پنجشنبه, 09 بهمن,1404

منم آنیلایِ هشت‌ساله‌ام

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 01 بهمن,1404 نویسنده : سیده فاطمه یوسفی ساری
منم آنیلایِ هشت‌ساله‌ام

تلویزیون روی شبکه خبر بود؛ چشمانم اخبار را دنبال می‌کرد و دلم در میدان شهر پرسه می‌زد. صدای تیراندازی از خیابان به گوش می‌رسید و زیر لب امام زمان (عج) را صدا می‌زدم. چقدر این حس ناامنی، ناباورانه و غریب بود. چشمان زینب دودو می‌زد و صدایش پر از دلهره بود: «مامان الان میان خونه‌ی ما؟»

بعد از یک عمر امنیت در کشورم، حتی تصور ناامنی هم برایم خنده‌ای تلخ بود. نمی‌دانستم با دلِ قرص گفتم یا نه، اما برای آرامشِ بچه گفتم: «نه مامان‌جان، نگران نباش!»

تصویر پرستار جوانی که در آتش سوخته بود، لحظه‌ای از جلوی چشمانم کنار نمی‌رفت. دختربچه‌ای که در آغوش پدرش تیر خورده بود، مرا هزار بار به جای مادرش دق داد و کشت. و آن سرباز جوانی که کرکس‌ها دوره‌اش کرده بودند. دلم هزار تکه بود و دوست نداشتم باور کنم که آن کرکس‌ها هم‌وطن باشند. ای‌کاش همه‌ی آن‌ها اسرائیلی بودند و اسم ایرانی رویشان نبود!

زیرنویس شبکه خبر، فراخوان تظاهرات روز دوشنبه ساعت دو را نشان می‌داد. مشغله‌های بچه‌ی کوچک و روزمرگی‌ها در ذهنم رژه می‌رفتند، اما این‌بار فرق می‌کرد؛ پای وطن در میان بود. همان وطنی که شهیدان زیادی برایش فدا شدند؛ ما هم فدای آن. قلب مچاله‌ام از زخم‌های دشمن، مرا به خیابان کشاند. قدم‌زنان به سمت میدان ساعت می‌رفتم تا در راهپیمایی سهم کوچکی داشته باشم. مردم از هر طرف می‌آمدند و این سیل عظیم جمعیت، نشان از قلب‌های شکسته‌ی زیادی داشت. قرآن را روی دست بالا بردیم و به شهدا افتخار کردیم.

گزارشگری لابه‌لای جمعیت می‌رفت و مصاحبه می‌گرفت. از جلوی من رد شد و روبروی خانم جوانی که گریه می‌کرد ایستاد. پرسید: «شما مگه مشکل اقتصادی نداری؟ چرا اومدی؟»

خانم نگاهی سنگین به او انداخت و گفت: «یه نگاه به این تابوتا بنداز! اینا هم‌وطن ما بودن که توی خیابون‌های ایرانمون با گلوله‌ی اسرائیلی شهید شدن؛ با مشت و لگدهایی که پول آمریکا و اسرائیل پاش ریخته شده بود. اینا هم مشکل اقتصادی داشتن، ولی امنیت کشورمون براشون مهم‌تر بود که جونشون رو گذاشتن کف دستشون و شهید شدن.»

مردی جاافتاده که نزدیک گزارشگر بود، سرش را سمت بلندگو برد و گفت: «مشکل اقتصادی جای خود؛ اسرائیل و آمریکا بدونند ما وطنمون رو به بهانه‌ی مشکل اقتصادی به باد نمی‌دیم.» مشتش را گره کرد و فریاد زد: «مرگ بر اسرائیل! مرگ بر آمریکا!»

همه، از کوچک و بزرگ و پیر و جوان، با چشمان گریان هم‌صدا شدند. جوانی دیگر فریاد زد: «مرگ بر آشوبگر! مرگ بر وطن‌فروش خائن!»

میان جمعیت، بچه‌ها حال و هوای دیگری داشتند و پرچم ایران را تکان می‌دادند. دختربچه‌ای روی گونه‌اش سه رنگ سبز و سفید و قرمز کشیده بود و با لذت به پرچم دستش نگاه می‌کرد. گزارشگر میکروفون را سمت او گرفت: «تو چرا اومدی؟»

دختربچه لبخند شیرینی زد و گفت: «اومدم بگم منم آنیلای ۸ ساله‌ام!»

سیده فاطمه یوسفی

دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | مازندارن ساری

برچسب ها :