چهار شنبه, 17 دی,1404

سه‌روز مهمانی

تاریخ ارسال : یکشنبه, 14 دی,1404 نویسنده : مهدیه مقدم تهران
سه‌روز مهمانی

چند دختر سیزده‌ چهارده‌ساله هم‌سن خودم، بدو بدو آمدند جلوی ورودی زنانه و چشم چرخاندند توی جمعیت. بین پارچه‌هایی که هر کس برای خودش روی زمین، اندازه‌ی یک قد آدم پهن کرده بود، راه افتادند. قسمت زنانه مسجد بزرگ بود. دست جلوی دهان لوله کرده بودند و نامرتب صدا می‌زدند: «مقدم، مقدم بیاد دم در، کارش دارن.»

نمی‌دانم چندمین مقدم بود که با خواهرم شنیدیم و بلند شدیم. دست بالا کردم: «منم، من مقدمم.» دخترها برگشتند به طرف صدای من: «برو دم راه‌پله، بابات اومده.» من و خواهر کوچک‌ترم چشم‌ در‌ چشم گردشده‌ی هم شدیم.

تند چادر رنگی نمازمان را سر کردیم. از بین وسیله‌های بقیه‌ی معتکفین و ساک و لیوان‌هایی که از سحر تمیز شسته شده بود، با احتیاط بیرون رفتیم. بابا پایین پله‌ها ایستاده بود.

تمام سال‌های تحصیل، اجازه‌ی اردو رفتن چه درون‌شهری و چه برون‌شهری را نداده بود. برای بابا خیلی مهم بود که دخترهایش فقط توی راه مدرسه و خانه باشند و جای دیگری نروند. این اولین دوری ما از خانه به صورت تنها بود. نمی‌دانم اینکه وسط آن همه آدمی که نمی‌شناختیم، بابایت را ببینی انقدر هیجان‌انگیز بود، یا اینکه بابا آمده بود ما را ببیند. آخر بابای من بیشتر اوقات سحر نزده از خانه بیرون می‌رفت، بیشتر اوقات آماده‌باش بود و دیر می‌آمد یا در ماموریت و اصلا نمی‌آمد.

خلاصه اینکه دیدنِ بابا وسط روز، آن هم توی مسجد، به تنهایی یک لطف بزرگ و آرزوی محال بود. تازه اینکه وقتی بابا رویش را به سمت‌مان کند، دو تا اسکناس نو هم کف دست‌مان بگذارد. بعد از بیست‌وپنج سال، اینکه پول‌ها چقدری بودند را یادم نمانده، ولی برق چشم‌های خواهرم از زیادی‌اش را خوب یادم مانده. اولین بار که سه‌روز و شبمان را توی مسجد گذراندیم، با تایید بابا، تمام شد.

چهار سال بعد را هم جزو اولین نفرهای ثبت‌نامی اعتکاف مسجد بودیم.

اعتکاف نوزده‌سالگی‌ام، دیگر خانه‌ی بابا نبودم. ازدواج کرده و مستقل شده بودم. مامان عقیده داشت زن نباید شب را بیرون از خانه‌ی همسرش صبح کند و من مانده بودم با فراق اعتکاف بعد از چندسال چه کنم. خواهرهایم معتکف بودند و توی مسجد روی همان پارچه‌های پهن‌ شده‌ی خودشان نماز و دعا می‌خواندند.

روزه‌ی روز چهاردهم رجب را گرفتم. صبح که همسرم از خانه بیرون رفت، چادر سفید و مهر و تسبیحم را برداشتم و راه افتادم سمت مسجد. در زنانه بسته بود. هر چه زنگ زدم، کسی در را باز نکرد. زن‌ها و دخترهای معتکف امانت مسجد بودند و غریبه‌ای که از این دایره بیرون بود، اجازه‌ی رفتن داخل را نداشت. با آن همه دلتنگی سرم را پایین انداخته و چشم‌هایم منتظر نقطه‌ی جوش بودند.

