
احساس میکردم عکس شهید را از وسط جمعیت پیدا کرده و محکم در دست گرفته؛ همینقدر چروک و مچاله. عکس را محکم روی چادرش گرفته بود و انگار تمام جانش را گذاشته بود تا عکس از دستش نیفتد. از فشار انگشتهایش بود که عکس اینطور جمع شده بود.
چشمانم بالاتر رفت؛ دو خانم دو طرفش ایستاده بودند. شانههایش را گرفته بودند و پابهپایش راه میرفتند. نزدیک شدم. با حرکتِ بغلدستیهایش، بهآرامی قدم از قدم برمیداشت. صورتش نه رنگ داشت و نه روح... ردِ نگاهش روی عکس بزرگِ تزئینشدهی شهید موسوی گیر کرده بود. تنها نالههای آرامی از گلویش بیرون میآمد.
از بغلدستیاش پرسیدم: «آشنای شهید هست؟»
گفت: «خانمش هست.»
بغضی که از دیشب داشت خفهام میکرد، یکدفعه ترکید. دوست داشتم یک قابِ تمامرخ از او بگیرم؛ بفرستم برای آن نارفیقی که دیشب میگفت: «نیروهاتون ما رو میکشن و خودشون یه خراش هم رو دستشون نمیافته.»
ریحانه شفیعی
دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | بوشهر