
اسماعیل برای ازدواج، سختگیری یا معیارهای عجیبوغریب نداشت. معتقد بود: «اگه خودم مردِ زندگی باشم، بقیهی مشکلات خودبهخود حل میشه.» سال ۱۴۰۲ عقد کرد. قرار گذاشتیم نیمهی شعبان با هم برویم کربلا، تا خانمها با همدیگر آشنا شوند.
قبل از عروسی، دنبال اجاره کردن خانه بود. بهش گفتم: «برو دنبال خرید خونه.»
گفت: «پول ندارم.»
گفتم: «نیت کنی، پولش جور میشه.»
وام گرفت و زمینی را که توی روستایشان داشت فروخت. تا آخرِ توانش جلو رفت و بالاخره خانهای خرید، آخرهای خیابان کاوه؛ یک خانهی یکخوابه، با سالنی کوچک که به آشپزخانه وصل میشد. زیرزمین کوچکی هم داشت که حتی فرش دوازدهمتری هم تویش جا نمیشد.
با کمک دوستانش، خانه را لولهکشی کردند، دیوارها را رنگ زدند و کاغذدیواری چسباندند. مبلمان را چیدند و تلویزیون را سر جایش گذاشتند. چون جا کم بود، بخشی از جهاز همسرش را بردند زیرزمین.
اما همان زیرزمین کوچک شد اتاق جلسات اسماعیل و بچههای گروه. اسماعیل هم خانوادهدار بود، هم رفیقباز. جمع کردن این دو کنار هم کار راحتی نیست، اما او از پسش برمیآمد؛ نه رفقایش از او دلخور بودند، نه خانواده و همسرش.
زهرا جوهری
سهشنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان