
تازه زیر کرسی چشمم گرم شده بود که با صدای در از خواب پریدم. بابا با اینکه خدم و حشم ندارد، ولی همیشه خدا لحظهی ورودش به خانه پرسر و صداست. قید خواب عصر زمستانی زیر کرسی را زدم، آن هم بعد از یک روز پرکار. چشمم افتاد به تلویزیون؛ روی شبکهی خبر بیصدا روشن بود. زیرنویس را که خواندم، داد زدم: «عه! یادم نبود پرتاب داریم.»
توی دلم گفتم اگر بخواهم از تلویزیون ببینم، باید با تحلیلهای بابا یکه به دو کنم. پا تند کردم و پریدم پای کامپیوتر تا از تلوبیون، شبکهی خبر را دنبال کنم. اتفاقی چشمم افتاد به صفحهی گوشی. داشت خودش را میکشت. مثلاً روی بیصدا گذاشته بودم که بخوابم. آن هم چه خوابی!
یکی از دوستان اهل صحبت بود. نشد جواب ندهم. دو بار دیگر وسط کارها تماس گرفته بود و من نتوانسته بودم جوابش را بدهم. تا گفتم «الو سلام، خوبی؟» جوابم را داد و به سرعت نور حرفهایش را مثل همیشه تند تند زد. سوال داشت دربارهی چند متن و روایت، اینکه طرح داستانش را به کجا رسانده و چقدر کار سختی بوده. من هم کوتاه و بریده راهنماییاش میکردم. گوشم با او بود ولی فکر و چشمم به شبکهی خبر. فقط چند دقیقه به ۱۶ و ۴۸ دقیقه مانده بود. بهش گفتم: «پرتاب ماهوارهها داره شروع میشه، نمیخوای پخش زنده رو ببینی؟!»
فهمیدم مثل پابرهنههای بیادب وسط حرفش پریدم. مکثی کرد. صدای قورت دادن آب دهانش را از پشت گوشی شنیدم. انگار که خودش را کنترل کرده باشد، حرفش را ادامه داد. صدای آقای مجری بیجان و حال شبکهی خبر درآمد. تا به حال ندیده بودمش. صدا را زیاد کردم لحظهی حماسی پرتاب را از دست ندهم، ولی چندان آبی از مجری گرم نشد که نشد!
به آخر حرفهایش رسید. داشت از حجم کارهایی که گره خورده و نظم زندگی را به هم زده میگفت، آن هم با هیجان بالا. بالاتر از صدای مجری شبکهی خبر. من هم تایید میکردم که خدا بزرگه و کمکت میکنه و از اینجور امید دادنها.
بلندتر از دفعهی قبل دوباره وسط حرفش گفتم: «به خدا شروع شد. آتیش زیر موشک گُر گرفت. الانه که بره هوا. نمیبینی؟»
گفت: «برو، برو ببین. مزاحمت نمیشوم! ببخشید.» باورم نشد. تق گوشی را قطع کرد. یک نگاه به گوشی؛ یک نگاه به گزارش یخ مجری. «هماینک لحظهی پرتاب ماهوارههای ایرانی از پایگاه ماستوچنی روسیه.»
ویژ رفتند به هوا و دوباره مجری سکوت ممتدی کرد. دوربین زوم شد روی آسمان. چیزی شبیه ستارهی دنبالهدار ثانیه به ثانیه داشت توی آسمان شب روسیه کوچک و کوچکتر میشد. مجری روسی گزارش میداد بدون مترجم. سردم شد. همهاش همین؟!
سریع شبکهی خبر ۲ را پیدا کردم. جشن ملی پرتاب ماهوارهها، چه هیاهویی داشت! صدای تشویقها قطع نمیشد. مجری گفت صدای این دستها حس خوبی میدهد. مهدی مفیدی، مجری برنامهی ایران دوستداشتنی شبکهی ۱ را آورده بودند برای گزارش این اتفاق.
دقیقهشمار روی عدد ده دقیقه که رسید، آقایی پشت میکروفون گفت: «ماهوارهها الان از پرتابگر جدا شدند. تا چند ساعت دیگر هم کار اصلیشان را شروع میکنند.»
با صدای تشویقها و بلند شدن حضار از روی صندلیها، مجری خوش و بش پایانی را کرد و تمام. به ته برنامه رسیده بودم، ولی در عرض همان یکی دو دقیقه فهمیدم چقدر فرق دارد رویداد به این مهمی را چه کسی گزارش کند. این یک خبر معمولی نبود. پیوستن ایران به جمع ده کشور در چرخهی کامل فضایی، آن هم در سالی که اتفاقات ریز و درشتی پشت سر گذاشتیم.
ملیحه خانی
سهشنبه | ۹ دی ۱۴۰۴ | اصفهان کاشان