
چای سیاه با طعم سیب و به بهترین مزهی دنیا را داشت، دومین استکان را هم به رگهایام تزریق کردم.
صدای زنگ خانه دوباره بلند شد، جمع ساکت شدند و همهی نگاهها برگشت به سمت آیفون.
دیر آمدن این مهمان اینقدر تو ذوق میزد که برای چند ثانیهای دستها و حنجرهها متوقف شد.
سراسیمه وارد شد و عذرخواهی کرد: «ببخشید دیر رسیدم!»
لبخند بر چهرهها نشست و «فدای سرت، میهمان» گوشهایش شد. دوباره جلسه از سر گرفته شد، مرواریدهای سبزِ براق یکی یکی از لای انگشتها گذشت و صلواتی بر لبها نشست.
آخرین تسبیح بر دستانِ مهمان دقیقهنودی جاخوش کرد.
خانمهای همسایه تقریباً همهی مفاتیح منتخب را دوری زده بودند، در فرازِ هر دعایش سلامتی رهبر، پیروزی و سلامتیِ نیروهای نظامی گفته میشد و آمین بلندبالایی پشت بندش میآمد.
مریم خانم از روز اول که اسم اعتراضات بر رویش بود، قبل از نماز مغرب دعا خوانده بود و سیل صلوات راه انداخته بود.
چادر رنگیاش را بر سرش محکم کرد و لبخندِ تلخی بر لبهایش نشست؛ هر شب که پای اخبار مینشستم و خبرهای اغتشاشات و آتشسوزیهای شهر را میشنیدم، یکی از همسایهها را مطلع میکردم تا صلواتهای بیشتری بفرستیم.
بالاخره ما هم باید یه کاری بکنیم برای ایران جانمان دیگر!
شهر غروبها تعطیل میشد، به دوستان دور و اقوام هم نمیتوانست چیزی بگوید، مسیر شلوغ بود و خطرناک.
همسایهی طبقهی بالا، دست راست و دست چپ را باخبر کرد که مادرانه بنشینند و دعا کنند برای ختم بخیر شدن ناآرامیهای شهر.
سفرهی سبزِ صلوات هم قشنگیِ دورهمیشان بود.
دونفرشان شده بودیم ده نفر، همهی ما آن روز یک آرزوی مشترک داشتیم؛ سلامتیِ وطن.
سفرهی سبز با سبد سبزی که پر از تسبیحهای همرنگش بود، دورهاش کردیم.
هر روز نشستیم به التماس خدا که نکند ایران جانمان بیفتد دست نااهلان...
هر صلوات و هر آمین گفتنِ زنهای کوچه را یک سپر حس میکردم بر تنِ جوانانِ بسیجیاش.
همیشه قصهی زنهای ایران زمین را در کتابها خوانده بودم، اما آن روزها با چشمان خودم دیدم که چقدر محکماند؛ یکی پسرش را فرستاده بود وسط معرکهای که اجنبیها برایمان تدارک دیده بودند، آن یکی همسرش را.
مگر قهرمان بودن غیر از این است که پارهی تنت را بفرستی وسط آتشِ بیرحمِ دشمن و نذرش کنی برای سلامتیِ وطن؟!
ملیحه نوریان
شنبه | ۲۰ دی ۱۴۰۴ | شیروان