جمعه, 12 دی,1404

پرتاب امید

تاریخ ارسال : پنجشنبه, 11 دی,1404 نویسنده : محمدهادی شمس‌الدینی یزد
پرتاب امید

همگی در دفتر مدرسه نشسته بودیم و چای می‌خوردیم که خانم کلاس سوم، با توپِ پر وارد شد. توی دستش چند کاغذ مچاله‌ شده بود.

خانم سالاری کاغذها را روی میزِ جلوی معاون آموزشی مدرسه رها کرد، بعد استکان چایش را از سینی برداشت و کنار خانم کلاس دوم ـ که مشغول خوردن ناهارش بود ـ نشست.

به سمت درِ دفتر اشاره کرد و گفت: «تحویل بگیرید آقای حسن‌پور، این هم دو تا مهندس هوافضای کلاس ما.»

نگاه‌ها چرخید سمت در. دو «مهندس» با چشم‌های اشک‌بار، دمِ دفتر ایستاده بودند. حسن‌پور کاغذهای مچاله را باز کرد؛ موشک‌های کاغذی بودند.

سالاری گفت: «به‌جای گوش دادن به درس، موشک‌پراکنی می‌کنن.»

حسن‌پور از پشت میزش بلند شد و به سمت مهندس‌ها رفت. نرمیِ گوش‌هایشان را گرفت و رو به سالاری پرسید: «حالا کدوم‌شون مهندسِ ساخت موشکه، کدوم‌شون لانچرِ پرتاب؟»

ابروهای سالاری پرید بالا. سعی می‌کرد اخم‌هایش را حفظ کند، اما نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. با دستی که استکان چای را نگه نداشته بود، جلوی دهانش را گرفت و با صدایی تیز گفت: «دانیال سازنده‌ی موشکه، پارسا هم پرتاب‌کننده.»

حسن‌پور گوش‌ها را کمی بیشتر فشرد و گفت: «فردا با باباهاتون بیایید مدرسه، تا دسته‌گل‌هایی رو که به فضا فرستادید، نشونشون بدم.»

برچسب ها :