
در گروه نوشتم: «محله ما آرام است.» اما انگار کسی ندید؛ چون بلافاصله نوشته شد: «در مرودشت دیشب جنازه آتش زدهاند.» مگر میشد؟! مرودشت؟! محال است.
از صبح، مثل تمام یک هفته گذشته، تماسهایمان با مرودشت قطع نشده بود. آخرین خبرها فقط میگفت فروشگاه جانبو را غارت کردهاند و بانک را سوزاندهاند؛ کسی اما نگفت آدم کشتهاند.
میخواستم چیزی بنویسم، حرفی بزنم، بگویم حرف ناصواب نزند، ولی پیام نرفت؛ اینترنت قطع شده بود. پیامک هم از شب قبل نمیرفت و این یعنی شرایط عادی نیست. تلویزیون داشت صحبتهای حضرت آقا را در اتمام حجت با اغتشاشگران زیرنویس میکرد. شبیه انسانهای مرزی، میان هیجان و اندوه و خشم در نوسان بودم. میخواستم حرفی را که شنیدهام به زبان بیاورم و بپرسم، اما از کی؟ در گوشی میچرخیدم اما فایدهای نداشت. خواستم به مدیر خبرگزاری زنگ بزنم، شماره را روی صفحه آوردم اما پشیمان شدم.
تلویزیون یکسره روشن بود و شبکه فارس داشت شعر حماسی پخش میکرد. تمام که شد، گزارش اول از مرودشت بود؛ فرماندار میگفت فضا آرام است و خبرنگار تصاویری از سطح شهر در روز را نشان میداد که زندگی در آن جریان دارد. نفس عمیقی کشیدم و به مبل تکیه دادم که گزارش دوم پخش شد. این بار اما همهجا تاریک بود؛ شب شده بود. زیر صدای خبرنگار، صدای داد و جیغ و هلهله بود. مردمی که چهرههایشان معلوم نبود، در جایی از شهر که معلوم نبود کجاست، جمع بودند. زمین هم مثل آسمان، مثل چهرههای آن جمعیت، سیاه بود. دوربین جایی روی زمین قفل شد؛ گوشه سیاه تصویر، جلد قرمز، زرد، سفید و بنفشِ یک بسته شبیه پفک به چشم میخورد. با خودم گفتم حتماً اجناس فروشگاهِ غارتشدهی جانبو است.
خبرنگار نریشن میخواند: «شب گذشته اغتشاشگران یک مأمور پلیس را زنده زنده آتش زدند؛ به طوری که کامل سوخت و خاکستر شد و چیزی از او باقی نماند...»
دوربین زمینِ سیاه را نشان میداد. با فاصله از آن بسته رنگیرنگی، تکهای از یک بدن میان سیاهیها پیدا بود و مأمور نیروی انتظامی دیگری که کنارش زانو زده بود و جمعیتی که هنوز جیغ میزدند و هلهله میکردند.
چشمانم را بستم. آنچه دیده بودم را باور نمیکردم. پاهایم را روی زمین کشیدم و تلوتلوخوران به سمت اتاق رفتم. انگار قیر ریخته باشند در ریهام؛ از قلب تا گلویم را چیزی سنگین و سیاه پر کرده بود. نه میشد نفس بکشم، نه گریه کنم.
درِ اتاق باز شد و خواهرم با بسته پفک آمد داخل. نگاهم کرد و گفت: «پفک میخوری؟!» چشمم که به رنگهای بسته افتاد، عق زدم...