جمعه, 17 بهمن,1404

مظلوم مثل پلیس

تاریخ ارسال : پنجشنبه, 16 بهمن,1404 نویسنده : نساء جعفری البرز
مظلوم مثل پلیس

سر به زیر بود. عصا را ستون کرده و تنش را انداخته بود رویش. از احترام عجیب و غریب مردم تعجب کردم. دورش را گرفته و گل تعارفش می‌کردند. بیشترشان دخترهای کم‌سن‌وسالی بودند که شاخه‌های نرگس شیراز را می‌گرفتند سمتش و او همچنان نگاه به زمین دوخته، گل‌ها را می‌گرفت و توی دسته‌ی موتورش فرو می‌کرد. نزدیک‌تر که شدم، بوی لطیف نرگس مشامم را پر کرد. دسته‌های موتورش دیگر جا نداشت، از بس شاخه‌ها را چپانده بود تویشان. بالاخره سرش را بلند کرد. دست روی سینه گذاشت تا جواب احترام نظامی پسر بچه‌ی پنج‌شش ساله‌ای را بدهد. ماسکش را ناشیانه بالا کشیده بود، جوری که انگار می‌خواست بیشتر از یک مردمک، آن‌هم برای دیدن، از سر و صورتش پیدا نباشد. آقاجون همیشه می‌گفت: «مرد سَر می‌دهد اما سِر نه...». اما چیزی که سَر جایش نباشد سُر می‌خورد، می‌لغزد. مثل ماسک زیادی بالاکشیده‌ی مرد پلیس، مثل دست‌های شیطان بیخ گلوی زخمی وطن. لغزید و دیدم رنگین‌کمان زیر چشم‌هایش را. بنفش، نیلی، سیاه و زرد...

از همکارانش یک سر و گردن بالاتر بود و چهارشانه‌تر. پیکر شهید که رسید، کف دستش را گذاشت روی چشم‌های کبود و پف‌دارش. تکان خوردن شانه‌های پت‌وپهنش دلم را لرزاند. پلیس کناری‌اش دست انداخت دور شانه‌هایش، البته به زحمت و بعد از بلند شدن روی نوک پا. شاید خودش پیکر شهید را از زیر دست و پا بیرون کشیده... شاید خودش آخرین ضربه‌های مشت و لگد را به جان خریده... دیگر نای ایستادن نداشت. نشست روی زمین و بدون لکنت، بدون سانسور، ابهت مردانه‌اش را زار زد.

نساء جعفری

جمعه | ۱۰ بهمن ۱۴۰۴ | البرز

برچسب ها :