
هوا سرد است و باد زوزهکشان میوزد. فضای شهر، این روزها رنگ و بویی هراسانگیز به خود گرفته؛ هرچند از شلوغی و آشوب چند شب پیش دیگر خبری نیست.
پرده را کنار میزنم. آسمان ابریست و انگار قصد باریدن دارد. چند روزی است که خودم را در خانه محبوس کردهام؛ نه از ترس، بلکه میخواستم در رفت و آمدهای خیابانی دست و پا گیر نباشم. از سوی دیگر با خود فکر میکنم در این شرایط نباید بدون ضرورت در شهر تردد کرد؛ مبادا حادثهای پیش بیاید و دشمنان و شبکههای معاند، آن را به حساب نیروهای خودمان بگذارند.
اما امروز آرامش نسبی بر شهر حاکم است. گوشهای از هال، امیرعلی مشغول نقاشی است. کنارش میروم و به نقاشیاش نگاه میکنم. دنیا همیشه در خیالپردازیهای کودکانهی امیرعلی زیباست؛ این را از تصاویری که میکشد میفهمم. همیشه آسمان دفترش آبیست، جنگلش سبز و جادهاش آرام...
به امیرعلی پیشنهاد بیرون رفتن را که میدهم، حسابی ذوقزده میشود. آمادهاش میکنم. خودم هم چادر را بر سر میگذارم و با هم راهی خیابان میشویم. آرام آرام از مسیرها میگذریم. چقدر کوچهها و معابر شهر زخم خوردهاند؛ شیشههای شکسته، خودروهای سوخته، مغازههای تخریبشده… خدایا، چه بر سر این شهر آمده است؟!
به سمت پارک حرکت میکنیم؛ همان جایی که میگویند جمعی از مأموران امنیتی با سنگ و چوب زخمی شده و حتی بعضیهایشان به شهادت رسیدهاند. کارگران شهرداری مشغول پاکسازی و نظافت هستند. من با چشمانی متعجب و دلآشوب به اطراف مینگرم.
امیرعلی ناگهان خم میشود. انگشتان کوچکش در هوای نمناک به لرزه میافتند و سنگی را از روی زمین برمیدارد، سنگی تیره و سنگینتر از آنچه که یک کودک بتواند به آسانی بلند کند.
چشمهایم به دستانش خیره میشود؛ سنگ در کف دست او زمخت و بیرحم به نظر میرسد. هنوز میشود صدای برخوردش با بدن مظلومی را شنید. سنگی که نمیدانم بر فرق کدام شهید فرود آمده؛ بر پیشانی کدام پسر، بر شانههای کدام پدر، یا بر دستان گشادهی کدام مدافع بیسلاح. اما هرچه که هست، در خون خشکیده آغشته است. سنگ مانند شاهد خاموشی است که فریادش در گلو شکسته و اکنون در کف دست کودکی قرار گرفته که هنوز معنی مرگ را نمیداند.
دلم چنان میسوزد که گویی آتش به جانم افتادهاست. سنگ را از دستان امیرعلی میگیرم و گوشهای میگذارم. نفسهایم سنگین میشود و باران شروع به باریدن میکند.
سحر جلیلی
شنبه | ۲۰ دی ۱۴۰۴ | مازندارن زیراب