چهار شنبه, 08 بهمن,1404

زنانگی و زجر

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 08 بهمن,1404 نویسنده : مریم عابدینی یزد
زنانگی و زجر

زن‌ها را فقط زن‌ها می‌توانند بفهمند و بشناسند. انگار که یک دل‌آشوبگی و دل‌نگرانی خاصی در زنانگی‌مان باشد، یا حسی که دیگر حس ششم نیست، می‌رود در رده‌ی دورقمی‌ها. مواقع خطر و اتفاق، سلول به سلول می‌جهد و در ذهن‌مان قل می‌خورد و روغن می‌اندازد. خلاصه وجودمان می‌شود آش‌رشته‌ای که تمام رشته‌های منفی را بافته و می‌فهمیم که یک‌طوری شده! مثلاً من در آن روز موبایلم را سفت چسبیده بودم. مانند گم‌شده‌ای که فقط همین چهارگوش الکترونیکی نجاتش می‌دهد، یک لحظه نمی‌توانستم گوشی را از جلوی چشمم کنار بگذارم. انگشتم تند و پشت‌هم می‌خورد روی اسمش [مرد من].

بوق‌های طولانی و بعد همان زن معروفی که اسمش را نمی‌دانیم می‌گفت: «مشترک مورد نظر پاسخگو نمی‌باشد…» آن روز در آن تصادف فقط دستش شکسته بود. موبایلش هم شارژ تمام کرده بود. اما من هم خاکش کردم، هم ختمش را گرفتم، هم به این فکر می‌کردم که چطور می‌شود بدون او زندگی کرد؟ اصلاً می‌شود؟ اگر نمی‌شود چه کنم؟

امروز موبایلم را همان‌طور گرفته‌ام. این‌بار از روی غیضی که متولد کوهی از غم است. دلیل این حالم، کلیپی‌ست چهل‌ودو‌ثانیه‌ای از خبرگزاری فارس! که با دیدنش فهمیدم این دیگر نمی‌تواند کاری باشد شبیه گزاردن خبر یا ابلاغ پیامی خبری از فارس! آن کلیپ فریادی بود تا برسد به فمینیست‌ها، به مدافعان حقوق زنان جوامع بشری. یا حتی همان چهل ثانیه دادگاهی بود برای بشردوستان کل تاریخ بشریت. همین چند ثانیه می‌توانست همین‌قدر طولانی باشد. طولانی برای تمام زنانی که می‌فهمند همسر بودن را، مادر بودن را، یا تنها بودن را…

نمی‌دانم، نمی‌دانم چندبار انگشت شصتش شماره‌ی همسرش را لمس کرده، چندبار زیر شکمش تیر کشیده و جنین تکان خورده، نمی‌دانم برای اینکه یک لحظه تماس برقرار شود، چقدر آیت‌الکرسی زمزمه کرده، نمی‌دانم چند بار آن زن معروف پشت خط گفته مشترک مورد نظر… . کاش مشترک مورد نظر آن روز موبایلش را فراموش کرده بود. کاش مثل تمام تماس‌های این چند روز اخیر که به زور و سلام و صلوات برقرار می‌شد، هیچوقت وصل نمی‌شد. کاش پشت خط آن حرامی‌هایی که دست‌پرورده‌ی مستقیم و غیرمستقیم یهودی‌ها بودند، موبایلش را جواب نمی‌دادند. یا حداقل، خبر می‌دادند که داریم همسرت را می‌کشیم و بعد تماس را قطع می‌کردند. کاش صدای زجرکش شدن همسرت را نمی‌شنیدی…

اینکه آن‌قدر بدنت یخ زده که زبانت بند آمده و همان روز فرزند شهیدت را به دنیا آورده‌ای را هر زنی می‌تواند کمی درک کند. اما روزهای بعد از این را هیچکس نمی‌تواند بفهمد که چطور سر می‌کنی. برای نورسیده‌ات چطور با لکنت لالایی می‌خوانی. یا وقتی میان مخاطبانت، اسمش پررنگ می‌شود چطور تنت می‌لرزد و چشمت سیاهی می‌زند…

من نه در انقلاب سال ۵۷ بوده‌ام و نه این شب‌های پرآشوب اجازه داشتم که از خانه‌مان بیرون بزنم. اما این را تاریخ می‌نویسد که خمینی و طرفدارانش بدون هیچ سلاح گرم و سردی، و با مبنا و ایدئولوژی انقلاب کردند و ۴۷ سال بعد، در همان مملکت، مردانی را کنار گوش همسران و فرزندانشان قطعه‌قطعه کردند و گفتند: «ما هم می‌خواهیم انقلاب کنیم!»

مریم عابدینی

دوشنبه | ۲۹ دی‌ ۱۴۰۴ | یزد

برچسب ها :