
تیکتاک ساعت با تبوتاب قلبم، همزمان به گوش میرسید. نه خواب بودم نه بیدار؛ نه توان بلندشدن داشتم نه دل و دماغ خوابیدن. درست است که رفتن یا نرفتنم اختیاری بود و جسم ناتوانم خسته از فعالیتهای روزمره، آرزوی خوابیدن داشت، اما جانم در ردیف تلاطم و شلوغیِ خیابان بود. در آخر همین جانم بود که مرا از غفلتِ خستگی بلند کرد و کشید وسط خیابان.
وسط خیابان، متوجه شدم یکی چادرم را میکشد. برگشتم به سمتش؛ بیمقدمه گفت: «ببخشید!» دختر نوجوانی با قد متوسط که حدوداً ۱۲ یا ۱۳ سال داشت. سعی میکرد از بین جمعیت خودش را به صف جلو برساند. خانم میانسالی که نزدیکش بود رو به دختر کرد و گفت: «مادر! جمعیت هر لحظه زیادتر میشه. چادرتو کمی بالاتر بگیر، مبادا زیر دست و پای مردم بری.»
همچنان دختر را نگاه میکردم. راستش دلم برایش سوخت؛ کاش قدش کمی بلندتر بود تا آنقدر مجبور نباشد برای دیدن صحنه راهپیمایی بالا و پایین بپرد. دختر همچنان چشمانش در بین جمعیت میچرخید. بدون نگاهکردن به مادر، چادرش را جمع کرد و گفت: «مامان! میگم اینها اگه دلش رو دارن، الان بیان وسط میدون.»
طفلک برای اینکه بهتر جمعیت را رصد کند، گاهی سرِ پنجه میایستاد تا انتهای جمعیت را با چشمانش اندازه بگیرد. همین کارش باعث شد که تعادلش را از دست بدهد؛ ولی هنوز به کف زمین نرسیده، من و مادرش به دادش رسیدیم. زود بلند شد و خودش را تکاند.
_چقدر گفتم این کفشا رو نپوش! دیدی افتادی؟
_مامان! اگر کتونی میپوشیدم که الان باید فقط پاهای آدما رو میشمردم.
_خوبه کتونیاتو گذاشتم تو کیف، بیا الان بپوش.
_مامان! بذار تو کیفت. هر وقت خسته بشم برمیدارم.
_ایندفعه اگه بیفتی دیگه کسی نیست از کف خیابون جمعت کنه.
مادرش اشاره به من کرد. لبخندی به او و دخترش تحویل دادم. دختر رو به مادر گفت: «اگر بخورم زمین فوقش بلند میشم؛ میدونید تو این مدت چندنفر به زمین خوردند، سنگ خوردند، چاقو خوردن؟»
همینطور حرف میزد و مادرش فرق زمینخوردنها را برایش توضیح میداد. همچنان گوشم با آنها بود تا اینکه دختر نگاهش به پلههای اداره پست خورد؛ دست مادر را گرفت و گفت: «بیا روی پلهها وایسیم، اینطوری بهتر میبینیم.» آنها رفتند.
پلانهای بعدی پشتسرهم از دوربین چشمهایم دیده میشد: پیرمردی که عکس شهیدش را بالا گرفته بود؛ بابایی که نوزاد چندماههاش را پتوپیچ کرده و به میدان آورده بود؛ مادری که تصویر حاجقاسم را روی سینه پسر ۷ سالهاش سنجاق زده و زیرش نوشته بود: «من سردارم»؛ مادربزرگی که روی ویلچر نشسته بود و نوهاش او را در بین جمعیت جلو میبرد.
سرم را به هر طرف چرخاندم، قطرههای اشک از سرِ غرور و دلگرمی روی صورتم غلطید تا اینکه نگاهم بین دو تصویر کاملاً قفل شد؛ دو پرچم: یکی پرچم امامحسین (ع) و دیگری پرچم سهرنگ کشور عزیزم، ایران. مردم کاشان پرچم امامحسین (ع) را بالای سرشان بردند و پرچم کشورم که بیش از ۱۵ متر بود را کمی پایینتر. هرکس گوشهاش را گرفته بود و دور میدان پانزده خرداد میچرخاندند. عدهای زیر پرچم ایستاده بودند و غرور ملیشان را عکس میگرفتند.
جمعیت همچنان به جلو حرکت میکرد. عینکم را به سمت چشمهایم فشار دادم. سر جایم ایستادم؛ حرکتی نکردم تا سکانس آخر را بهتر ببینم. چشمهایم را چند دقیقهای خیره به پرچم نگه داشتم. پرچم ایران در سایه پرچم سیدالشهدا (ع) رو به جلو رفت تا به قلهی ظهور منجی برسد.
با صدای دختربچهای به خودم آمدم. جمعیت دور شده بود. نگاهی به دختربچه انداختم؛ روی دوش برادرش نشسته بود و پاهای کوچکش را تکانتکان میداد. میگفت: «تندتر برو.» قدمهایم را با دختربچه کاپشنصورتی یکی کردم تا به جمعیت برسم. زمانی رسیدم که فریادم در سکانس آخر با جمعیت یکی شد: «ملت ما بیدار است، از فتنهگر بیزار است.»
راضیه غلامرضازاده
دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | کاشان