
راستش را بخواهی دو دل بودم بروم یا نروم. آن روز را مرخصی گرفته بودم. بابا که زنگ زد، گفتم کمی کسالت دارم. گفت: «بابا! الان وقت دلدل کردن نیست؛ میام دنبالت، بیا صحنه رو خالی نکن.» گفتم: «نه پدرجان، واقعاً حس سرماخوردگی دارم.» بابا اصراری نکرد و خداحافظی کرد.
مادرم گفت: «بابات بیراه نمیگه دختر، پاشو با هم بریم.» گفتم: «مامان! من واقعاً بهخاطر اینکه کسی بهم نگه برو راهپیمایی، امروز نرفتم سرکار.» گفت: «یه لحظه بیا بشین پای تلویزیون و ببین اینا از خدابیخبرن، نامسلمونن، دشمنن.» دلم میخواست داد بکشم و جواب مادرم را بدهم، اما خشمم را فروخوردم و رفتم کنارش نشستم.
نامردمی را دیدم که وسط خیابان اسلحه به دست گرفته بودند و به مردم شلیک میکردند. مسجد و قرآن آتش میزدند، مال مردم را لگدمال میکردند و به بچهی سهساله هم رحم نکرده بودند. به مادرم نگاه کردم و گفتم: «تو میخوای بری؟» گفت: «معلومه که میرم! اینا نمیخوان اعتراض کنن. والا منم تو خونهم روغن ندارم و ناراحتم؛ الان یکی از دم در بیاد، چی بذارم جلوش؟ اما دندون رو جگر میذارم و نمیذارم کشورم دست دشمن بیفته.»
گفتم: «باشه، پس منم میرم آماده میشم.» رفتم توی اتاق و روی یک برگه با خط درشت نوشتم: «اگر سر به سر تن به کشتن دهیم / محال است کشور به دشمن دهیم».
فرانک روایی نارمکی
دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | کهگیلویه_و_بویراحمد