پنجشنبه, 09 بهمن,1404

وصل کردن

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 01 بهمن,1404 نویسنده : لرستان
وصل کردن

وسط خیابان بودم. دختر جوان ماسک‌زده آمد سمتمان. شروع کرد به فحاشی. محلش ندادیم. یکی از بچه‌ها رفت سمتش تا آرامش کند: «خوهرم سیچی گن مویی؟ ایمانم چی ایی مردمیم...»

بی‌مقدمه جیغ کشید: «بهم دست نزن بی‌شرف! کمک! اینا دارن منو کتک می‌زنن...»

هاج و واج نگاهش کردیم. تجربه حاجی به کمکمان آمد. داد زد: «یه آموزش دیه؛ بیریتش، میها تشنج ایجاد بکه»

دختر که این را شنید، سریع از معرکه در رفت. یکی از بچه‌ها افتاد دنبالش. پسر جوانی، پیچید جلوی راهش و باعث شد دختر از دستمان فرار کند. حاجی فریاد کشید: « ایی کوره بیریت. ینو معمولا پشتیبان دارن.» 

پیدا کردنش بین جمعیت کار سختی نبود. گرفتیمش. ماشین گشتی دم دست نبود. یکی‌مان ماشینش را آورد و همراه یکی از نیروهای امنیتی سوارش کردیم تا تحویلش دهیم.

نیروی همراهان با تجربه بود. شروع مرد به پرسیدن سوال از جوان:

_چند سالته؟

_بیست

_چرا فراریش دادی؟ می‌شناختیش؟

_نه بخدا. جو گرفتم. تو اینستا گفتن نذارید کسی دستگیر بشه. بخدا غلط کردم.

با دقت و وسواس سوال می‌پرسید و به جواب‌های پسر گوش می‌داد. رفت سراغ موبایلش. 

_بخدا آهنگ‌سازم. هیچی تو گوشیم نیست.

«جلوتر نگه‌دار.» صدای نیروی امنیتی بود. با تعجب نگاهش کردیم: «نمی‌خوای که آزادش کنی؟ این نامرد نذاشت اون لیدر رو دستگیر کنیم.»

با آرامش گفت: «نمی‌خوام براش پرونده درست شه؛ حماقت کرده.»

بعد جدی‌تر شد و با نگاه تندی رو به جوان گفت: «اینجا منطقه منه. یکبار دیگه ببینمت، گذشت ندارم. اینبار هم بخاطر سن و سال کمت می‌بخشمت. پیاده شو برو.»

از عصبانیت ضربه محکمی به شیشه ماشین زدم: «نمیشه که همینطوری آزاد بشه. بخدا دوباره برمی‌گرده.»

_ما برای وصل کردن آمدیم. داشت راست می‌گفت. کارمه. بازداشتگاه هم می‌بردیمش، بچه‌ها همین تشخیص رو می‌دادن؛ فقط فرقش این بود که ما تصویر خشنی که تو ذهنش ساخته شده رو شکستیم.

دیگر عصبانی نبودم. راست می‌گفت...«ما برای وصل کردن آمدیم.»

با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.

پنج‌شنبه | ۱۸ دی ۱۴۰۴ | لرستان 

برچسب ها :