درِ مردانه چند قدم آن طرف‌تر بود. از راهی که به ذهنم رسیده بود، پُر از شادی شدم. دسته‌ی کیف روی دوشم را محکم‌تر گرفتم و از لای در مردانه که کمی باز بود، وارد شدم. حیاط کوچکی جلوی در ورودی بود. سرم را بلند نکردم تا کسی مرا ببیند و جلوی داخل شدنم را بگیرد. پُر از استرس و پاورچین حیاط را رد کردم.

آن گوشه‌ی قسمت مردانه پرده‌ی برزنتی سبزرنگی آویزان بود که اگر خانم‌ها کاری داشتند به خادم مسجد می‌گفتند. پرده را کنار زدم و پایم به راهروی قسمت زنانه رسید. نفسم را بیرون دادم. هیاهوی دخترهای جوان و خانم‌هایی که بعد از سحر تازه از خواب بیدار شده بودند همه جا را پر کرده بود. داخل رفتم و خواهرهای معتکفم را پیدا کردم. کنارشان نشستم و جانماز را پهن کردم.

چهار سال بعدش را نه معتکف واقعی شدم، نه نصفه‌نیمه، تا اینکه طفلی در بدنم شروع به نفس‌کشیدن کرد. دختر اولم را چهار ماهه باردار بودم که برای آخرین بار مهمان سه‌روزه‌ی خانه‌ی خدا شدم. با دخترخاله و خواهرم رفته بودم. این بار هم معتکف کامل نبودم چون روزه نمی‌توانستم بگیرم. سحری را کنار بقیه‌ی خانم‌ها خوردم.

نزدیک‌های ساعت ده صبح بود. اعتکاف اینجوری هست که چون همه شب‌زنده‌دار بوده‌اند، تا همین ساعت‌ها می‌خوابند. آن‌ها یکی‌ یکی بیدار و برای وضو و انجام اعمال روز آماده می‌شدند. طفل درون من هم مثل باقی خانم‌ها انگار بیدار شده و دلم را به قار و قور انداخته بود. وقتی کمی مسجد خلوت شد، نیمی از غذای سحرم را یواشکی و یخ‌ کرده خوردم. مدام مراقب بودم کسی مچم را نگیرد که روزه نیستم. می‌ترسیدم از اعتکاف مسجد خارجم کنند. با خودم عهد کرده بودم سه‌ روزی که خدا روزی‌ام کرده مهمانش باشم را به خاطر فرزندِ در شکمم استفاده کنم. رشته‌ی مویش را به رشته‌ی فضل خداوند گره بزنم. می‌خواستم با تحمل سختی خوابیدن و بلند و کوتاه شدنم، فرزندم با مسجد خو بگیرد. سه‌ روز نفسش را از هوای خانه‌ی خدا بردارد و به ریه بفرستد.

همان‌طور زیر چشمی اطراف را می‌پاییدم و برنج و خورشت ماسیده می‌خوردم که با خانم کنار دستی‌ام چشم‌ تو‌ چشم شدم. آنقدر گرسنه بودم که متوجه برگشتن او نشده بودم. لقمه‌ی نجویده را قورت دادم و لبخند زدم. سرش را نزدیکم آورد: «چرا روزتو می‌خوری؟» صدایش خیلی آهسته بود. با تُن صدای شبیه خودش جواب دادم: «باردارم.»

برای وضو گرفتن از جا بلند شدم. وقتی برگشتم کنار وسایلم، یک بشقاب میوه بود. خانم کناری صلواتش را تمام کرد و یک دانه‌ی تسبیح جلو برد: «بخور، نوش‌جونت.» ترسم از اینکه کسی از مسجد به خاطر روزه نبودن بیرونم کند، ریخت. تا افطار آرام طوری که کسی نبیند موقع دل‌ ضعفه از خجالت شکمم درمی‌آمدم.

افطار را کنار همه خوردیم. خانم کناری هم روزه‌اش را باز کرده بود و نطقش هم همین‌طور. دو روز بعد تمام معتکفین، خوراکی و میوه و آجیل جلوی جانمازم می‌چیدند.

مهدیه مقدم

جمعه | ۱۲ دی ۱۴۰۴ | تهران

برچسب ها :