایم را ببیند. دلم نمیخواست بفهمد من هم...
کاسهی چشمم پر شده بود. نمیتوانستم طوری بگیرمش که نریزد. قاطی موج جمعیت شدم. چند قدمی فاصله گرفتم.
توی زل گرما باران بارید روی صورتم. راحت شدم.
با گوشهی مقنعهی سیاهم پاک کردم چشمم را.
برگشتم توی صف. ماشین تابوت شهید را میآورد. رویش پرچم ایران بود. عطر عجیبی پیچیده بود.
گلهای رُز قرمز نثار شهید سید محمدعلی موسوی شدند. صدای شعارها بلند شده بود: «مرگ بر آشوبگر.»
با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.
یکشنبه | ۲۱ دی ۱۴۰۴ | #بوشهر