پنجشنبه, 09 بهمن,1404

محال است کشور به دشمن دهیم

تاریخ ارسال : جمعه, 03 بهمن,1404 نویسنده : فرانک روایی نارمکی کهگیلویه و بویراحمد
محال است کشور به دشمن دهیم

راستش را بخواهی دو دل بودم بروم یا نروم. آن روز را مرخصی گرفته بودم. بابا که زنگ زد، گفتم کمی کسالت دارم. گفت: «بابا! الان وقت دل‌دل کردن نیست؛ میام دنبالت، بیا صحنه رو خالی نکن.» گفتم: «نه پدرجان، واقعاً حس سرماخوردگی دارم.» بابا اصراری نکرد و خداحافظی کرد.

مادرم گفت: «بابات بی‌راه نمی‌گه دختر، پاشو با هم بریم.» گفتم: «مامان! من واقعاً به‌خاطر اینکه کسی بهم نگه برو راهپیمایی، امروز نرفتم سرکار.» گفت: «یه لحظه بیا بشین پای تلویزیون و ببین اینا از خدابی‌خبرن، نامسلمونن، دشمنن.» دلم می‌خواست داد بکشم و جواب مادرم را بدهم، اما خشمم را فروخوردم و رفتم کنارش نشستم.

نامردمی را دیدم که وسط خیابان اسلحه به دست گرفته بودند و به مردم شلیک می‌کردند. مسجد و قرآن آتش می‌زدند، مال مردم را لگدمال می‌کردند و به بچه‌ی سه‌ساله هم رحم نکرده بودند. به مادرم نگاه کردم و گفتم: «تو می‌خوای بری؟» گفت: «معلومه که می‌رم! اینا نمی‌خوان اعتراض کنن. والا منم تو خونه‌م روغن ندارم و ناراحتم؛ الان یکی از دم در بیاد، چی بذارم جلوش؟ اما دندون رو جگر می‌ذارم و نمی‌ذارم کشورم دست دشمن بیفته.»

گفتم: «باشه، پس منم می‌رم آماده می‌شم.» رفتم توی اتاق و روی یک برگه با خط درشت نوشتم: «اگر سر به سر تن به کشتن دهیم / محال است کشور به دشمن دهیم».

فرانک روایی نارمکی

دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | کهگیلویه_و_بویراحمد

برچسب ها :